هزاران قصه خواندهام؛ خاطراتی از انس رهبر شهید به کتاب+فیلم
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، شیفتگی رهبر شهید انقلاب به کتاب از جمله نکات قابل تامل زندگی ایشان برای اقشار مختلف، به ویژه نوجوانان و جوانان است؛ آن هم در روزگاری که سهم مطالعه و کتاب، چندان پررونق نیست و رفتهرفته جایگاه خود را در سبد خانوار از دست میدهد.
مرور خاطرات قائد شهید امت نشان میدهد که انس به مطالعه و فراگیری از دوران کودکی و با تلاش مادر و پدر خانواده، که خود از علمای اسلام بودند، در ایشان به ودیعه گذاشته شد؛ علاقهای که به مرور زمان و با وجود مشغلههای فراوان، نه تنها کاستی نگرفت بلکه پرقدرتتر ادامه یافت.
سبک مطالعه ایشان نیز نشان میدهد که فعالیتهای سیاسی و یا تحصیل در علوم دینی، دایره مطالعه ایشان را محدود به موضوعات خاص نکرد. معرفی آثاری که ایشان در مقاطع مختلف در دیدارها عنوان کردهاند، نشان میدهد که از ادبیات و هنر گرفته تا علوم دینی و تاریخ و فلسفه و… در دایره مطالعات ایشان جای داشته است.
در ادامه بهمناسبت فرارسیدن اربعین شهادت ایشان، مروری داریم بر خاطراتشان در اینباره:
شهد شیرینی که با قرآن بر جان نشست
قرآن را از دوران کودکی نزد مادر، و سپس از یکی از کسبه که قرائتش خوب بود و جلسات دورهای قرائت را در منازل مدیریت میکرد، آموختم. پدر، من و برادرم را به این مرد مؤمن که حاج رمضانعلی نام داشت، سپرد. او به ما احترام میگذاشت. با آنکه مردی 50ساله بود، پشت سر ما از در خارج میشد و ما را در دو طرف خود مینشانید. من نزد او قرآن میخواندم و او قرائت مرا تصحیح میکرد.
یک روز به ما گفت: “شما دیگر به مرحلهای رسیدهاید که من نمیتوانم به شما درس بدهم و بیشتر از این شما را جلو ببرم.”، به ما توصیه کرد که پیش استاد او ــ مُلّا عبّاس ــ برویم که در سنّ هفتادسالگی در صحن حرم رضوی(ع) تدریس میکرد.

رفتیم و نزد آن مرد درس خواندیم. از ویژگیهای او این بود که به نسخه قرآن چاپ هند مقیّد بود و اعتقاد داشت که نسخه هندی با وجود دشواری رسم الخطّش، نسخهای صحیح است. همچنین از جمله خصلتهای او، تقیّد به سنّت سلام کردن، هم در آغاز دیدار و هم هنگام خداحافظی بود؛ در حالی که در ایران رسم شایع این است که تنها در آغاز دیدار سلام کنند و هنگام خداحافظی جملات فارسی دیگری بهکار ببرند.
نزد او کتاب تجوید را خواندیم که بهفارسی است و تألیف سیّد محمّد عرب زعفرانی. این سیّد محمّد، عرب و ساکن مشهد بود، که استاد مُقری ما ــ مُلّا عبّاس ــ هم شاگرد او بوده است.
علاقهمندیهای من
از شش سال تحصیل در حوزه مشهد خاطرات بسیاری دارم که یک مورد آن را ذکر میکنم و آن عبارت بود از شیفتگی شدید من به مطالعه کتابهای داستان و رمانهای مشهور جهانی و ایرانی. شاید من همه داستانهای «میشل زواگو» را که ده تا است، خواندهام. داستانهای «الکساندر دوما»ی پدر و پسر را هم خواندهام. همچنین تمامی یا بیشتر داستانهای ایرانی را نیز خواندهام. خواندن این داستانها و رمانها تأثیر محسوسی در ذهن و شیوه نگارش انسان دارد.
.
سال 1336 چند ماه به عراق سفر کردم؛ برخی کتابهایی را هم که به آنها خیلی علاقه داشتم، بههمراه خود بردم. بعد به کتابخانه شوشتریّه نجف اشرف رفتم که اتّفاقاً بسیاری از کتابهای عمویم ــ سیّد محمّد ــ در این کتابخانه هست و موقوفه آنجاست. در آنجا کتابهایی را استنساخ کردم. سپس بههمراه خانواده از طریق بصره به ایران بازگشتیم و از خرّمشهر با قطار به تهران آمدیم. در تهران کتابها را بههمراه چند شناسنامه گم کردم. همه جا را زیر و رو کردم و هر جایی را گشتم، به انبارهای راهآهن رفتم و مدّتها در آنجا جستوجو کردم؛ امّا نتیجهای نداشت.
پریشان و اندوهگین و افسوسمند به مشهد بازگشتم. دو سال بعد نامهای از یک راننده تاکسی به دستم رسید که نوشته بود: “من بستهای را که در اتومبیلم جا مانده بود، پیدا کردم، آن را باز کردم، امّا هیچ نشانی از صاحبش در آن نیافتم؛ فقط چند کتاب و شناسنامه در آن بود. دیدم صاحب شناسنامه، معمّم است؛ لذا از فردی معمّم در تهران پرسوجو کردم و او نشانی مسجد مشهد را به من داد”. به این ترتیب کتابها به من بازگشت!

صدای اذان را نمیشنیدم
من(در نوجوانی) خیلی کتاب نگاه میکردم. پدرم کتابخانه خوبی داشت و خیلی از کتابها هم برای من مورد استفاده بود. البته خود ماها هم کتاب داشتیم و کتاب کرایه میکردیم. نزدیک منزل ما کتابفروشی کوچکی بود که کتاب کرایه میداد. من رمان که میخواندم، معمولاً از آنجا کرایه میکردم. … به کتابخانه آستان قدس هم مراجعه میکردم. آستان قدس هم در مشهد کتابخانه خیلی خوبی دارد. در دوره اوایل طلبگی، در همان سنین 15-16 سالگی، به آنجا مراجعه میکردم. گاهی روزها به آنجا میرفتم و مشغول مطالعه میشدم. صدای اذان با بلندگو پخش میشد، اما به قدری غرق مطالعه بودم که صدای اذان را نمیشنیدم! بلندگو خیلی نزدیک بود و صدای اذان خیلی شدید داخل قرائتخانه میآمد، اما ظهر که میشد، بعد از مدتی میفهمیدیم ظهر شده است.
.
دوره طلایی مطالعه
من در دوران نوجوانی زیاد مطالعه میکردم و میخواندم، هم کتاب تاریخ، هم کتاب ادبیات، هم کتاب شعر، هم کتاب قصه و رمان میخواندم. به کتاب قصه خیلی علاقه داشتم و خیلی از رمانهای معروف را در دوره نوجوانی خواندم. شعر هم میخواندم. من در دوره نوجوانی و جوانی، با بسیاری از دیوانهای شعر آشنا شدم. به کتاب تاریخ علاقه داشتم و چون درس عربی میخواندم با زبان عربی آشنا بودم، به حدیث هم علاقه داشتم. الان احادیثی یادم است که آنها را در دوره نوجوانی خواندم و یادداشت کردم. دفتر کوچکی داشتم که احادیث را در آن یادداشت میکردم. احادیثی را که دیروز یا همین هفته نگاه کرده باشم، یادم نمیماند؛ مگر اینکه یادآوریای وجود داشته باشد، اما آنهایی را که در آن دوره خواندم، کاملاً یادم است. شماها واقعاً باید دوره نوجوانی و جوانی را قدر بدانید. هرچه امروز مطالعه میکنید، برایتان میماند و هرگز از ذهنتان زدوده نمیشود.
این دوره نوجوانی، برای مطالعه کردن و یاد گرفتن، دوره خیلی خوبی است؛ واقعاً یک دوره طلایی است و با هیچ دوران دیگری قابل مقایسه نیست.
من میبینم با اینکه درسهای موجود از لحاظ حجم و محتوا خیلی سنگین نیست، اما بعضی از جوانان ما فرصتی برای خودشان نمیبینند که بتوانند مطالعه جنبی بکنند؛ در حالی که به نظر من جوان میتواند هم درس بخواند، هم مطالعه کند و هم ورزش کند.
.
هزاران قصه خواندهام
من در اثر کثرت برخورد با رمانهای گوناگون، میتوانم نظر بدهم. در طول این سالیان 30-40 ساله عمرم که با کتاب قصه سر و کار داشتهام، شاید هزارها قصه از بهترین نویسندگان دنیا خواندهام، … بهترین قصههایی که مضمونی را… در خودشان میپرورانند، آن قصههایی هستند که … تمام این موارد در آنها وجود دارد و خودش را نشان نمیدهد، چنانچه شما در قصه یک نکته را درشت کردید و مشخص شد که جهتگیری قصه به سمت آن است، قصه خراب خواهد شد.
انتهای پیام/
