» فرهنگ و تاریخ باستان » شهریار علیه مهندسی فراموشیِ ساواک
شهریار علیه مهندسی فراموشیِ ساواک

شهریار علیه مهندسی فراموشیِ ساواک

شهریور ۲۷, ۱۴۰۵ 008

فرهنگی

به گزارش خبرگزاری  تسنیم، سلطنت پهلوی، با تمام قدرت امنیتی و تبلیغاتی‌اش، پروژه‌ای در سر داشت که فراتر از سیاست و اقتصاد بود؛ مهندسی فراموشی. این پروژه، نه فقط یک سیاست اداری، که تلاشی سیستماتیک برای پاک کردن حافظه‌ی جمعی یک ملت بود. زبان‌ها، آیین‌ها، خاطرات و هویت‌های محلی باید از ذهن جامعه زدوده می‌شدند تا ملت واحدی ساخته شود که تنها به یک زبان سخن بگوید و تنها یک روایت را به یاد بیاورد. اما تاریخ نشان داد که این پروژه شکست خورد. و یکی از ماندگارترین اسناد این شکست، این شعر است؛ حیدربابایه سلام.

پروژه‌ی پهلوی؛ سه لایه‌ی یک مهندسی فرهنگی

برای نقد پهلوی، نیازی به شعار نیست. خود اسناد تاریخی کافی‌اند. اما برای فهم عمق این پروژه، باید آن را در سه لایه‌ی به‌هم‌پیوسته دید؛ لایه‌ی نشر و انتشار، لایه‌ی آموزش و لایه‌ی ایدئولوژی.

لایه‌ی نشر: دانشنامه ایرانیکا، در مدخل ادبیات ترکی آذربایجانی، تصریح می‌کند که با سلطنت رضاشاه، انتشار به زبان آذری ممنوع شد و این ممنوعیت، جز دوره‌ی کوتاه 1320 تا 1325، در دوره پهلوی دوم نیز ادامه یافت. شاعران اندکی آثار خود را مخفیانه منتشر می‌کردند. نمونه‌ی مهم، میرزا علی معجز شبستری است. دیوان او با وجود محبوبیت، تا پس از سقوط رضاشاه اجازه انتشار نیافت. این یعنی ممنوعیت، نه یک تصمیم مقطعی، که یک سیاست بلندمدت بود که در دو دوره‌ی پهلوی تداوم یافت.

لایه‌ی آموزش: مدارس، ابزار اصلی این پروژه بودند. سیاست‌های آموزشی، معلمان را ملزم به تدریس تنها به زبان فارسی می‌کرد و استفاده از زبان مادری در فضای مدرسه را محدود می‌ساخت. روایت‌های متعددی از خاطرات دانش‌آموزان آن دوره ثبت شده که نشان می‌دهد صحبت کردن به ترکی یا کردی در مدرسه، با مجازات همراه بود. اگرچه برای برخی از این روایت‌ها سند آرشیوی دقیق در دست نیست، اما جهت‌گیری کلی سیاست آموزشی پهلوی -که در اسناد رسمی و پژوهش‌های دانشگاهی بازتاب یافته- به‌روشنی به سمت فارسی‌سازی آمرانه بود. مدرسه، نه فقط محل آموزش، که کارگاه ساختن انسان جدید بود؛ انسانی که زبان مادری‌اش را فراموش کرده باشد.

لایه‌ی ایدئولوژی: پشت این سیاست‌ها، یک ایدئولوژی قرار داشت. لایلا رحیمی‌بهمنی، در پژوهش خود که در نشریه‌ی ایرانیان استادیز منتشر شده، سیاست رضاشاه را بخشی از پروژه‌ی ساختن ملت همگن، متمرکز و فارسی‌زبان می‌داند. او می‌نویسد که سیاست حذف زبان‌های همزیست در ایران، در دوره رضاشاه به یک ابتکار اصلی دولت تبدیل شد. این پروژه، نه فقط محصول فرمان‌های دربار، که حاصل شبکه‌ای از روشنفکران و سیاست‌گذاران بود که در تولید فکری آن نقش داشتند. یکی از چهره‌های مهم این جریان، محمود افشار یزدی بود. در پژوهش رحیمی‌بهمنی آمده که افشار، دیگر زبان‌های ایران را زبان‌های بیگانه می‌نامید و درباره ترکی آذربایجانی از استعاره‌های بیماری و عفونت استفاده می‌کرد!

اگر این سه لایه را کنار هم بگذاریم، تصویری روشن به دست می‌آید. پهلوی مدعی ملی‌گرایی بود، اما فرهنگ بومی ایران را سرکوب می‌کرد. ملی‌گرایی‌اش، در عمل، به فارسی‌سازی آمرانه فروکاسته شده بود، نه پاسداشت ایران متکثر. از سوی دیگر، پهلوی مدعی تجدد و روشنفکری بود، اما با زبان مردم، مثل یک بیماری برخورد می‌کرد. این نه تجدد، که استعمار داخلی است. ملتی که به او گفته می‌شود زبانت بیماری است و فرهنگت عقب‌مانده، نه شهروند یک ملت مدرن، که سوژه‌ی یک پروژه‌ی استعماری است. این دقیقاً همان چیزی است که در ادبیات پسااستعماری، خشونت نمادین خوانده می‌شود. خشونتی که لازم نیست با باتوم اعمال شود؛ با تحقیر، با حذف، با سکوت اجباری، کار خود را می‌کند.

یک پروژه‌ی فراگیر؛ نگاهی به کردستان و بلوچستان

اگر کسی گمان کند که سیاست‌های پهلوی، فقط معطوف به آذربایجان بود، نگاهی به کردستان و بلوچستان این گمان را باطل می‌کند. در کردستان، سرکوب زبان و فرهنگ کردی، از همان دوره رضاشاه آغاز شد. در دوره رضاشاه، انتشار آثار کردی ممنوع شد و حتی داشتن کتاب کردی می‌توانست جرم تلقی شود. تنها در دوره‌ی کوتاه جمهوری مهاباد در سال 1946 بود که کردی برای مدت کوتاهی زبان رسمی شد و شاعرانی چون هژار و هیمن برجستگی یافتند. این استثنای کوتاه، خود گواهی است بر قاعده‌ای که پیش و پس از آن حاکم بود.

در بلوچستان نیز وضع مشابه بود. کارینا جهانی، در پژوهشی درباره توسعه ادبی بلوچی، می‌نویسد که در ایران، استفاده‌ی نوشتاری از زبان‌های منطقه‌ای از دوره‌ی سلطنت پهلوی به بعد غالباً فعالیتی مشکوک تلقی می‌شد. یعنی نظارت امنیتی بر زبان، تبدیل به یک رویه مرسوم شده بود! این دو نمونه نشان می‌دهد که پروژه‌ی پهلوی، یک پروژه‌ی فراگیر و سیستماتیک بود؛ نه چند مورد پراکنده، که یک نقشه‌ی منسجم برای ساختن ملتی همگن، به بهای حذف تنوع‌های زبانی و فرهنگی. و در این نقشه، آذربایجان، کردستان و بلوچستان، همه یک سرنوشت داشتند؛ فراموشی اجباری.

شهریار؛ حافظی که در سکوت ایستاد

حیدربابایه سلام، پس از سقوط رضاشاه و در دوره‌ای سروده شد که میراث سیاست‌های فارسی‌سازی و حاشیه‌رانی زبان‌های غیرفارسی، همچنان در دوره محمدرضاشاه پابرجا بود. همانطور که اشاره شد، ممنوعیت نشر ترکی جز دوره‌ی کوتاه 1320 تا 1325، در سراسر دوره پهلوی ادامه داشت. اما چرا حیدربابا مهم است؟ شهریار در حیدربابا، زبان ترکی را از سطح گفتار روزمره به سطح یک اثر ادبی ماندگار ارتقا داد. او نشان داد ترکی آذربایجانی می‌تواند حامل خاطره، زیبایی، فلسفه و تاریخ باشد. یک بیت از حیدربابا، برای فهم این پروژه کافی است:

ترکی دئدیم اوخوسونلار اوزلری

بیلسینلر کی آدام گئدر آد قالار

ترجمه آزاد: به ترکی سرودم تا مردم خودشان آن را بخوانند، بدانند که آدم می‌رود و نام می‌ماند.

این بیت، یک بیانیه است. پهلوی می‌خواست نام‌ها را پاک کند و شهریار نام‌ها را ثبت کرد. پهلوی می‌خواست حافظه را از ملت بگیرد و شهریار حافظه را در شعر جاودانه کرد. اما حیدربابا، همچنین یک سند مردم‌شناختی است. در بخش اول حیدربابا، 133 واحد نامی وجود دارد که 68 مورد آنها نام اشخاص‌اند. این نام‌ها برای ثبت زندگی روستایی، بازی‌ها، آیین‌ها و روابط اجتماعی به کار رفته‌اند. شهریار، نه فقط یک خاطره‌ی شخصی، که یک حافظه‌ی جمعی را ثبت کرد. او نام افراد، مکان‌ها، بازی‌های کودکان، پوشاک، خوراک، کشاورزی، آیین‌ها، نوروز و روابط خانوادگی را در شعر خود جاودانه ساخت. حیدربابا، یک آرشیو فرهنگی است؛ آرشیوی که هیچ ساواکی نمی‌توانست آن را بسوزاند!

و یک نکته را نباید از نظر دور داشت؛ حیدربابا، ضد ایران نیست. شهریار در شعر و سخنان خود بارها میان دلبستگی به آذربایجان و تعلق به ایران جمع برقرار می‌کند. ابیاتی که از او به جا مانده، این پیوند را به‌روشنی نشان می‌دهند:

ترکی ما بس عزیز است و زبان مادری

لیک اگر ایران نگوید، لال باد از وی زبان

این ابیات نشان می‌دهد که مدل هویتی شهریار، چندلایه است: آذربایجان، زبان ترکی، ایران‌دوستی و سنت اسلامی-ایرانی. انتخاب ترکی، به‌معنای جدایی از ایران نبود؛ به‌معنای حفظ لایه‌ای از هویت بود که پهلوی می‌خواست آن را از ملت بگیرد. پهلوی، ایرانیت را در یک زبان و یک روایت خلاصه می‌کرد؛ شهریار، ایرانیت را در تکثر زبان‌ها و روایت‌ها می‌دید. و این، دقیقاً همان نقطه‌ای است که پروژه‌ی پهلوی را از درون فرو می‌پاشد.

آنچه پهلوی نتوانست و آنچه یک شاعر توانست

پهلوی چه کرد؟ مدارس را فارسی‌سازی کرد. مطبوعات را ممیزی زبان کرد. کتاب‌های ترکی و کردی را از کتابفروشی‌ها جمع کرد. شاعران و نویسندگان را به حاشیه راند. حافظه را تهدید کرد. ساواک، شهربانی، وزارت فرهنگ و هنر، همه در خدمت یک هدف بودند؛ ساختن ایرانی که تنها یک روایت داشته باشد. اما شهریار با یک شعر چه کرد؟ زبان را از روستاهای ترک‌زبان به تاریخ برد. نام‌ها، آیین‌ها، بازی‌ها و خاطرات را در متن ادبی جاودانه کرد. به نسل‌های بعدی، سندی داد که هویتشان را با آن بشناسند.

فرجام

قدرت، همیشه این توهم را دارد که اگر نهادها را در دست بگیرد، حافظه را هم در دست گرفته است. ساواک، با تمام پرونده‌ها و بازداشتگاه‌ها و ممیزی‌ها، گمان می‌کرد می‌تواند زبان را از مردم بگیرد. اما زبان، در پرونده‌ها زندگی نمی‌کند. زبان، در لالایی‌هایی زندگی می‌کند که مادری، شب‌ها، برای فرزندش زمزمه می‌کند. در قصه‌هایی که مادربزرگی، کنار بخاری، برای نوه‌اش تعریف می‌کند. در کلماتی که کودک، پیش از آنکه معنایشان را بداند، آهنگشان را از مادرش به ارث می‌برد.

ساواک می‌توانست کتابفروشی‌ها را ببندد، مطبوعات را تعطیل کند، و شاعران را به سکوت وادارد. اما نمی‌توانست کاری کند که یک مادر، برای پسرش لالایی به ترکی نخواند. نمی‌توانست مانع شود که یک کودک، در خواب، کلمات زبان مادری‌اش را زمزمه کند. نمی‌توانست جلوگیری کند از اینکه نسل‌ها، با همان زبانی که پهلوی می‌خواست از حافظه‌شان پاک کند، برای هم شعر بگویند و برای هم گریه کنند.

حیدربابا، از همین جنس است. یک شعر نیست؛ یک پناهگاه است. پناهگاهی که شهریار برای حافظه‌ای ساخت که در معرض طوفان بود. و همین است که پروژه‌ی پهلوی را از درون تهی می‌کند. نه با شعار، نه با اعتراض، نه با شمشیر. با یک شعر که ملتی آن را از بر می‌کند و به فرزندانش می‌سپارد. ساواک رفت. حیدربابا ماند. و این، تفاوت میان نهادی است که با فرمان می‌ماند، و حافظه‌ای که با عشق منتقل می‌شود.

یادداشت از: حسین جوانمردی؛ نویسنده و پژوهشگر

انتهای پیام/

 

به این نوشته امتیاز بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • ×