» فرهنگ و تاریخ باستان » یوسفعلی میرشکاک برای این روزها سرود
یوسفعلی میرشکاک برای این روزها سرود

یوسفعلی میرشکاک برای این روزها سرود

اسفند ۲۶, ۱۴۰۴ 007

فرهنگی

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، شاعران کشور همزمان با تجاوز رژیم صهیونیستی و آمریکا به خاک ایران و شهادت جمعی از هم‌وطنان، با انتشار تازه‌ترین آثار خود، با سلاح کلمه و کلام از ساحت وطن دفاع کردند. 

در همین راستا، یوسفعلی میرشکاک، از شاعران مطرح و پیشکسوت کشور، در تازه‌ترین اثر خود که با وزنی حماسی سروده شده، به دلاورمردانی اشاره کرده که تا پای جان برای ایران و ایرانی ایستاده‌اند. سروده او را می‌توانید در ادامه بخوانید:

پیامی برای وطن‌فروشان

هو اول و آخر یار

تقدیم به جان‌های برومندی که مهیای پیکار و شهادت در راه آیین و وطن زیر آوار جنگ دلاورانه پایداری می‌کنند:

 

دل ای دل به هیچ آرزو خو مکن

گلی جز گل داغ خود بو مکن

فراز آمد آخر ترا روز تنگ

صلایی زن از جان به مردان جنگ

هلا ای دلیران و گردن‌کشان

سیامک سرشتان سیاوش‌وشان

به پیکار خوکردگان همچو سام

به مردی چو دستان برآورده نام

فراز آمد آن گردش ایزدی

برآورد سر تیره روز بدی

برآرید جان را چو تیغ از نیام

که بار دگر روز ننگ است و نام

زمام وطن هر که یادآورد

به نزد جهاندار داد آورد

ببندد کمر کین وآویز را

ببندد ره خصم خونریز را

تن وجان خود را فداکرده گیر

چه خواهدشدن را رهاکرده گیر

در این راه خود را فدا کرده‌ایم

چه خواهد شدن را رها کرده‌ایم

زجان دل به قالوا بلی داده‌ایم

دل وجان به آل عبا داده‌ایم

چو از نام آنان به نام آمدیم

مه نو شدیم و به بام آمدیم

به بام آمدن آزمون بود وبس

که این نردبان خط خون بود وبس

کسی را که آل علی برکشد

علم بر سر بام اختر کشد

فراتر ازین خاک و این خاک بیز

فرا می‌برد تا دل رستخیز

کسی کو کشد سر ازین خاکدان

ورا پایگه فرق افلاک دان

بیا تا ازین خاکدان بگذریم

زسودای این آب ونان بگذریم

در این پرده آهنگ دیگر کنیم

دگرباره از مرگ سر بر کنیم

ازین پرده گر مست سر بر کنی

لب از باده جاودان تر کنی

سرشت از محرم اگر باشدت

فرا روی راهی دگر باشدت

چو تقدیر ما در کف کربلاست

بلایی نمانده است ماندن بلاست

شهادت بهای بهانه است و بس

شقایق در اینجا نشانه است و بس

شقایق نشان با سرو برگ سرخ

نشان باش همواره از مرگ سرخ

به ژرفای پیکار چون کوه باش

گرانبار برخیز ونستوه باش

دلیرانه با خویش بدرود کن

زیان است این زیستن، سود کن

نماند کسی جاودان در جهان

سمند تن از خاکدان برجهان

چو زین پیشتر زمره مهر و درد

گذشتند از خود چو مردان مرد

چه بایست ماندن ؟رهایی گزین

ازین گوی گردان جدایی گزین

چو فرجام انسان بجز خاک نیست

ازین رفتن سرخمان باک نیست

شقایق از اینجا سفر می‌کند

در آنجا سر از خاک بر می‌کند

کرا بیم از ناگهان مردن است؟

نه این رخت تن از پی بردن است

گزین سران است جنگی چنین

خوشا گیرودار درنگی چنین

به ایران بیندیش و مردانه باش

نگهدار بنیان این خانه باش

وطن صفحه سرنوشت همه است

وطن زادگاه سرشت همه است

چه خوش گفت فردوسی پاکزاد

که رحمت برآن تربت پاک باد

اگرسربه سر تن به کشتن دهیم

ازآن به که کشور به دشمن دهیم

چوایران نباشد تن من مباد

بدین بوم وبر زنده یک تن مباد

انتهای پیام/

 

به این نوشته امتیاز بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • ×