» بین‌الملل » از دیپلماسی هسته‌ای تا تنگه هرمز؛ضرورت معماری امنیتی جدید در خلیج فارس
از دیپلماسی هسته‌ای تا تنگه هرمز؛ضرورت معماری امنیتی جدید در خلیج فارس

از دیپلماسی هسته‌ای تا تنگه هرمز؛ضرورت معماری امنیتی جدید در خلیج فارس

شهریور ۵, ۱۴۰۵ 006

یادداشت مهمان، جهانگیر غفاری: در تاریخ معاصر خلیج فارس، کمتر دوره‌ای را می‌توان یافت که امنیت منطقه تا این اندازه با بحران‌های هم‌زمان مواجه بوده باشد. از مناقشه هسته‌ای ایران و رقابت قدرت‌های بزرگ گرفته تا نگرانی‌های امنیتی کشورهای عربی منطقه و حضور نظامی بازیگران فرامنطقه‌ای، مجموعه‌ای از عوامل در کنار یکدیگر محیطی ایجاد کرده‌اند که در آن فاصله میان بحران سیاسی و رویارویی نظامی به‌شدت کاهش یافته است.

پرسش اساسی این است که چرا هر بار مسیر دیپلماسی هسته‌ای میان ایران و غرب با بن‌بست مواجه می‌شود، سایه تنش نظامی در خلیج فارس، به‌ویژه در تنگه هرمز، پررنگ‌تر می‌شود؟

پاسخ به این پرسش را نمی‌توان صرفاً در چارچوب اختلاف سیاسی میان ایران و ایالات متحده جست‌وجو کرد. آنچه در این منطقه جریان دارد، حاصل تعامل چند روند پیچیده است: رقابت راهبردی میان قدرت‌های بزرگ، نگرانی‌های امنیتی بازیگران منطقه‌ای، شکست فرآیندهای اعتمادسازی، تغییر موازنه قدرت و نبود چارچوبی پایدار برای مدیریت اختلافات.

تنگه هرمز در این میان تنها یک آبراه جغرافیایی نیست؛ بلکه نقطه‌ای است که امنیت انرژی جهانی، ژئوپلیتیک منطقه‌ای و رقابت‌های نظامی در آن به یکدیگر پیوند می‌خورند. این گذرگاه دریایی یکی از مهم‌ترین شریان‌های انرژی جهان است و هرگونه بی‌ثباتی در آن می‌تواند پیامدهایی فراتر از مرزهای خلیج فارس داشته باشد.

با این حال، اهمیت هرمز تنها به نفت و تجارت دریایی محدود نمی‌شود. این منطقه به نمادی از مسئله‌ای عمیق‌تر تبدیل شده است: اینکه رقابت میان دولت‌ها چگونه می‌تواند از مرحله فشار سیاسی و بازدارندگی به مرحله برخورد نظامی منتقل شود. پاسخ را باید در منطق تشدید بحران و شکست مدیریت رقابت جست‌وجو کرد.

از پرونده هسته‌ای تا چرخه تشدید بحران

بحران هسته‌ای ایران طی دو دهه گذشته یکی از مهم‌ترین پرونده‌های امنیتی در نظام بین‌الملل بوده است. این بحران نشان داد که حتی اختلافات عمیق میان دولت‌ها، زمانی که با بی‌اعتمادی گسترده همراه باشند، می‌توانند از طریق دیپلماسی مدیریت شوند.

توافق هسته‌ای سال ۲۰۱۵ میان ایران و گروه ۱+۵ نمونه‌ای از تلاش جامعه بین‌المللی برای جایگزین کردن مذاکره به جای تقابل بود. این توافق تمامی اختلافات میان ایران و غرب را حل نکرد، اما توانست برای مدتی چارچوبی نسبتاً قابل پیش‌بینی برای کنترل بحران ایجاد کند.

با خروج ایالات متحده از توافق در سال ۲۰۱۸ و بازگشت سیاست فشار حداکثری، این چارچوب تضعیف شد. پس از آن، روابط تهران و واشنگتن وارد مرحله‌ای شد که در آن تحریم اقتصادی، فشار سیاسی، اقدامات متقابل و نمایش قدرت نظامی به ابزارهای اصلی تعامل تبدیل شدند.

در چنین شرایطی، یک چرخه خطرناک شکل می‌گیرد: فشار سیاسی و اقتصادی، افزایش احساس تهدید، تقویت اقدامات بازدارنده، افزایش حضور نظامی، برداشت تهدیدآمیز طرف مقابل، افزایش احتمال تشدید بحران.

این چرخه همان چیزی است که در ادبیات روابط بین‌الملل از آن با عنوان «معضل امنیتی» یاد می‌شود. بر اساس این مفهوم، اقداماتی که یک دولت برای افزایش امنیت خود انجام می‌دهد، ممکن است از سوی دولت‌های دیگر به‌عنوان تهدید تلقی شود.

در چنین محیطی، مسئله فقط رفتار واقعی بازیگران نیست؛ بلکه برداشت آنها از نیت یکدیگر نیز اهمیت تعیین‌کننده دارد. همان‌گونه که رابرت جرویس نشان داده است، بسیاری از بحران‌های بین‌المللی نه صرفاً به دلیل اهداف تهاجمی، بلکه در نتیجه سوءبرداشت، اطلاعات ناقص و برداشت‌های متفاوت از رفتار طرف مقابل شکل می‌گیرند.

بنابراین، بحران‌های بزرگ الزاماً با تصمیمی آگاهانه برای آغاز جنگ شروع نمی‌شوند. گاهی مجموعه‌ای از واکنش‌های متقابل، بازیگران را به نقطه‌ای می‌رساند که هیچ‌یک در ابتدا قصد رسیدن به آن را نداشته‌اند.

بازدارندگی؛ تضمین ثبات یا زمینه‌ساز بی‌ثباتی؟

بازدارندگی یکی از مفاهیم مرکزی در روابط بین‌الملل و مطالعات امنیتی است. بر اساس دیدگاه کلاسیک توماس شلینگ، بازدارندگی زمانی موفق است که پیام‌ها روشن، خطوط قرمز مشخص و ارتباط میان طرفین برقرار باشد.

اما بازدارندگی در محیطی که اعتماد سیاسی از میان رفته است، می‌تواند نتیجه‌ای متفاوت داشته باشد. زمانی که یک طرف برای افزایش قدرت بازدارندگی خود به توسعه توانمندی‌های نظامی، افزایش حضور نیروها یا نمایش قدرت روی می‌آورد، طرف مقابل ممکن است این اقدامات را نه دفاعی، بلکه نشانه‌ای از آمادگی برای اقدام تهاجمی تلقی کند.

در نتیجه، یک تناقض شکل می‌گیرد: هر طرف برای افزایش امنیت خود تلاش می‌کند، اما همین تلاش می‌تواند احساس ناامنی طرف مقابل را افزایش دهد.

تنگه هرمز نمونه‌ای روشن از این وضعیت است. در این محیط محدود جغرافیایی، فاصله میان «پیام بازدارنده» و «برداشت تهدیدآمیز» بسیار کوتاه است.

حرکت ناوهای نظامی، رزمایش‌ها، هشدارهای سیاسی، عملیات محدود دریایی یا اقدامات متقابل، همگی حامل پیام‌های راهبردی هستند؛ اما این پیام‌ها همیشه همان‌گونه که فرستنده انتظار دارد، دریافت نمی‌شوند.

به همین دلیل، خطر اصلی در هرمز صرفاً قدرت نظامی طرفین نیست؛ بلکه خطر سوءبرداشت میان بازیگرانی است که در محیطی کم‌اعتماد و پرتنش عمل می‌کنند.

هرمز؛ نقطه اتصال انرژی، امنیت و ژئوپلیتیک

اهمیت تنگه هرمز را نمی‌توان تنها با میزان انتقال انرژی توضیح داد. این منطقه محل تلاقی چندین حوزه امنیتی است که هر یک به‌تنهایی می‌توانند بر ثبات منطقه تأثیر بگذارند.

نخست، امنیت انرژی جهانی؛ زیرا بخش مهمی از تجارت انرژی جهان از این مسیر عبور می‌کند. دوم، رقابت راهبردی ایران و ایالات متحده که طی دهه‌ها یکی از عوامل اصلی شکل‌دهنده نظم امنیتی منطقه بوده است.

سوم، نگرانی‌های امنیتی کشورهای عربی خلیج فارس که برای تأمین امنیت خود روابط نزدیکی با قدرت‌های خارجی ایجاد کرده‌اند. چهارم نیز حضور قدرت‌های فرامنطقه‌ای است که خلیج فارس را بخشی از معادلات گسترده‌تر ژئوپلیتیکی خود می‌دانند.

از منظر نظریه «مجتمع امنیتی منطقه‌ای» بری بوزان، امنیت کشورها در یک منطقه به‌گونه‌ای به یکدیگر پیوند خورده است که نمی‌توان تهدیدهای امنیتی آنها را کاملاً جدا از یکدیگر تحلیل کرد.

خلیج فارس نمونه‌ای روشن از چنین وضعیتی است. امنیت ایران، کشورهای عربی منطقه، امنیت کشتیرانی و منافع قدرت‌های جهانی، همگی در شبکه‌ای پیچیده از وابستگی متقابل قرار گرفته‌اند.

با وجود این، مشکل اصلی آن است که بسیاری از بازیگران همچنان امنیت را بر اساس منطق رقابت و موازنه قدرت تعریف می‌کنند؛ یعنی افزایش امنیت یک کشور، اغلب به‌عنوان کاهش امنیت کشور دیگر تعبیر می‌شود.

خلیج فارس؛ تاریخ تعامل در کنار تاریخ رقابت

اگرچه خلیج فارس امروز اغلب با بحران‌های امنیتی شناخته می‌شود، اما تاریخ این منطقه تنها تاریخ رقابت و منازعه نیست.

قرن‌ها تجارت، دریانوردی، مهاجرت، تعاملات فرهنگی و ارتباطات اقتصادی میان جوامع دو سوی خلیج فارس وجود داشته است. بنادر تاریخی منطقه نه‌تنها مراکز اقتصادی، بلکه پل‌های ارتباطی میان جوامع و تمدن‌های مختلف بوده‌اند.

البته اشاره به این میراث تاریخی به معنای نادیده گرفتن واقعیت‌های سیاسی امروز نیست. دولت‌های منطقه منافع متفاوت، نگرانی‌های امنیتی و برداشت‌های خاص خود از تهدید دارند.

با این حال، تجربه تاریخی نشان می‌دهد که خلیج فارس ظرفیت‌هایی فراتر از منطق صرفاً امنیتی دارد و می‌تواند از الگوی رقابت دائمی به سمت نوعی «مدیریت رقابت» حرکت کند.

شکست معماری امنیتی موجود

یکی از مشکلات بنیادی خلیج فارس، نبود یک معماری امنیتی فراگیر و مورد پذیرش همه بازیگران است.

مدل امنیتی موجود عمدتاً بر سه پایه استوار بوده است: نخست، حضور قدرت‌های خارجی؛ دوم، بازدارندگی نظامی؛ و سوم، موازنه قدرت میان بازیگران منطقه‌ای.

این مدل در برخی دوره‌ها توانسته است از وقوع جنگ‌های بزرگ جلوگیری کند، اما نتوانسته مشکل اصلی، یعنی فقدان اعتماد پایدار، را حل کند.

این معماری دست‌کم با سه ضعف اساسی مواجه است.

نخست؛ وابستگی بیش از حد به بازیگران خارجی. امنیت منطقه بیش از آنکه «ساخته‌شده توسط کشورهای منطقه» باشد، عمدتاً از بیرون تأمین شده است.

دوم؛ نبود سازوکارهای بومی مدیریت بحران. در شرایط بحرانی، فقدان کانال‌های ارتباطی مستقیم و پایدار میان بازیگران، خطر سوءبرداشت و محاسبه اشتباه را افزایش می‌دهد.

سوم؛ غلبه منطق حاصل‌جمع صفر. در این منطق، امنیت یک کشور اغلب با کاهش امنیت کشور دیگر تعریف می‌شود و در نتیجه، همکاری امنیتی جای خود را به رقابت دائمی می‌دهد.

از مدیریت بحران تا مدیریت رقابت

واقعیت این است که اختلافات میان ایران، آمریکا و کشورهای منطقه در کوتاه‌مدت از بین نخواهد رفت. بنابراین هدف واقع‌بینانه، حذف رقابت نیست؛ بلکه ایجاد سازوکارهایی برای مدیریت آن است.

مدیریت بحران در خلیج فارس باید در سه سطح دنبال شود. سطح نخست، پیشگیری از بحران است؛ از طریق ایجاد کانال‌های ارتباطی، افزایش شفافیت نظامی و کاهش سوءبرداشت‌ها.

سطح دوم، کنترل بحران است؛ یعنی جلوگیری از آنکه یک حادثه محدود یا یک محاسبه اشتباه به رویارویی گسترده تبدیل شود.

سطح سوم نیز پرداختن به ریشه‌های بحران است؛ از طریق کاهش بی‌اعتمادی، ایجاد گفت‌وگوهای منطقه‌ای و تعریف منافع مشترک میان بازیگران.

امنیت پایدار در خلیج فارس نیازمند چارچوبی چندلایه است که در آن گفت‌وگوی سیاسی، اعتمادسازی نظامی، امنیت دریایی، همکاری اقتصادی و مدیریت اختلافات در کنار یکدیگر قرار گیرند.

در این میان، دیپلماسی هسته‌ای نیز نمی‌تواند جدا از محیط امنیتی منطقه‌ای دیده شود. مسئله هسته‌ای ایران صرفاً موضوعی فنی نیست؛ بلکه بخشی از رقابت گسترده‌تر بر سر نظم امنیتی منطقه است.

از این رو، هر راه‌حل پایدار باید علاوه بر نگرانی‌های هسته‌ای، دغدغه‌های امنیتی سایر بازیگران را نیز مورد توجه قرار دهد. نادیده گرفتن هر یک از این ابعاد، می‌تواند زمینه بازگشت بحران را فراهم کند.

نتیجه‌گیری: انتخاب تاریخی هرمز

تنگه هرمز امروز در برابر یک انتخاب تاریخی قرار دارد.

یک مسیر، ادامه چرخه‌ای است که در آن بی‌اعتمادی، فشار، نمایش قدرت و واکنش متقابل، به‌طور مداوم بحران‌های جدید تولید می‌کنند. در این مسیر، هر اقدام برای افزایش امنیت یک طرف می‌تواند به‌عنوان تهدیدی از سوی طرف دیگر تعبیر شود و چرخه تشدید تنش را دوباره فعال کند.

مسیر دیگر، حرکت به سوی نظمی است که در آن رقابت‌ها مدیریت شوند و اختلافات سیاسی به رویارویی نظامی تبدیل نشوند.

امنیت پایدار خلیج فارس نه با حذف یک بازیگر، نه با فشار دائمی و نه با حضور نامحدود قدرت‌های خارجی ایجاد خواهد شد. امنیت زمانی پایدار خواهد بود که بازیگران منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای بپذیرند در محیطی به‌شدت درهم‌تنیده، امنیت هیچ کشوری نمی‌تواند صرفاً بر ناامنی دیگران بنا شود.

مسئله اصلی هرمز این نیست که کدام طرف در یک رقابت کوتاه‌مدت پیروز خواهد شد؛ پرسش اساسی این است که آیا بازیگران منطقه‌ای و جهانی می‌توانند پیش از آنکه بحران‌های سیاسی به جنگ تبدیل شوند، سازوکاری برای جلوگیری از جنگ ایجاد کنند؟

آینده خلیج فارس بیش از آنکه به تعداد ناوها، حجم تسلیحات یا شدت فشارهای اقتصادی وابسته باشد، به توانایی بازیگران برای ساختن قواعد مشترک، مدیریت رقابت و ایجاد حداقلی از اعتماد بستگی دارد. هرمز می‌تواند همچنان نماد رویارویی و تشدید بحران باقی بماند، یا به نقطه آغاز گفت‌وگویی تبدیل شود که امنیت منطقه را نه بر پایه حذف و تهدید، بلکه بر اساس مدیریت اختلافات و پذیرش متقابل منافع بنا کند.

به این نوشته امتیاز بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • ×