مظلومیت این عکس را چطور میتوان توجیه کرد؟
به گزارش خبرنگار فرهنگی خرگزاری تسنیم، این روزها که برای تهیه گزارش راهم زیاد به بهشت زهرا و معراج شهدا میافتد پیکرهای زیادی را دیدهام و تابوتهای متعددی را بر دستان تشییع کنندگان دنبال کردهام. اما تصاویری این روزها در ذهنم ثبت میشود که انگار هر چه قدر هم که میگذرد نه تنها کمرنگ نشده بلکه تازه و تازهتر به یادم میآید.
در میان همه شهدای مظلوم تابوتهایی را میبینی که بیشتر از بقیه شهدا جگرت را میسوزاند. تابوتهایی که طول آنها به یک متر هم نمیرسد. این جعبههای کوچکی که کودکان شهید را در خود جای میدهد در واقع تمام آرزوها و آیندهی پدر و مادری است که لحظه به لحظه به وجود آمدن دلبندشان را به این فکر میکردند که چطور به بهترین شکلی خوشبختش کنند.

الان چند روزی است که از شهادت کودکی چند ماهه میگذرد که وسایلش را در معراج شهدا دیدهام. «فرحان روحی» آبان 1403 به دنیا آمده بود. مادرها خوب میدانند کودک در این سن وارد چه مرحله شیرینی میشود. او کم کم راه رفتن را آغاز میکند. روزها زمین میخورد، دستش را به دیوار میگیرد و راه میرود.
همان ایام است که با شوق و ذوقی میروی قشنگترین کفشی که در دنیا به چشمت میآید برایش بخری تا او را تشویق کنی به بهتر راه رفتن، اما راستش را بخواهی بیشتر برای دل خود پدر و مادر است. آنها کیف میکنند وقتی آن کفش را که حتی از کف دست هم کوچکتر است پای دلبندشان میکنند و او راه میرود.

مادر فرحان هم وقتی آن کتونی را انتخاب میکرد، با هر بار راه رفتن کودکش آیندهای را میساخت که قرار است این پسر داشته باشد. همان پسری که 20 سال منتظر آمدنش بود! اما ناگهان تاریخ در اسفند 1404 برایشان ایستاد و شناسنامهای که تازه صادر شده بود زودتر از آنچه فکر کنند باید باطل میشد.

خانواده احمدی در نسیم شهر جایی اطراف تهران ساکن بودند و در همین شرایط سخت اقتصادی با داشتههایشان زندگی را به جریان میانداختند. اما همزمان با زندگی ساده آنها، عدهای که حرام شکمهایشان را پر کرده بود در آن سوی دنیا، به قول خودشان منتظر رسیدن آن وقت لعنتی بودند. همان وقتی که از شیطان مجسم، ترامپ خواهش میکردند تا به کشورشان حمله کند. وقتی همان وقت لعنتی رسید موشکش سهم این خانواده شد و حالا لباسهای خونی فرحان است که تا ابد گواه مظلومیت این ملت خواهد بود.
انتهای پیام/
