رازی که پشت پلکهای مادر شهید جا ماند
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، صدای «لاالهالاالله» که در فضای قطعهی شهدا میپیچد، انگار جانی دوباره در پاهای خستهی مادر دمیده میشود. چادرش را روی سر استوار میکند و بیمهابا، میان جمعیت میدود. فرقی نمیکند کدام شهید را آوردهاند؛ برای او، هر تابوتی که در ردیف مزار «سجاد» قرار میگیرد، پیامی از پسرش دارد. با دستهایی لرزان به دنبال پیکر میرود و با صدایی که از عمق جانش برمیآید، فریاد میزند: «مادر فدایت شود… سجاد! همکارت رو آوردن مادر… رفیقت اومد…» او بدون اینکه آن شهید را بشناسد، برایش مادری میکند، چون گمان میکند سجادش منتظرِ همسنگرانش است.
اما این بیتابی، ریشه در حسرتی دارد که چهار شبانهروز بر دل مادر سنگینی میکرد. چهار روز بود که روی ماه سجاد را ندیده بود. آخرین تماسشان، تلخترین خاطرهی مادر شد. سجاد، آن مرد چهلسالهی سپاه ولیامر، پشت تلفن جوری هقهق میکرد که انگار کودکی پناهش را گم کرده باشد. بعد از شهادت «آقا»، سجاد دیگر آن آدم سابق نبود. صدای لرزانش هنوز در گوش مادر زنگ میزند: «مامان… سرشکسته شدم. آقا رفت و من موندم. دیگه اصلا روحیه نداریم بریم بیت…» او که مرید حاج منصور بود و بیست سال پیش در آتشسوزی مسجد ارگ، جسمش سوخته و امتحانش را پس داده بود، حالا دلش در آتش فراق فرماندهش میسوخت. طاقت نیاورد و خیلی زود، همانطور که آرزو داشت، پر کشید.

جمعه، پانزدهم اسفندماه بود. سپیدهی صبح، وقتی هنوز شهر در خواب بود و سجاد با زبان روزه در مرحلهی دوم دفاع از بیت رهبری ایستادگی میکرد، تقدیرش رقم خورد. ساعت پنج و نیم صبح، لحظهی وصل او بود. سجاد احمدی، پسرِ ارشد یک خانوادهی ولایی و انقلابی، که پدر و مادرش عمری را به عنوان «خادمالرضا» سپری کرده بودند، حالا خودش خادم آرمانی بزرگتر شده بود.
او رفت و سه یادگار از خود گذاشت: «امیرمحسن» 13 ساله که حالا باید تکیهگاه مادر باشد، «امیرمهدی» 9 ساله و «نرگس» کوچکی که تنها 2 سال دارد و هنوز معنای رفتن همیشگی بابا را نمیفهمد.
اما غمی در این میان هست که تنها دیوارهای معراج شهدا شاهد آن بودند. رازی سر به مُهر که تمام خانواده در دل حبس کردهاند تا کمرِ مادر نشکند. سجاد، در آن صبح جمعه، همچون مقتدایش امام حسین (ع)، بیسر به دیدار حق شتافت. در روز وداع در معراج و در روز خاکسپاری (هفدهم اسفند)، هیچکس جرأت نکرد پرده از این حقیقت بردارد.
مادر هنوز نمیداند. او پیکرِ پسرش را در آغوش گرفت و با او وداع کرد، بیآنکه بداند سجادش را بدون سر به خاک سپرده است. او با تصویری که از سیمای رشید پسرش در ذهن داشت، با او خداحافظی کرد و حالا، هر روز بر سر مزارش مینشیند و به استقبال شهدای دیگر میرود.
مادر میدود، شیون میکند و برای «همکاران» ندیدهی پسرش لالایی میخواند، در حالی که میانِ او و حقیقت پیکر سجاد، فرسنگها فاصلهی غریبانه حائل شده است. او سجاد را کامل کامل در ذهن خود به دل خاک قطعه 42 سپرده است، بیخبر از آنکه سجاد، سر جدا شده از بدن مطهرش را به خانهی ابدی بُرده است.
*مرضیه کیان
انتهای پیام/
