شهید «محمد باقری» از زاویهای که نمیشناسید!
زهرا بختیاری-گروه فرهنگی- خبرگزاری تسنیم : سرلشکر محمد باقری را بارها در مراسمهای مختلف رسمی دیده بودم و حتی با او صحبت کرده بودم. به جهت نظامی بسیار با دیسیپلین بود. چه از نظر فیزیک، چه برخورد و چه دانشی که سراغ داشتم از آن بهره مند است. شهید محمد باقری را خیلیها با برادرش شهید حسن باقری میشناختند و حتی آنقدر شبیه بودند که گاهی عکس شهید محمد را به جای عکس برادرش منتشر میکردند. هر دو در امور نظامی نخبه بودند.
حالا که او در جنگ 12 روزه توسط اسرائیل همراه خانوادهاش به شهادت رسید و قسمت شد تا با فاضله خانم دختر دیگر او صحبت کنم و شهید را از زاویهای دیگر نیز بشناسم متوجه شدم شهید باقری تنها از جهت چهره و نخبه بودن شبیه برادرش حسن نبوده، بلکه او خود شهیدی بود که شهادت را زندگی کرد. آنچه میخوانید ماحصل گفت و گو با فاضله باقری اقشردی است که از پدر این طور روایت میکند:

*بالاترین مقام نظامی کشور در خانه چطور بود؟
ما سه دختر بودیم که فرشته خواهر کوچکترم در جنگ 12 روزه همراه پدر و مادرم به شهادت رسید. من فرزند وسط هستم که سال 66 به دنیا آمدم. پدرم همیشه شغلش ایجاب میکرد حتی بعد از جنگ تحمیلی زیاد به مأموریت برود و یا به هر علتی کمتر به خانه بیاید اما او با همه مشغلههایش خیلی مقید بود در جمع فامیل و خانواده حضور داشته باشد، در مهمانیها و عروسیها شرکت کند در کنار اینکه به کارش هم خللی وارد نشود.
در جنگ تحمیلی که اغلب جبهه بود و خیلی کم پیش میآمد منزل باشد. مادرم میگفت گاهی بعد از سه هفته، اندازه نصف روز از جبهه میآمد تا سری به خانواده بزند و برود. بعد از تمام شدن جنگ هم او مسئولیت اطلاعات عملیات را بر عهده داشت و گاهی هفتهای یک روز میآمد و گاهی یک ماه هم نمیدیدیمش.
در نبود پدرم، همه مسئولیتها بر گردن مادرم بود و سعی میکرد نبودنهای پدر را جبران کند. اما بعد از اینکه پدرم از مأموریت یا سر کار بر میگشت آنقدر حضورش در خانه پررنگ بود که نبودنش را پوشش میداد. ما دخترها سالهای کودکی و نوجوانی را سپری میکردیم و پدر حسابی با ما بازی میکرد. مثلا وقت میگذاشت بادبادک درست میکردی و دوچرخه سواری به ما آموزش میداد و میرفتیم پارک حسابی با هم وقت میگذراندیم. آنقدر حضور پدر در خانه گرم و با کیفیت بود که هیچ وقت احساس نمیکردیم به خاطر نبودن های زیادشان کمبودی داریم. یا مثلا کمتر برای ما وقت میگذارند.
*سالهای آخر کمتر به خانه میآمد
این سال های آخر خیلی سرشان شلوغ بود و به هر حال منطقه بعد از شهادت شهید سلیمانی کمی به هم ریخته بود. بنابراین کار پدر خیلی حساستر شده بود. کمتر به خانه اما همچنان سعی میکرد در مهمانیهای خانوادگی شرکت کند و به همه محبت داشت و با گرمی و صمیمیت برخورد میکرد.
*سختیهای نبود پدر
مادرم تعریف میکرد یکبار خواهر بزرگترم که سه سال از من بزرگتر بود، وقتی دو ساله بوده میافتد زمین و سرش میشکند. پدرم جبهه بوده و مادرم مجبور میشود او را تنهایی با خود ببرد بیمارستان. آن سالها مجروح جنگی هم خیلی می بردند و گاهی به خاطر تعداد زیاد مجروح، بیمار پذیرش نمی شد. مادرم آن روز به همین مشکل بر می خورد و مجبور می شود یکی از اقوام دور که در اهواز بودند را پیدا کنند تا به نوعی به پدرم خبر دهند. و این از سختی تنهایی بزرگ کردن بچهها در نبود پدرم بود.
*در همه مواقع همراهمان بود
در دو سال اخیر دیدارما بازهم کمتر شده بود و به قدر همین احوالپرسی و احوال روزمره با هم در ارتباط بودیم. در همه این سال ها او بسیار به تربیت ما اهمیت میداد و طوری رفتار میکرد که اگر در موضوعی نظر مخالف دارد با تحکم و اجبار با ما برخورد نکند. یادم هست حدود 21 سالم بود که با دختر خانمی در باشگاه ورزشی دوست شده بودم. خانهشان خیلی به ما دور بود و مرا دعوت کرده بود که بروم منزلش. پدرم دلایلی آوردند تا من از رفتن منصرف شوم اما عالم جوانی بود و قبول نکردم و اصرار داشتم حتما بروم. او میتوانست مثل خیلی از پدرها مرا مجبور کند نروم اما وقتی اصرار مرا دید همراه مادرم خودشان مرا رساندن منزل دوستم و قول دادم سر دو ساعت برگردم. اخلاق ایشان همینطور بود که سعی میکردند ابتدا اقناع کنند اما بعدش تصمیمی میگرفتیم همراهی مان می کردند.
*شهید باقری مطیع محض حضرت آقا بود
یکی از بارزترین خصوصیات اخلاقی پدر این بود که ولایت فقیه را بسیار قبول داشت. مطیع محض حضرت آقا بود و از ایشان پیروی میکرد. گاهی از امام زمان(عج) صحبت میکرد و میگفت: باید کارهایمان را طوری انجام دهیم و متوجه باشیم که امام زمان ناظر و حاضر به اعمال ما هستند. باید زندگی را طوری تنظیم کنیم که ایشان از ما راضی باشند. در زندگی خودشان یک چیزی که همیشه خیلی جاری بود همان صحبت مقام معظم رهبری بود که تأکید داشتند بر تحصیل و ورزش. پدرم تا مقطع دکترای تخصصی تحصیل کرده بود و علی رغم مشغله زیاد، هفتهای یک روز دانشگاه تدریس میکرد و مطلعه زیاد داشت. همه پایاننامهها را خودش میخواند.

*تهذیب نفس
شهید باقری در تهذیب نفس هم بسیار فعال بود. ماه رمضان ها به عبادت میگذشت و شبها تا جایی که میشد برای نماز شب بیدار بود. در مجالس مذهبی هم تا جایی که امکان داشت شرکت میکرد. بر راستگویی همیشه تأکید داشت. سعی میکرد نفسش را روز به روز بیشتر تربیت کند و خودش را رشد دهد. این اواخر هفتهای دو روز یا یک روز، حتما پیاده روی سنگین میرفت و میگفت بدن هایمان باید همیشه آماده باشد.
ما را هم تشویق میکرد به همین راه. برایمان وقت می گذاشت و در مسائل مختلف راهنمایی میکرد. موقع ازدواج هم مانع تراشی نمیکرد اما تأکید داشت دامادها حتما شغل و درآمد داشته باشند و مسئولیت پذیر باشند.
*هیچ وقت فکر نمیکردم یک روزی فرزند شهید شوم
من هیچ وقت فکر نمیکردم یک روزی فرزند شهید شوم. با اینکه میدانستم راهی که پدرم میرود به شهادت منتهی میشود.اما میگفتم خب هر کسی ظرف عمری دارد و یه ظرف مشخصی هست. بعد شنیده بودم که دعا کنی برای آدمهای خوب، اگر مرگ قطعی نشده باشد زمانش به تأخیر می افتد. من خیلی دوست داشتم و دعا می کردم قبل از پدر و مادرم از دنیا بروم ولی خوب تقدیر طوری رقم خورد که اصلا فکرش را نمیکردیم.
پذیرش شهادت هر دوی آنها با هم برایم خیلی مشکل بود. ولی خوب عاقبت بخیر رفتند و شایسته آن هم بودند. شاید برایتان عجیب باشد اما برای خود من این عاقبت خیلی جالب بود. پدرم هیچوقت در مورد شهادتش صحبت نمیکرد. اما همیشه به ما میگفت آدم باید مدلی زندگی کند که انگار حالا تا صد سال آینده زنده است، زنده باید زندگی کند، ولی در عین حال منتظریم که خوب یک مرگ با عزت که همان شهادت هست نصیب ما بشود.
*سختترین لحظهها بعد از شهادت رفیقش
پدرم طی این سالها دوستانی داشت که با آنها به نوعی زندگی می کرد تا همکار باشد. هر کدام که به شهادت می رسیدند پدرم غبطه می خورد و ناراحت می شد. اما فردی که شهادتش خیلی پدرم را ناراحت کرد، احمد کاظمی بود.ما با خانواده شهید کاظمی رفت و آمد خانوادگی داشتیم و سفر رفته بودیم.وقتی خبر شهادت را متوجه شدند همراه مادر و خواهر بزرگترم رفتند سمت منزل شهید کاظمی.
خواهرم تعریف میکرد، پدرم از منزل تا برسند دائم ذکر لا حول ولا قوه میگفت تا کمی از فشاری که رویش بود، کم شود. بعد از شهید کاظمی، شهادت حاج قاسم و شهیدزاهدی و سید حسن و … برایش خیلی سخت بود.
*آخرین دیدار
من یک هفته آخر قبل از شهادت منزل پدرم بودم. دو سه روز آخر هم مأموریت بود و ندیدمش اما قبلش دیر از سر کار آمد و شام مختصری خوردیم. شب قبل از شهادت عروسی یکی از اقوام بود و ما همراه مادرم شرکت کردیم. من بعد از یک هفته رفته بودم منزل خودمان. خسته بودم و دیر از خواب بیدار شدم.
همسرم به خاطر صداهایی که شنیده بود زودتر بیدار شد و رفت سمت منزل پدرم. من اصلا فکرش را هم نمیکردم چنین اتفاقی افتاده باشد. همسرم برگشت خانه و گفت: گویا هواپیمای آقا رشید و آقای ربانی سقوط کرده. چون با خانواده آقا رشید هم رفت و آمد نزدیک داشتیم خیلی ناراحت شدم. منزل خواهرم سه تا کوچه پایینتر از ما بود. همسرم گفت بیا برو پیش خواهرت با هم باشید.
برای اینکه خودم را دلداری بدهم می گفتم حتما عمرشان تمام شده بوده و … وقتی رسیدم منزل خواهرم دیدم کفشهای زیادی جلوی در هست و قضیه را متوجه شدم که خب به هر حال برای پدرم حتما یه اتفاقی افتاده وگرنه جمعه صبح خونه خواهرم چرا باید شلوغ باشد. وقتی در را باز کردم، رفتم جلو پرسیدم مامانم کجاست؟
خواهرم آمد جلو و برایم توضیح داد چه اتفاقی افتاده است؟ من تا شب قبلش کنار مادر و خواهرم فرشته بودم و برایم سخت بود این اتفاق. اما تقدیر بود دیگر.
انتهای پیام/
