» فرهنگ و تاریخ باستان » نه شرقی، نه غربی ؛استقلال به مثابه ایمان سیاسی
نه شرقی، نه غربی ؛استقلال به مثابه ایمان سیاسی

نه شرقی، نه غربی ؛استقلال به مثابه ایمان سیاسی

خرداد ۲۱, ۱۴۰۵ 2010

فرهنگی

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم ، در تاریخ اندیشه سیاسی معاصر ایران، برخی گزاره‌ها تنها در حد شعارهای سیاسی باقی نمی‌مانند؛ بلکه به تدریج به نشانه‌هایی برای فهم یک منظومه معرفتی تبدیل می‌شوند. نه شرقی، نه غربی از همین دست گزاره‌هاست؛ عبارتی کوتاه اما چندلایه که در ظاهر، موضعی سیاسی در برابر دو بلوک قدرت قرن بیستم است، اما در ژرفای خود می‌تواند حامل نوعی تلقی فلسفی از قدرت، استقلال، حاکمیت و نسبت انسان با امر قدسی باشد.

محمدجواد پهلوان، حقوقدان و استاد دانشگاه، در خوانش خود از این دکترین، معتقد است که برای فهم دقیق آن باید از سطح تحلیل‌های روزمره سیاسی عبور کرد و به لایه‌های عمیق‌تر حکمت، فقه و معرفت‌شناسی سیاسی وارد شد. او تأکید می‌کند که نه شرقی، نه غربی در اندیشه امام خمینی، صرفاً یک فرمول سیاست خارجی یا تاکتیک دیپلماتیک نبود، بلکه نوعی بازخوانی نسبت میان توحید، استقلال و حاکمیت در جهان جدید به شمار می‌رفت.

به باور پهلوان، اگر این دکترین را تنها در سطح نفی وابستگی به قدرت‌های جهانی ببینیم، بخش مهمی از معنای آن را از دست داده‌ایم. او می‌گوید: «در نگاه امام خمینی، استقلال سیاسی فقط یک مسئله حقوقی یا اداری نیست؛ استقلال، شأنی از شئون توحید در عرصه حیات جمعی است. جامعه‌ای که در مقام تصمیم‌گیری سیاسی و سرنوشت تاریخی خود، اراده قدرت‌های مادی را جانشین اراده الهی کند، در حقیقت بخشی از حیات سیاسی خود را از افق توحیدی خارج کرده است.»

پهلوان برای توضیح این مسئله به ریشه‌های فلسفی اندیشه امام اشاره می‌کند و معتقد است که نمی‌توان نسبت امام خمینی با حکمت متعالیه را صرفاً یک نسبت آموزشی یا تاریخی دانست. به گفته او، حکمت صدرایی در اندیشه امام، تنها یک دستگاه نظری انتزاعی نبود، بلکه در نوع مواجهه ایشان با سیاست، قدرت و جامعه نیز اثر گذاشت. او توضیح می‌دهد: «در حکمت متعالیه، اصالت با وجود است، نه ماهیت. این نکته در ظاهر یک بحث فلسفی است، اما وقتی به عرصه سیاست منتقل می‌شود، معنای مهمی پیدا می‌کند. نظام‌های سیاسی مادی، چه در صورت شرقی و چه در صورت غربی، در نهایت خود را در قالب ماهیت‌های بسته، تاریخی و محدود تعریف می‌کنند. اما اندیشه توحیدی نمی‌تواند حقیقت سیاست و حاکمیت را در این قالب‌های بسته محصور کند.»

از نظر این استاد دانشگاه، دکترین نه شرقی، نه غربی را می‌توان نوعی نفی ماهیت‌گرایی سیاسی دانست؛ یعنی نفی این فرض که حقیقت حیات سیاسی انسان الزاماً باید ذیل یکی از الگوهای مسلط قدرت در جهان تعریف شود. او می‌گوید: «شرق و غرب در آن دوره، فقط دو جغرافیا نبودند؛ دو نظام معنایی بودند که هر یک می‌خواستند انسان، جامعه، عدالت، اقتصاد و قدرت را از منظر خود توضیح دهند. امام خمینی با طرح نه شرقی، نه غربی، در حقیقت می‌گفت امر سیاسی در جامعه اسلامی نباید ذیل هیچ‌یک از این دو نظام معنایی مصادره شود.»

پهلوان بر این نکته تأکید دارد که فهم این استقلال، بدون توجه به توحید افعالی ناقص خواهد بود. به بیان او، در توحید افعالی، همه قدرت‌ها و فعل‌ها در نسبت با قدرت مطلق الهی معنا پیدا می‌کنند و هیچ قدرتی استقلال حقیقی ندارد. او می‌افزاید: «وقتی این مبنا به عرصه سیاست منتقل می‌شود، نتیجه آن شکستن هیمنه قدرت‌های مادی است. در این نگاه، ابرقدرت‌ها خالق واقعیت نیستند؛ آن‌ها خود بخشی از واقعیت محدود و مقید عالم‌اند. بنابراین، ترس از آن‌ها نباید به اصل تنظیم‌کننده حیات سیاسی یک جامعه تبدیل شود.»

این حقوقدان معتقد است یکی از نقاط مهم در اندیشه امام خمینی، تبدیل این مبنای معرفتی به کنش سیاسی بود. به تعبیر او، در بسیاری از سنت‌های فکری، مباحث توحیدی در سطح اخلاق فردی یا سلوک شخصی باقی می‌ماند، اما در اندیشه امام، توحید به عرصه جامعه و سیاست نیز کشیده می‌شود. پهلوان می‌گوید: «اگر توحید فقط در سطح عبادت فردی بماند، جامعه ممکن است در عرصه سیاسی گرفتار شرک ساختاری شود؛ یعنی در ظاهر دیندار باشد، اما در تنظیم قدرت، اقتصاد، سیاست و تصمیم‌گیری‌های کلان، اراده قدرت‌های مادی را اصل قرار دهد. امام خمینی می‌خواست این شکاف را از میان بردارد.»

از این منظر، نه شرقی، نه غربی صرفاً یک نفی نیست، بلکه حامل یک ایجاب نیز هست. پهلوان توضیح می‌دهد: «این دکترین فقط نمی‌گوید وابسته به شرق نباشید و وابسته به غرب نباشید؛ بلکه می‌گوید باید نظام تصمیم‌گیری سیاسی بر پایه استقلال، کرامت، عدالت و حاکمیت ارزش‌های الهی بازسازی شود. بنابراین، این گزاره همزمان هم سلبی است و هم ایجابی؛ هم نفی سلطه است و هم اثبات امکان یک راه سوم مبتنی بر ایمان، عقلانیت و اراده مستقل.»

او در ادامه به مفهوم حرکت جوهری در حکمت صدراییاشاره می‌کند و آن را یکی از کلیدهای فهم پویایی سیاسی در اندیشه امام می‌داند. پهلوان می‌گوید: «حرکت جوهری یعنی عالم در بنیان خود ایستا نیست؛ موجودات در حال شدن‌اند، در حال صیرورت‌اند و به سوی کمال حرکت می‌کنند. اگر این نگاه را به جامعه منتقل کنیم، جامعه اسلامی نیز نباید خود را موجودی منفعل، ثابت و محکوم به ساختارهای قدرت جهانی بداند. جامعه می‌تواند حرکت کند، دگرگون شود و از وضعیت وابستگی به وضعیت استقلال برسد.»

به باور او، همین نگاه پویا باعث می‌شود که اندیشه امام خمینی با وجود اتکا به سنت، در برابر تحولات تاریخی بی‌تفاوت نماند. پهلوان می‌گوید: «یکی از خطاهای رایج این است که فقه سنتی را مساوی با ایستایی بدانیم. امام خمینی اتفاقاً از درون فقه جواهری و سنتی، ظرفیت مواجهه با مسائل نو را استخراج کرد. ایشان نه سنت را کنار گذاشت و نه زمان و مکان را نادیده گرفت؛ بلکه نشان داد فقه زنده، فقهی است که بتواند حکم خدا را در متن واقعیت متحول اجتماعی تشخیص دهد.»

وی در توضیح نسبت فقه جواهری با«عنصر زمان و مکان می‌گوید که امام خمینی میان ثبات مبانی و تحول موضوعات تمایز قائل بود. به گفته پهلوان، «در اندیشه فقهی امام، احکام الهی تابع مصالح و مفاسد واقعی‌اند، اما تشخیص موضوع و تطبیق حکم بر موضوع، بدون شناخت زمان و مکان ممکن نیست. اگر جهان وارد عصر استعمار، سلطه رسانه‌ای، وابستگی اقتصادی و رقابت بلوک‌های قدرت شده باشد، فقیه نمی‌تواند با همان تصویر ساده گذشته از روابط سیاسی حکم کند.»

از نظر این استاد دانشگاه، امام خمینی استقلال را از یک مطالبه سیاسی به یک تکلیف فقهی تبدیل کرد. او می‌افزاید: «در بسیاری از نظام‌های سیاسی، استقلال یک ارزش ملی یا راهبرد امنیتی است؛ اما در اندیشه امام، استقلال به دلیل پیوندی که با حفظ دین، کرامت جامعه اسلامی و امکان اجرای احکام دارد، به یک ضرورت شرعی نزدیک می‌شود. اگر جامعه‌ای در تصمیم‌گیری‌های بنیادین خود وابسته باشد، حتی اجرای بسیاری از احکام دینی نیز در معرض اختلال قرار می‌گیرد.»

پهلوان در همین زمینه به قواعد فقهی مانند حفظ نظام، نفی سبیل، لا ضرر و مصلحت عمومی اشاره می‌کند و معتقد است که این قواعد در اندیشه امام خمینی ظرفیت تولید نظریه سیاسی داشته‌اند. او می‌گوید: «قاعده نفی سبیل، فقط یک حکم محدود در روابط فردی نیست؛ می‌تواند در سطح کلان به معنای نفی سلطه ساختاری بیگانگان بر جامعه اسلامی فهم شود. وقتی این قاعده در کنار حفظ نظام و مصلحت عمومی قرار می‌گیرد، استقلال سیاسی دیگر یک شعار نیست؛ به یک الزام فقهی و حقوقی تبدیل می‌شود.»

از نگاه پهلوان، اهمیت امام خمینی در این بود که مصلحت را به معنای عدول از شریعت نمی‌فهمید، بلکه آن را راهی برای تحقق دقیق‌تر مقاصد شریعت در شرایط پیچیده تاریخی می‌دانست. او توضیح می‌دهد: «مصلحت در این چارچوب، یک مفهوم ابزاری برای توجیه هر تصمیم سیاسی نیست؛ بلکه یعنی فهم نسبت حکم شرعی با واقعیت متغیر. امام خمینی زمان و مکان را دو عنصر تعیین‌کننده در اجتهاد می‌دانست، زیرا موضوعات سیاسی و اجتماعی در بستر تاریخ تغییر می‌کنند و فقه باید این تغییر را ببیند.»

این استاد دانشگاه تأکید می‌کند که دکترین نه شرقی، نه غربی را باید در همین نقطه اتصال فقه و حکمت فهم کرد. به گفته او، حکمت متعالیه به امام یک افق هستی‌شناختی می‌دهد که در آن قدرت مطلق از آن خداست و قدرت‌های مادی فاقد استقلال حقیقی‌اند؛ فقه سیاسی نیز ابزار تبدیل این افق به تکلیف، حکم و ساختار عملی را فراهم می‌کند. پهلوان می‌گوید: «اگر فقط حکمت باشد، ممکن است تحلیل در سطح نظری باقی بماند. اگر فقط فقه بدون افق حکمی باشد، ممکن است به مجموعه‌ای از احکام جزئی فروکاسته شود. هنر امام در پیوند این دو بود؛ یعنی تبدیل جهان‌بینی توحیدی به فقه سیاسی کنش‌مند.»

او بخش مهمی از این بحث را به شکستن ابهت ابرقدرت‌ها اختصاص می‌دهد؛ مفهومی که در ادبیات امام خمینی جایگاهی محوری داشت. پهلوان معتقد است که این شکستن ابهت، بیش از آنکه یک تکنیک تبلیغاتی باشد، ریشه در نوعی معرفت‌شناسی توحیدی داشت. او می‌گوید: «در منطق قدرت‌های جهانی، ابهت بخش مهمی از سلطه است. قدرت فقط با سلاح و اقتصاد اعمال نمی‌شود؛ با تصویر، ترس، روایت و القای ناتوانی نیز اعمال می‌شود. امام خمینی این لایه روانی و معرفتی سلطه را به خوبی شناخت.»

پهلوان با پیوند دادن این مسئله به حکمت صدرایی توضیح می‌دهد که در نگاه توحیدی، کثرت قدرت‌های ظاهری نباید انسان را از وحدت قدرت حقیقی غافل کند. او می‌افزاید: «در نظام معرفتی صدرایی، عالم پر از کثرات است، اما این کثرات در نسبت با حقیقت واحد معنا پیدا می‌کنند. ابرقدرت‌ها نیز در ظاهر بزرگ و تعیین‌کننده‌اند، اما اگر از منظر توحیدی نگاه کنیم، قدرت آن‌ها مطلق نیست. این نگاه، ترس را از سطح وجودی انسان و جامعه کاهش می‌دهد.»

او تصریح می‌کند که این تحلیل بهمعنای نادیده گرفتن واقعیت‌های مادی قدرت نیست. به گفته پهلوان، «امام خمینی هیچ‌گاه واقعیت قدرت نظامی، اقتصادی و رسانه‌ای جهان را انکار نمی‌کرد؛ مسئله این بود که این قدرت‌ها نباید به بت‌های سیاسی تبدیل شوند. تفاوت بزرگی وجود دارد میان شناخت قدرت و مرعوب شدن در برابر قدرت. دکترین نه شرقی، نه غربی دعوت به ناآگاهی از جهان نبود؛ دعوت به استقلال در عین شناخت جهان بود.»

از منظر حقوقی نیز پهلوان این دکترین را دارای پیامدهای مهمی می‌داند. او معتقد است که استقلال سیاسی، پیش‌شرط تحقق اراده عمومی و حاکمیت ملی در هر نظام حقوقی است. با این حال در اندیشه امام، این استقلال صرفاً در چارچوب ناسیونالیسم کلاسیک تعریف نمی‌شود. او می‌گوید: «در حقوق عمومی، استقلال یعنی یک ملت بتواند بدون سلطه خارجی درباره سرنوشت خود تصمیم بگیرد. اما در اندیشه امام، این مفهوم با کرامت دینی و مسئولیت الهی نیز گره می‌خورد. بنابراین، استقلال هم شأن حقوقی دارد، هم شأن اخلاقی و هم شأن الهیاتی.»

پهلوان معتقد است یکی از ظرافت‌های اندیشه امام خمینی این بود که استقلال را با انزوا یکی نمی‌گرفت. او می‌گوید: «نه شرقی، نه غربی به معنای قطع رابطه با جهان نیست؛ به معنای تنظیم رابطه از موضع استقلال است. جامعه مستقل می‌تواند تعامل کند، اما هویت و اراده خود را واگذار نمی‌کند. استقلال یعنی رابطه داشتن بدون وابستگی، گفت‌وگو کردن بدون انفعال، و استفاده از ظرفیت‌های جهان بدون پذیرش سلطه.»

او در جمع‌بندی بحث خود، دکترین نه شرقی، نه غربی را نوعی سیاست‌گذاری هستی‌شناختی می‌نامد؛ تعبیری که به باور او می‌تواند ماهیت چندلایه این نظریه را توضیح دهد. پهلوان می‌گوید: «این دکترین از سطح سیاست خارجی آغاز می‌شود، اما به لایه‌های عمیق‌تری از فلسفه وجود، توحید افعالی، فقه سیاسی و نظریه استقلال می‌رسد. امام خمینی امر سیاسی را از جهان‌بینی جدا نمی‌کرد. سیاست در نگاه ایشان بخشی از سلوک جمعی انسان به سوی کمال بود.»

او در پایان تأکید می‌کند که بازخوانی امروزین این دکترین نیازمند پرهیز از ساده‌سازی است. به گفته محمدجواد پهلوان، «اگر نه شرقی، نه غربی را فقط یک شعار تاریخی بدانیم، آن را کوچک کرده‌ایم. اگر آن را بدون توجه به فقه، حکمت و زمینه تاریخی بفهمیم، باز هم ناقص فهمیده‌ایم. این گزاره در اندیشه امام، حاصل تلاقی سه ساحت است: توحید در مقام معرفت، فقه در مقام تکلیف و سیاست در مقام عمل. درست در همین تلاقی است که استقلال از یک مفهوم سیاسی به یک ضرورت وجودی تبدیل می‌شود.»

در این خوانش، نه شرقی، نه غربی نه صرفاً نفی دو قدرت، بلکه نفی هر صورتی از وابستگی است که اراده انسان و جامعه را از مدار توحید، عدالت و کرامت خارج کند. از همین رو، فهم آن بدون ورود به قلمرو فلسفه، فقه و الهیات سیاسی ممکن نیست؛ زیرا آنچه در ظاهر یک جمله کوتاه سیاسی به نظر می‌رسد، در عمق خود، تلاشی برای بازگرداندن سیاست به افق معناست.

انتهای پیام/

 

به این نوشته امتیاز بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • ×