» فرهنگ و تاریخ باستان » سین هشتم، ستیز با ماشین نیستی
سین هشتم، ستیز با ماشین نیستی

سین هشتم، ستیز با ماشین نیستی

فروردین ۲, ۱۴۰۵ 2017

فرهنگی

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، روزهای پایانی اسفند، در اتمسفر تاریخی و فرهنگی ما، همواره آبستن نوعی اضطراب آمیخته با امید است؛ اما این بار، گویی در بزنگاهی از تاریخ ایستاده‌ایم که نسیم بهاری نه از میان شکوفه‌های بی‌خیال، که از دل یک «نبرد وجودی» و تاریخی می‌وزد. ایران اسلامی، این جغرافیای همواره بیدار شرق، در تلاقی‌گاه یکی از پیچیده‌ترین ادوار حیات خویش قرار دارد؛ جایی که نیروهای سلطه‌گر جهانی و ماشین همسان‌ساز استعمار نوین، نه تنها مرزهای فیزیکی و اقتصادی، که دقیقاً «روان جمعی»، «اراده به حیات» و «هویت تمدنی» ما را نشانه رفته‌اند. در چنین فضای سنگین و پرالتهابی، که بوی باروت جنگ‌های شناختی و هجمه‌های روانی فضا را پر کرده است، شاید سخن گفتن از بهار، چیدن سفره هفت‌سین، و آداب دید و بازدید، در نگاه نخست، نوعی انفعال، روزمرگی، یا حتی فرار از واقعیت‌های تلخ پیرامونی به نظر برسد.

عده‌ای که اسیر تحلیل‌های سطحی هستند، ممکن است بپرسند در زمانه‌ای که هستی یک ملت در کشاکش یک نبرد سنگین تاریخی قرار دارد، چگونه می‌توان دل به سبزه و سیب و سمنو خوش کرد و وقت را مصروف آیین‌های باستانی نمود؟ اما این دقیقاً همان نقطه کوری است که نگاه تقلیل‌گرایانه به فرهنگ، از درک آن عاجز می‌ماند. در خوانش پدیدارشناسانه و فلسفی از حیات ملت‌ها، حفظ مناسک ملی در زمانه عسرت و بحران، دیگر یک «عمل ساده فرهنگی» یا یک عادت تقویمی نیست؛ بلکه به شکلی اعجاب‌آور، در کوره داغ حوادث آبدیده شده و به یک «کنش مقاومتی عمیق» و یک دژ مستحکم «ضد استعماری» بدل می‌گردد. برای فهم این استحاله شگرف، باید به ماهیت پنهان استعمار، ذات مقاومت، و بنیان اسطوره‌ای و الهی نوروز نفوذ کنیم تا دریابیم چگونه یک سفره کوچک، به گستره یک میدان نبرد وسعت می‌یابد.

استعمار در معنای بنیادین و هستی‌شناسانه خود، پیش از آنکه خاک و منابع یک سرزمین را به یغما ببرد، «زمان»، «خاطره» و «معنای» آن ملت را تسخیر می‌کند. هدف نهایی هر نیروی سلطه‌گر هژمونیک، تهی کردن سوژه‌ها از هویت بومی، گسستن پیوندهای تاریخی، و القای نوعی «فراموشی جمعی» است. ماشین استعمار می‌کوشد تا به ملت تحت فشار بقبولاند که تاریخش به پایان رسیده، سنت‌هایش ناکارآمد و منسوخ است، و تنها راه رهایی، تسلیم شدن و هضم گردیدن در معده فراخ نظم جهانی مد نظر اوست. در چنین صورتبندی خشنی، بسط «ناامیدی» و «افسردگی اجتماعی»، نه یک عارضه روانی ساده، که یک پروژه دقیق استراتژیک برای خلع سلاح درونی یک ملت است. استعمار می‌خواهد ما پیش از آنکه در میدان‌های واقعی شکست بخوریم، در درون خود فرو بریزیم و به مرگ نمادین خویش رضایت دهیم.

حال در برابر این ماشین غول‌پیکر تولید یأس و از خودبیگانگی، «نوروز» با تمام یراق نمادین خود قد علم می‌کند. نوروز، در کنه و ذات خود، تجلی پیروزی محتوم نور بر ظلمت، گرما بر سرمای استخوان‌سوز، و رویش بر مرگ است. وقتی یک انسان ریشه‌دار در این آب و خاک، در اوج فشارهای همه‌جانبه بیرونی و در بحبوحه یک نبرد وجودی، با وسواسی آیینی به سراغ رویاندن دانه‌های گندم و عدس می‌رود تا سبزه‌ای برای سفره‌اش فراهم کند، در واقع در حال مخابره یک پیام هستی‌شناختی کوبنده به جهان است: «ما، در قلب زمستان تحمیلی، اراده به حیات و رویش داریم.» این سبزه کوچک، دیگر تنها یک گیاه تزئینی نیست؛ بلکه تجسم اراده پولادین یک تمدن برای بقا، استمرار و زایش است. چیدن سفره هفت‌سین، فراخوان تمام نیروهای خیر، برکت، و زایندگی در برابر نیروهای ویرانگری است که مرگ و نیستی را به روان جامعه پمپاژ می‌کنند.

از منظر متافیزیک زمان نیز، این کنش، یک طغیان فلسفی است. زمان در منطق نظام سلطه و سرمایه‌داری مدرن، زمانی خطی، تهی، و مکانیکی است که انسان را به مثابه ابزاری برای تولید و مصرف به جلو می‌راند؛ زمانی که در آن انسان همواره از خود عقب مانده و در اضطرابی بی‌پایان دست و پا می‌زند. اما زمان نوروزی، زمانی «قدسی و دوری» است. زمانی است که به مبدأ آفرینش بازمی‌گردد و با هر گردش، روحی تازه در کالبد خسته جهان می‌دمد. وقتی ایرانیان در لحظه تحویل سال نفس‌ها را در سینه حبس می‌کنند تا در سکوت، گذر زمان را به نظاره بنشینند، در حال شکستن هژمونی زمان استعماری هستند. در این میان، سفره هفت‌سین نیز بسان یک «حصار معنایی» و یک زرادخانه نمادین عمل می‌کند. اجزای این سفره، از سیر و سنجد که نمادهای سلامتی و خردورزی‌اند، تا سرکه که نماد پذیرش رنج و صبر در مسیر تکامل است، همگی کدهایی رمزگذاری‌شده از یک جهان‌بینی غنی شرقی و اسلامی هستند که انسان را به تعادل، استقامت، و توکل فرامی‌خوانند. قرار گرفتن «قرآن کریم» در قلب این سفره، به عنوان نقطه پرگار این هندسه نمادین، نشان‌دهنده پیوند ناگسستنی زمین و آسمان، و ملیت و دیانت در ضمیر انسان ایرانی است. استعمار همواره کوشیده است تا با ایجاد دوقطبی‌های کاذب میان سنت‌های ملی و باورهای دینی، این انسجام درونی را متلاشی کند، اما نوروز ایرانی – اسلامی، با کلمات اعجازآمیز دعای «یا مقلب القلوب و الابصار»، این ترفند ویرانگر را خنثی می‌سازد.

خواندن این دعا در لحظه تحویل سال، دعوتی است به انقلاب درونی و دگرگونی حال به سوی «احسن الحال». ملتی که با تکیه بر ذات باری‌تعالی، مستمراً در پی بهترین احوال است، هرگز به وضع موجود تحمیلی از سوی بیگانگان تن نمی‌دهد. این تمنای تغییر و تحول مثبت، دقیقاً همان موتور محرکه مقاومت است. مقاومت، برخلاف تصور رایج، تنها در سنگرها و با ابزارهای سخت معنا نمی‌یابد؛ بلکه ریشه اصلی مقاومت سخت، در «مقاومت فرهنگی و روانی» نهفته است. ملتی که نتواند روح خود را در برابر تهاجم ناامیدی حفظ کند، پیش از شلیک اولین گلوله، جنگ را باخته است. بنابراین، پهن کردن سفره هفت‌سین در خانه‌های این سرزمین، برپایی میلیون‌ها سنگر کوچک اما رسوخ‌ناپذیر در برابر بمباران شناختی بیگانگان است. این یک شورش مقدس علیه ماشین نیستی‌ساز است؛ شورشی که نه با خون و خشونت، که با سلاح بی‌بدیل زیبایی، امید، و اصالت انجام می‌پذیرد.

در کنار چیدمان هفت‌سین، سنت دیرینه و اصیل «دید و بازدید» و صله رحم، بُعد دیگری از این کنش پنهان ضد استعماری را به تصویر می‌کشد. یکی از مخرب‌ترین دستاوردهای فرهنگ سلطه‌گر مدرن، «اتمیزه کردن» انسان‌ها و فروپاشی شبکه‌های همبستگی اجتماعی است. انسان مدرن، سوژه‌ای است تنها، منزوی، و بریده از ریشه‌های خویش که در شبکه‌های مجازی سرگردان است. این فردگرایی افراطی و انزوای اجتماعی، جوامع را در برابر بحران‌های وجودی به شدت آسیب‌پذیر می‌کند. هنگامی که افراد یک جامعه پیوندهای عاطفی، تاریخی و خونی خود را از دست می‌دهند، به راحتی توسط قدرت‌های رسانه‌ای هژمونیک کنترل، دستکاری، و مرعوب می‌شوند. در نقطه مقابل، سنت نوروزی دید و بازدید، یک پاتک استراتژیک به این پروژه اتمیزاسیون است. با هر زنگ دری که به صدا درمی‌آید، با هر آغوشی که گشوده می‌شود، و با هر کلام مهرآمیزی که میان نسل‌های مختلف – از پدربزرگ‌های جهاندیده تا نوه‌های نوپا – رد و بدل می‌گردد، تارهای نامرئی همبستگی اجتماعی، ضخیم‌تر و مستحکم‌تر می‌شوند.

این تجدید دیدارها، صرفاً یک سرگرمی برای گذران ایام تعطیل نیست؛ بلکه کارگاه بازتولید «سرمایه اجتماعی» و فرآیند ترمیم بافتار روانی جامعه است. وقتی مردم در روزهای سخت، گرد یکدیگر می‌آیند، دردها، دغدغه‌ها و امیدهایشان را به اشتراک می‌گذارند و از گرمای حضور هم انرژی می‌گیرند، در واقع در حال ساختن یک جبهه متحد انسانی در برابر تهدیدات خارجی هستند. ملتی که در شبکه‌ای درهم‌تنیده از روابط عاطفی، همسایگی و خویشاوندی ریشه دوانده باشد، همچون جنگلی انبوه و درهم‌تنیده است که هیچ طوفان ژئوپلیتیکی و هیچ تهدید وجودی نمی‌تواند آن را ریشه‌کن کند. صله رحم در این سیاق فلسفی و اجتماعی، تجلی اراده جمعی برای «با هم بودن» و «با هم ماندن» در برابر طوفان‌هاست؛ نوعی دهن‌کجی معنادار به ماشین تبلیغاتی بیگانگان که شبانه‌روز می‌کوشد ایرانیان را مردمی از هم‌گسیخته، خسته، متخاصم و بیگانه با یکدیگر بازنمایی کند.

حال اگر این قطعات به ظاهر پراکنده را در منظومه‌ای واحد در کنار هم قرار دهیم، تصویر نهایی شگفت‌انگیز و غرورآفرینی پدیدار می‌شود. در روزهایی که هجمه‌های همه‌جانبه تلاش می‌کنند تا موجودیت، هویت و معنایِ ایران اسلامی را به چالش بکشند، هر فرد آگاه، با پاسداشت عامدانه و عاشقانه‌ مناسک نوروز، در حال ایفای نقشی تاریخی در یک حماسه بزرگ است. او با خرید سیب سرخ، عشق به زندگی را در برابر سفیر مرگ فریاد می‌زند؛ با کاشتن سبزه، تداوم نسل‌ها و زایش اندیشه‌ها را در برابر عقیم‌سازی فرهنگی تضمین می‌کند؛ با قرائت قرآن بر سر سفره، اتصال روح بی‌قرار خود را به منبع لایزال قدرت الهی تجدید می‌نماید؛ و با رفتن به خانه عزیزانش، لشکر نامرئی همبستگی ملی را سان می‌بیند تا به خود و جهان ثابت کند که ما هنوز زنده ایم و پشت در پشت هم ایستاده‌ایم. اینگونه است که عمل ظاهراً ساده، تکرارپذیر و عرفی فرهنگی، در کوره داغ یک نبرد وجودی، دگردیسی یافته و به یک «کنش مقاومتی تمام‌عیار» تبدیل می‌شود. تاریخ گواه است که استعمار، همواره از انسان امیدوار، شادمان و ریشه‌دار می‌ترسد.

قدرت‌های سلطه‌گر از ملتی که حتی در زیر سایه سنگین تهدیدها و تحریم‌ها، می‌تواند زیبایی بیافریند، سفره بگسترد و بهار را با تمام شکوهش جشن بگیرد، وحشتی عمیق دارند؛ چرا که می‌دانند چنین ملتی، تسخیرناپذیر است. نوروز، رزمایش بزرگ امید، تاب‌آوری و هویت ماست. جشنی است که در آن، هر خانواده ایرانی، فرماندهی یک قرارگاه فرهنگی را بر عهده می‌گیرد تا در برابر تاریکی مهاجم، سنگری از جنس نور بنا کند. در این نبرد بزرگ تاریخی، پیروزی نهایی از آن ملتی است که آیین زندگانی را بهتر از مهندسی مرگ می‌شناسد و با ایمانی راسخ می‌داند که زمستان، هرچقدر هم که طولانی، تاریک و سرد باشد، در نهایت مغلوب اراده محتوم و الهی بهار خواهد شد. از این رو، پاسداشت این ایام در واپسین روزهای اسفند، نه غفلت از میدان نبرد، که عین حضور در خط مقدم دفاع از موجودیت، هویت، و معنای متعالی زندگی در جهان پرآشوب معاصر است.

یادداشت از: فاطمه هاشمی‌زاده

انتهای پیام/

 

به این نوشته امتیاز بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • ×