واکاوی بحران اخلاق در فلسفه غرب
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، پرونده جفری اپستین، سرمایهدار آمریکایی متهم به قاچاق جنسی و سوءاستفاده سازمانیافته از زنان و کودکان، فراتر از یک رسوایی جنایی یا توطئهای سیاسی، به پدیدهای تمدنی بدل شده است. آنچه این ماجرا را به بحرانی بنیادین تبدیل میکند، نه فقط ابعاد گسترده تخلفات، بلکه نحوه مواجهه نهادهای رسمی، قضایی و نخبگان فکری غرب با آن است؛ مواجههای که صداقت ادعاهای اخلاقی جوامع لیبرال-دموکراتیک را به پرسش میکشد. پرسش اساسی این است: آیا جزیره اپستین استثنایی در تمدن غرب بود یا قاعدهای که پس از فروپاشی نقابهای اخلاقی خود را نمایان ساخته است؟ پاسخ به این پرسش نیازمند واکاوی بنیادهای فلسفی مدرنیته است؛ جایی که با نقد سنتهای اخلاقی پیشین (از جمله اخلاق ارسطویی و الهیات مسیحی)، راه برای بازتعریف ارزشها بر اساس معیارهای قدرت، لذت و منفعت گشوده شد.
از خودآیینی کانتی تا افقگشایی نیچهای
فلسفه مدرن با شعار «خودآیینی» از ایمانوئل کانت آغاز شد. کانت با تأکید بر خرد خودبنیاد بشر، او را از زیر قیمومیت سنت و دین خارج کرد. با این حال، این رهایی بهایی سنگین به همراه داشت: اگر انسان خود قانونگذار باشد و هیچ مرجع فراتری برای اخلاق وجود نداشته باشد، چه چیزی جلوی طغیان غرایز و امیال او را خواهد گرفت؟ کانت خود پاسخ را در «قانون اخلاقی» میجست که از دل عقل عملی برمیخیزد. اما نسلهای بعدی این پاسخ را قانعکننده نیافتند. فریدریش نیچه، فیلسوف آلمانی، در آثار متأخر خود مفهوم «اراده معطوف به قدرت» را به عنوان نیروی محرکه بنیادین هستی مطرح کرد. نیچه با اعلام «مرگ خدا»، اخلاق سنتی را به نقد کشید و معتقد بود که اخلاق مسیحی توسط افراد ضعیفی ساخته شده که از شکوفا کردن اراده معطوف به قدرت ناتوان بودهاند. در فرهنگ فلسفی معتبر متزلر، این مفهوم به عنوان «نیروی محرک چرخ هستی» توصیف شده که در انسان و جهان به مثابه ساختار بنیادین هر شدن و گذشتن، با هدف حفظ خویش و خودافزایی عمل میکند.
منتقدان نیچه بر این باورند که نظریه او در نهایت به توجیه سلطه و قدرت منجر شده است. هولگر واینینگر در کتاب «نقد خرد نزد نیچه و هورکهایمر/آدورنو» استدلال میکند که نیچه با نادیده گرفتن روابط سلطه اجتماعی مشخص، به «ایدئولوژی اراده معطوف به قدرت» دچار میشود که بعدها روشنگریستیزی را تغذیه خواهد کرد. به بیان دیگر، اندیشه نیچه اگرچه با نقد اخلاق سنتی آغاز شد، اما ابزار مفهومیای را فراهم آورد که میتوانست در خوانشهای بعدی، بهویژه در بستر اجتماعی و اقتصادی خاصی به توجیه سلطه بیحد و حصر صاحبان قدرت بینجامد. این نکته دقیقا همان جایی است که میان فلسفه نیچه و پرونده اپستین پیوند برقرار میشود؛ نه بهعنوان رابطه علت و معلولی، بلکه به مثابه همنشینی معنادار یک اندیشه با ساختارهای قدرت.
بحران اخلاق و نسبت آن با سرمایهداری
پیوند میان فلسفه نیچه و توجیه نظام سرمایهداری، موضوعی است که در تحلیلهای معاصر مورد توجه قرار گرفته است. ایشای لاندا در مقاله «جامعه بازاری و ابرانسان» استدلال میکند که نظام نظری نیچه کوششی برای تثبیت قدرت و استثمار به عنوان بنیاد انکارناپذیر هر سیاستی است. به باور لاندا، نیچه به طبقه بورژوا این امکان را میداد تا از خیانت خود به آرمانهای برابریطلبانه پیشین (آرمانهای انقلاب فرانسه و روشنگری) تبرئه شود. از این منظر، آنچه در پرونده اپستین رخ داده است – تبدیل انسان به ابژه لذت و کالا – نه یک انحراف فردی، که نتیجه منطقی جهانبینیای است که قدرت را یگانه ملاک حقیقت و فضیلت میداند. لاندا اشاره میکند که نیچه در «دانش طربناک» فرهنگ صنعتی را «پستترین شکل هستی که تاکنون وجود داشته» میخواند، اما این نقد فرهنگی هرگز به نقد سیاسی منجر نمیشود؛ بلکه هدف، بهینهسازی نظام سرمایهداری و دادن «دستکش مخملی» به استثمارگران است. بنابراین، نیچه مستقیماً فیلسوف سرمایهداری نبود؛ اما مفهومپردازی او از قدرت و اخلاق، در بستر تاریخیای که سرمایهداری نیازمند توجیهی فراتر ار منفعتطلبی خام بود، به مثابه منبعی غنی برای بازتعریف مناسبات قدرت عمل کرد. جزیره اپستین را میتوان تجسم عینی این بازتعریف دانست؛ جایی که روابط انسانی تماماً بر اساس منطق قدرت و منفعت بازتعریف شدهاند.
خرد ابزاری و تبدیل سوژه به ابژه
بحران اخلاق در غرب، بدون پیوند با مفهوم «خرد ابزاری» قابل فهم نیست. ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو، دو فیلسوف برجسته مکتب فرانکفورت، در کتاب کلیدی «دیالکتیک روشنگری» نشان دادند که چگونه «خرد» در غرب از یک ابزار رهاییبخش به ابزاری برای سلطه تبدیل شد که همه چیز (از جمله انسان) را به وسیلهای برای رسیدن به هدف (سود، قدرت، لذت) تقلیل میدهد. آنچه در جزیره اپستین رخ داد، تجسم عینی همین خرد ابزاری است؛ جایی که انسانها به مثابه ابزارهایی برای تأمین لذت نخبگان قدرتمند به کار گرفته شدند. واینینگر در تحلیل تطبیقی خود تأکید میکند که هورکهایمر و آدورنو در «دیالکتیک روشنگری» مفهوم «نقد خرد ابزاری» را صورتبندی کردند و در مقابل، مفهوم «خرد همدلانه» را به عنوان راهحل مطرح ساختند. این دقیقاً همان نقطهای است که در پرونده اپستین با آن مواجهیم؛ فقدان «خرد همدلانه» یعنی ناتوانی در درد دیگری را درد خود دانستن. نظام سرمایهداری متأخر، با ترویج فردگرایی افراطی و تبدیل همه جیز به کالا، زمینهساز این فقدان همدلی شده است.
پژوهشهای انتقادی معاصر درباره نیچه
در دهههای اخیر، پژوهشگران متعددی به نقد رادیکال اندیشه نیچه و پیامدهای آن پرداختهاند. یوخن اشمیت در کتاب «افسانه اراده معطوف به قدرت» با بررسی انتقادی ایدئولوژی اراده معطوف به تحلیل زمینه تاریخی اندیشه نیچه میپردازد و «دفاع از قربانیسازی انسان به نفع یک گروه ممتاز» را یکی از مؤلفههای اتدیشه او معرفی میکند. این نکته برای فهم پرونده اپستین بسیار حیاتی است: جزیره اپستین جایی است که گروهی ممتاز، انبوهی از انسانها را قربانی لذتهای خود میکنند. ولکر گرهارت، فیلسوف آلمانی، در مقاله «قدرت و اخلاق» ضمن بررسی نسبت قدرت و اخلاق در اندیشه نیچه، تأکید میکند که اراده معطوف به قدرت در نظر نیچه «فضیلتهای خود» را دارد و نمیتوان آن را صرفاً غیراخلاقی تلقی کرد، اما این مفهوم در نهایت به بازتعریف بنیادین ارزشها منجر میشود (گرهارت، 2003، صص 21-24). این بازتعریف ارزشها، وقتی با غلبه منطق سرمایهداری همراه میشود، میتواند به بحرانهایی چون پرونده اپستین بینجامد.
آنچه از مجموع این تحلیلها برمیآید، آن است که بحران اخلاق در غرب ریشه در بنیادهای فلسفی مدرنیته دارد. نیچه با صورتبندی مفهوم «اراده معطوف به قدرت» و نقد رادیکال اخلاق سنتی، افقهای تازهای را برای بازتعریف ارزشها گشود، اما این افقگشایی در بستر نظام سرمایهداری به عنوان منبعی مفهومی برای توجیه سلطه و استثمار نیز عمل کرد. پرونده اپستین نه یک استثنا، که تجسم عینی همنشینی معنادار این اندیشهها با ساختارهای قدرت سرمایهداری است؛ جایی که قدرت و ثروت، مرزهای اخلاقی را درمینوردند و انسان به کالایی برای لذت مبدل میشود. همانطور که در فرهنگ فلسفی متزلر آمده، اراده معطوف به قدرت «نیروی محرک چرخ هستی» است، اما وقتی این نیرو بدون مهار اخلاقی و نظارت متعالی رها شود، به جای شکوفایی انسان، به نابودی کرامت انسانی خواهد انجامید. جزیره اپستین، ویرانهای است که از دل این رهاشدگی سر برآورده است. آنچه میتواند در برابر چنین رهاشدگیای بایستد، بازیابی «خرد همدلانه» و بازتعریف رابطه انسان با «امر متعالی» است؛ خواه این امر متعالی در سنتهای دینی جستجو شود، خواه در اخلاق مبتنی بر همدلی و مسئولیتهای جهانی.
یادداشت از: زهرا سلیمانپور گیلانده
انتهای پیام/
