روایت کوبیدن موصل با افپنجهای ایرانی/خلبانها پسانداز مردماند
خبرگزاری تسنیم، گروه فرهنگی – صادق وفایی: کوبیدن «کمپ بیورینگ» آمریکا در کویت توسط افپنجهای ایرانی، بار دیگر به دنیا ثابت کرد خلبانان ایرانی، معطل امکانات و هواپیماهای روز دنیا که در اختیار دشمنان ایران است نمیماند و ماموریت را با هواپیمایی که تکنولوژیاش از دید خیلیها قدیمی است، انجام میدهد.
اما خلبانانی که اینماموریت بدون بازگشت را با موفقیت انجام داده و به آشیانه بازگشتند، تربیتشده خلبانانی هستند که روزگاری در دفاع مقدس اول ایران یعنی جنگ هشتساله با دولت بعثی عراق، پرواز کرده و تسلیحات پدافند مرگبار ارتش صدام حسین را به بازی گرفتند. آننسل از خلبانان نیروی هوایی با قبول ماموریتهای بیبازگشت، یا به شهادت رسیدند یا طعم تلخ سالها اسارت را چشیدند و یا به پایگاه خود برگشتند و برای ماموریت بعدی آماده شدند.
پروازهای حماسی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در جنگ تحمیلی سوم علیه نیروهای متجاوز آمریکایی و پخش یکی از قسمتهای مجموعه تلویزیونی «سرو سرخ و سپید» با عنوان «در آسمان» که به اینماموریت بمباران اختصاص داشت، بهانهای شد تا در آستانه هفته دفاع مقدس به دیدار یکی از خلبانان پیشکسوت افپنج برویم.
امیر خلبان عطا محبی ازجمله خلبانهای جنگنده F5 تایگر در سالهای دفاع مقدس اول بوده که ماموریتهایی را در پایگاه تبریز، امیدیه و دیگر پایگاههای نیروی هوایی انجام داده است. یکی از خاطرات او مربوط به شرکت در عملیات کمان 99 است که به عملیات 140 فروندی معروف شده و البته اهالی فن میدانند که تعداد هواپیماهای شرکتکننده در کمان 99 بیشتر از 140 فروند بوده است.
خلبانان افپنج در طول دفاع مقدس هشتساله، مظلومیت ویژهای داشتهاند؛ ازجمله اینکه مانند برادر بزرگتر خود جنگنده بمبافکن فانتوم F4، سامانههای الکترونیکی هشدار نزدیکشدن موشکهای پدافند دشمن را نداشتهاند و بهقول خودشان، همهچیزشان با چشم و دید خود خلبان بوده است. عطا محبی هم یکی از همینخلبانان است که همرزم قهرمانانی چون مصطفی اردستانی و دیگر شهدا، آزادگان و جانبازان گردانهای افپنج بوده است.
در ادامه مشروح اولینقسمت گفتگو با اینخلبان جنگ را میخوانیم؛
* جناب محبی اجازه بدهید از 31 شهریور 1359 شروع کنیم که شما پایگاه تبریز بودید. از خلبانهای گردان 23 بودید؟
گردان 21.
* پیش از شما با آقای شیرازی صحبت کردم …
غلامعلی شیرازی …
* که با شوخی و خنده میگفت «گردان 23 که ما بودیم شاه دوست و طاغوتی بود.» (پایگاه) تبریز 3 گردان داشت؛ 21 و 22 و 23.
اگر شاه دوستی را حساب کنید لیدر ما بیست و یکیها، منوچهر خلیلی عضو گروه (آکروجت) تاج طلایی بود.
* ولی آقای خلیلی خیلی در قید و بند موضوعات سیاسی نبود.
چون بسیار آدم اهل مطالعهای بود. به همین دلیل در هیچ دستهای قرار نداشت. نه میشد گفت شاهی است و نه میشد گفت ضد شاه است.
* 21 گردان بیطرفها بود و 22 هم انقلابیها.
گردان 21 خیلی دموکرات بود. چون خلیلی، خودش دموکرات و اهل مطالعه بود. «مادر» ماکسیم گورکی و کتابهای باستانی پاریزی را میخواند. ما هم خیلی با او راحت بودیم. زمانیکه خودم به ردههای بالاتر رفتم و فرمانده گردان شدم، تاثیر رفتار سرگرد خلیلی را حس کردم. رفتارش بسیار انسانی بود؛ در عینحال روی انضباط و رعایت مقررات تاکید داشت. یک نمونه از رفتارهای انسانیاش این بود که مثلا اگر تیپ زرهی زنجان مانور داشت و افسر ناظر مقدم میخواستند، به من میگفت «پهلوان یک سفر زنجان برایت جور کردم!» میتوانست هرکسی را برای اینکار انتخاب کند اما چون من بچه زنجان بودم و خانه زندگیام زنجان بود، به من میگفت. یا مثلا وقتی بنا شد در شیراز مانور بگذارند، سعید فاطمی خدابیامرز را صدا کرد و گفت «آماده شو برای ماموریت شیراز!»
هم سواد پروازیاش خوب بود، هم سواد عمومیاش؛ هم آدمی بسیار دموکرات بود.
* ایشان کی از نیرو هوایی جدا شد؟ قبل از جنگ یا بعد جنگ؟
قبل از جنگ بود. چون خیلی چهره مردمی و محبوبی داشت، مردم او را بهمدت ده پانزده روز پشت صندلی فرماندهی پایگاه نشاندند. اما گفت اینطور نمیشود چون نیروهای بزرگتر از من هستند!
* سرگرد بود دیگر!
بله. بعد که شرایط انقلاب کمی جمع و جور و برای پایگاه فرمانده تعیین شد، آمد تهران و اسمش در فهرست پاکسازیها قرار گرفت. نمیدانم بازخرید شد یا بازنشست. مدتی هم در محدوده سیدخندان با تیمسار اصغر ایمانیان که در جریان انقلاب فرمانده تبریز بود، سوپرمارکت داشتند. دیگر خیلی خبر از او نداشتم تا جنگ شروع شد. بعد هم فهمیدم مهاجرت کرده به انگلیس. اما دخترش ماند.
* ماهچهره خلیلی؛ بازیگری که مرحوم شد.
بله. الان خودش و همسرش لندن هستند.
* شما 31 شهریور در مقطع شروع جنگ، لیدر چهار بودید.
بله. یکچیز از روزهای پیش از جنگ بگویم. 3 ماه قبل از شروع رسمی جنگ، صبحها که به جلسه در عملیات پایگاه میرفتیم، یکبخش همیشگی جلسات، اطلاعاتعملیات بود. افسر اطلاعات عملیات میآمد میگفت لشکر فلان عراق در مرز شلمچه مستقر شد، یا مثلا فلان لشکر آمد در مرز مهران! ما که ردهپایین بودیم میدانستیم چهخبر است؛ بالا بالاییها هم میگفتند آقا، (دشمن) حمله میکند ها! جوابی هم که میشنیدیم این بود که «به مقامات رساندهایم ولی گفتهاند نه! عراق جرات نمیکند حمله کند!»
دشمن همانروزها از سمت جنوب حمله کرده بود و از میانههای شهریور میآمدند و ما هم آنها را میزدیم. 31 شهریور فقط شروع رسمی جنگ بود وگرنه قبل از آن جنگ داشتیم و در همان شهریور بود که حسین لشکری را زدند و اسیر شد و محمد زارعنعمتی هم شهید شد.
روز 31 شهریور، ساعت 1 و نیم ظهر در گردان 21 بودیم و دارت بازی میکردیم. اوضاع هم تق و لق بود و پرواز آنچنانی نداشتیم. انجام پروازها فقط در حد آمادهباش بود. مشغول بازی و گفتگو بودیم که دیدیم از بیرون، تق و تق و تق صدا آمد. درِ ضلع جنوبی گردان 21 را که مشرف به بوفه بود باز کردم و دیدم دو هواپیمای سیاه رنگ از جلوی چشمم رد شدند. سوخو 22 بودند. از در گردان بیرون رفتم و به جناب (یدالله) جوادپور رسیدم. نمیدانم میشناسیدش یا نه؟
* بله بله، ایشان از پیشکسوتها محسوب میشد.
جوادپور از کارخانه نورثروپ سازنده افپنج، یک لوح تقدیر داشت که رویش نوشته بود: the best fighter pilot of the world (بهترین خلبان جنگی دنیا!) او سولوی آکروجت بود. خودم یکبار سعی کردم کارهای او را انجام دهم و شکست خوردم.
* چهکاری؟
دماغ (هواپیما) را میآورد بالا و 28 رول میزد؛ کف زمین! یکبار که در یکپرواز تکی بودم، گفتم امتحان کنم ببینم چهقدر طاقت میآورم. در ارتفاع 15 هزار پایی بودم. سرعت گرفتم و دماغ را آوردم بالا. هشتمین رول را که زدم، دیدم سرم گیج میرود.
ذکر خیر جوادپور شد! یک بار به من گفت «میدانی افپنج خودش میتواند بنشیند؟» گفتم نه؛ گفت نشانت میدهم. من کابین جلو بودم و او عقب.
* پرواز جنگی بود یا آموزشی؟
چک سالیانه من بود.
* پیش از جنگ؟
بله. پیش از جنگ بود.
گشتیم برای نشستن و در راستای باند قرار گرفت. چرخ را زد (پایین). گفت همهچیز سِیف (امن) است؟ سرعت و سمت! گفتم بله. حالا گفت دستهایت را بگیر بالا! من هم دستها را گرفتم بالا. داشتیم ارتفاع کم میکردیم و به باند نزدیک میشدیم. گفت «آها آه! حالا با زانو میزنی.» خودش میگردد و دماغش میافتد پایین، مینشیند. بعد که رسیدی به باند، یکضربه میزنی و صاف میشود.
* ضربه به استیک؟
بله. همین کار را کرد و رسیدیم اول باند. گفت «حالا میتوانی دستهایت را بیاوری پایین.»
یکبار دیگر هم که صحبت میکردیم، گفت «باید به جایی برسی که افپنج مثل کره در مشتت باشد تا به هر حالتی که خواستی درش بیاوری!»

* از آقای جوادپور که اسم بردیم، باید از سرهنگ فرزانه هم یاد کنیم!
وقتی آمدیم گردان آموزشی دزفول فرمانده گردانمان بود. او هم اعجوبهای بود.
* میگوید در پرواز هم خوب بوده است!
بله؛ همینطور در سواد، در مدیریت و فرماندهی. اینها نسلی بودند که «صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را/ تا دگر مادر گیتی چو آنها فرزند بزاید.» شاید اگر از الان همه بودجه و تلاش را متمرکز کنیم، 30 سال دیگر به آننیروی هوایی اول جنگ برسیم! شاید هم نرسیم!
* من میگویم چه آنموقع، چه امروز، خلبانهای ما دل و جگردار هستند.
معلوم است که داشتهاند! اگر نداشتند که سوخو 24 هایمان (در جنگ 40 روزه با آمریکا و اسرائیل) نمیرفتند قطر را بزنند!
* بله دقیقا! همینطور اف پنجهایی که رفتند کویت را زدند.
ولی آن سیستم و آموزش نیست. الان دل و جیگر داریم ولی با سختی و فلاکت!
* منظورتان کمبود امکانات است!
آنموقع جوادپور با 4 هزار ساعت پروازِ اف پنج دل و جگر داشت و میرفت روی آسمان کرکوک در رادیو میگفت «صدام یزید! هییر آی کام!» الان سرهنگ ما هزار یا هزار و 500 ساعت پرواز دارد. بله، حرف شما هم درست است. کسی که جگر نداشته باشد نمیرود پرواز جنگی.
یکبار یکی به من گفت «ما خیلی به شما (خلبانها) مدیونایم!» گفتم «نه. ما پسانداز شما هستیم.» گفت یعنی چه؟ گفتم «از روزی که وارد (ارتش) شدم، نان و آب و حقوقم را دادهاید؛ یعنی از دانشکده افسری و بعد هم در نیروی هوایی. ماهیانه حقوق و پرواز و همهچیز را پرداخت کردهاید! دو سال آموزش ما در آمریکا، با بورس 500 هزار دلاری بود. بعد هم برگشتیم و آمدیم سر افپنج، دوره هزینه آموزشمان حدود 400 هزار دلار شد. با گذراندن اینمقاطع، تازه میشوی خلبان صفر که باید بروی ماموریت.
وقتی کسی مثل جوادپور، محمد دانشپور یا محمود اسکندری به اینجایگاه میرسد، میشود پسانداز مردم در روزگار صلح برای روزهای جنگ. تو پسانداز روز مبادا هستی! چند وقت خبری نیست ولی وقتی جنگ میشود، باید خرج شوی! زمان ما به جنگ رسید و خب وظیفهمان بود برویم. در آنشرایط جوادپور بهترین الگو بود؛ حرکاتش، آمادگیاش، پروازهایش، بریفکردنش. طوری بود که بعد از پانزدهشانزده سال خدمت، گویی 10 سال منتظر چنینفرصتی برای جنگیدن بوده است. اساتید ما سرمایه ملی بودند.
منتی سر کسی نداریم چون خرجمان کردهاند اما ما برای خودمان نیستیم. برای مردم هستیم. پیرزنی که مالیات میدهد، یعنی پول ما را میدهد.
یک بار با یکی از بچههای همافر در آلرت تبریز بودم. پرسید «شما که به اینماموریتها میروید چهقدر میگیرید؟» گفتم «تو فکر میکنی به ما پول میدهند؟» گفت بله دیگر! گفتم «هر ماموریت 100 هزار تومان! شب میآورند در خانه که ما صبحش برویم ماموریت!»
* [خنده!]
توی دلم گفتم این هم جواب تو که اینقدر نفهمی! خب پولها قبلا خرج ما شده و ما باید پس بدهیم دیگر! آخر این چه حرفی است! [خنده]

* شما در عملیات کمان 99 یا همان 140 فروندی معروف حضور داشتید.
بله.
* فکر کنم لیدر دستهتان شهید اسدالله بربری بود.
بله.
* قرار بود کجا را بزنید؟
موصل.
* دسته چندفروندی بود؟
4 فروندی بودیم. دسته اول که از تبریز رفت دو فروندی بود. بهروز سلیمانی و یدالله شریفی راد دوتای اول بودند. یک چهارفروندی هم جلوی ما بود که فکر کنم لیدرش دانشپور بود. ما چهارفروند، دسته سوم بودیم؛ بربری لید بود، من شماره دو، عباس حجازی شماره سه و فاضل بهمنی شماره چهارمان.
* (پایگاه) تبریز روز اول مهر سه شهید داشت. محمد حجتی، غلامحسین افشین آذر و مرادعلی جهانشاهلو.
بله.
* آنخاطره که حجتی از شما سیگار خواست …
آه! هر موقع یادم میافتد … اشکم در میآید.
* اول مهر بود؟
نه 31 شهریور بود. ما از قبل طرحهای آماده حمله متقابل به عراق را داشتیم. بنابراین میدانستم باید بروم موصل. طرحها هر سهچهار ماه یکبار با توجه به تغییر و نقل و انتقالهای دشمن به روز رسانی میشدند.
ما میدانستیم هدفمان موصل است. به همیندلیل بلافاصله و بعد از بمباران دشمن در روز 31 شهریور آماده شدیم. ساعت یک و نیم اولین بمبها به تبریز خورد و ساعت 2 بمباران تمام شد. ما ساعت 3 ما زیر هواپیماها آماده بودیم. در سایه شلتر نشسته بودیم تا بگویند تیکآف کنیم و برویم پرواز. من (سیگار) مالبوروی بلند میکشیدم. در همانحال، حجتی گفت «عطا! عطا یک سیگار!» گفتم «بگیر بکش بدبخت، فردا اسیر میشوی صدام اشنو هم نمیدهد بکشی!» فردایش رفتیم پرواز و برنگشت. جزو آن سهتا (شهید) بود.

حجتی گفت «عطا! عطا یک سیگار!» گفتم «بگیر بکش بدبخت، فردا اسیر میشوی صدام اشنو هم نمیدهد بکشی!» فردایش رفتیم پرواز و برنگشت. جزو آن سهتا (شهید) بود
* روحش شاد! راستی موصل را چهطور زدید؟ بدون مخاطره؟
راحت و بی مخاطره که نه! تاراپتروپ ضدهوایی بود.
* اولین پرواز جنگیتان بود.
بله؛ همه مان! از آن سوپر لیدرهایش که جوادپور و سیلمانی و … بودند تا ما جوانها! یکی از علایم وقوع جنگ این بود که از دهم تا پانزدهم شهریور، هفتهشت نفر کلهکنده برای ماموریت آمدند تبریز.
* از کجا؟
از ستاد و ستاد تاکتیکی. اگر یادم باشد سرگرد بهروز سلیمانی، سرگرد علی اقبالی، سرگرد یدالله جوادپور، سرگرد محمد دانشپور، سرگرد فیروز احمری پور و یکی از بزگان که رفت دزفول شهید شد…
به هرحال چندنفر سرگرد باتجربه و قَدَر افپنج آمدند تبریز. ما هم با خودمان گفتیم خدایا اینها برای چه آمدهاند با ما پرواز کنند و بچهها را روز رسانی کنند؟ همانروزها بود که دوسه بار، جوادپور به فرزانه گفت «به خدا اینها (عراقیها) میزنند ها! بیا ما زین کنیم برویم بزنیم! ما که پایگاه مستقل شکاری هستیم، مجبور نیستیم حتما از فرمانده نیروی هوایی دستور بگیریم.» فرزانه در جوابش گفت نه و نشد.
آنجا که گفتم که مشغول دارتبازی بودیم که سوخوهای عراقی آمدند …
* بله، خب؟
… وقتی از در گردان بیرون آمدم، جوادپور را دیدم که دو دستی زد توی سرش و گفت «خاک توی سر ما که اینقدر نشستیم آمدند زدند توی سرمان!» من هم بدو بدو رفتم پست فرماندهی که خودش داستانی دارد. یکماه از جنگ گذشته بود که ناصر براقی رفتار آنروزم را اینگونه تعریف کرد: عطا میدانی آنروز اگر رکورد میگرفتند، قهرمان دوی صدمتر میشدی!
* ایشان …؟
ناصر، بعدا رفت F7 و بعد بازنشسته شد. الان آمریکاست.
همانطور که گفتم، بعد از بمباران ساعت 3 پای هواپیماها منتظر بودیم که دستور پرواز برسد. اما ساعت 5 یا حدود 5 و نیم عصر بود که خدابیامرز تیمسار دانشپور گفت «بچهها به ایننتیجه رسیدهایم امروز رفتنمان به معنای خودکشی است. چون منتظرمان هستند و میدانند میرویم.»
هوا که تاریک شد رفتیم خانه. چراغها را هم خاموش کرده بودیم. همسر من خانه نبود. رفته بود کرمانشاه. خوابیده نخوابیده، ساعت 4 صبح تق تق در خانه را زدند. یکی از بچهها – به گمانم – علی نجفی (نظری) بود که گفت «بیا بریم!» خانه من طبقه پنجم بود و منزل شهید بربری طبقه اول قرار داشت. با هم آمدیم پایین سراغ بربری که خانمش گفت «اینطور نمیشود اول صبحی گرسنه و تشنه بروید!» ما را به آشپزخانه خانهشان برد و همانجا کف آشپزخانه سفره انداخت. نان و پنیر و مربا آورد و با چای گذشت توی سفره.
هرکدام یکلقمه خوردیم و راه افتادیم سمت پست فرماندهی. همه میدانستند ماموریتشان کجاست و کجا را باید بزنند.
وقتی تیکآف کردیم، شهید بربری لا به لای کوههای عراق که هم مرز ترکیه هستند حرکت میکرد …
* دره عروسکها …
بله احتمالا توصیف اینکوهها را از بچهها (خلبانهای دیگر) شنیدهای! من شماره دو دسته بودم و شمارههای سه و چهار هم اینطرف و آنطرفمان پرواز میکردند. رسیدیم به جایی که نمیشد همه کنار هم از وسط دره عبور کنیم. چون خیلی باریک بود. با آنارتفاع نمیشد و بالاخره یکیمان گیر میکرد. بربری گفت «کلوز تریل موو منت!» (Close Trail Movement) چون همانطور که میدانی معمولا در پرواز فورمیشن، فاصلهها خیلی کم است و نمیشود آن را با هواپیمای کنار یک یا دو متر دانست. بستگی به مهارت خلبان دنبالهرو و پشت سری دارد که به جلویی نخورد. کمی هم پایین باشد که جتواش (Jetwash) جلویی به او نگیرد.
با جملهای که بربری گفت، دو فروند دیگر موقعیتشان را کمی تغییر دادند و وارد دره شدیم. نمیدانم حجازی و بهمنی چه کشیدند چون همینجور لای درهها میپیچید و میرفت و بین 10 تا 15 دقیقه اصلا آسمان را ندیدم. فقط کوه بود!
از لا به لای درهها که بیرون آمدیم، دوباره خوابیدیم کف زمین و رفتیم سمت موصل. آنروزها قویترین پدافند عراقیها موشک سام 6 بود که از لحظهای که هدف را میگرفت تا زمانی که قفل و فایر کند، 40 تا 45 ثانیه طول میکشید. تاکتیک بمبارانمان هم پاپآپ بود که آموزشش را دیده و در تمرینهای تیراندازی هوا به زمین، کلی تمرین کرده بودیم. تاکتیک آپآپ اینفرصت را به سام 6 نمیداد که ما را ردیابی کند و بزند! ارتفاع پایین را نمیتوانست بزند.
* بله برای ارتفاع متوسط است.
از کف زمین بالا کشیدنِ ما و زدن بمبها و دوباره پایین آمدنمان هم 30 ثانیه طول میکشید. این، راه ما برای فرار از دست اینپدافند دشمن بود.
در پروازهای چهارفروندی، وقتی نزدیک هدف میرسیدیم، 3 فروند دیگر هرکدام به یکسمت میرفتند و نقطهای را نزدیک تارگت انتخاب میکردند. یکنقطه را هم برای پاپآپ کردن اتخاب میکردند که اسمش پاپآپپوینت است. بعد لیدر دسته، با سرعت بالا حدود 480 نات (حدود 800 کیلومتر بر ساعت) میکشید بالا و در رادیو میگفت «وان آپ!» شماره 2 به فاصله 5 ثانیه از او همینکار را میکرد و میگفت «تو آپ!» شمارههای سه و چهار هم همینکار را با 5 ثانیه اختلاف انجام میدادند.
اول دماغ هواپیما را 30 درجه میآوردیم بالا و در یکارتفاع مشخص، هواپیما را برگردانده و با زاویه 30 درجه شیرجه میزدیم سمت تارگت. در همانحال بمب را میزدیم و بعد هم حرکتهای زیگزاگی انجام میدادیم …
* جینککردن!
… که پدافند ما را نگیرد.
* با دوشپرتاب به سمتتان شلیک نشد؟
نه. کل کارهایی که گفتم به 35 ثانیه نمیرسید. به همیندلیل از سام 6 خیالمان راحت بود؛ مگر ضدهواییهایی که با هزار و 500 پا برد، سر راهمان دیوار آتش درست میکرد. گلوله اینها ممکن بود به ما بخورد و کارمان را بسازد.

شهید خلبان اسدالله بربری
* شهید بربری بهخاطر اصابت دوش پرتاب شهید شد؟
یادم نیست ولی خاطره جالبی از همینمانورمان مقابل سام 6 دارم که مربوط به اوست. یکبار به سمتش شلیک کردند و خورد! باسوادهایمان مثل دانشپور، جوادپور و اقبالی و … به ما یاد داده بودند که اگر سام 6 به سمتتان آمد، شما هم بگردید سمتش! اگر رو در رو شوید، میتوانید با فاصله مناسب از کنارش رد شوید و او هم رد میشود و به شما نمیخورد. به اصطلاح باید میرفتیم توی شکمش! سام 6 مثل موشک فینیکس F14 نیست که بگردی سمتش و از کنارش عبور کنی! فینیکس میآید و هرکاری کنی میخورد توی سرت! چون میرود بالا و از بالا میکوبد توی هدف.
شهید بربری یکبار برای ماموریت به کرکوک رفته بود که با سام 6 رو به رو شد. موشک را دید و گشت سمت آن. نمیدانم فاصلهاش چهقدر بود ولی موشک، نزدیک هواپیمایش منفجر شد و وقتی برگشت و هواپیمایش را با معجزه روی زمین نشاند، 38 ترکش و سوراخ در بدنهاش دیدیم.
اینتجزیه و تحلیلها و اینحرفها را الان میزنم و آنموقع که تازه سروان شده بودم، عقلم به اینچیزها نمیرسید. وقتی بربری با آنوضعیت برگشت، یکحالت نگرانی و اضطراب در او بود. به خاطر همین به فرزانه گفت «یکی دو روز مرا بگذار آلرت بپرم که حالم جا بیاید!» فرزانه گوش نکرد و اسم بربری را داد برای ماموریت برونمرزی. فردا یا پسفردایش بود که به یکماموریت رفت و شهید شد.
* کجا؟
هدف جایی نزدیک موصل بود. همراه (ابراهیم) دلحامد رفت و هر دو برنگشتند. شنیدیم هر دو را میگ 23 یعنی آلرت پایگاه دشمن زده است.
* خود شهید بربری چیزی به سرهنگ فرزانه نگفت؟ که آقا من حالم میزان نیست، مرا نفرست!
اصلا چنینچیزی نداشتیم.
* خب فرماندهاش حرفش را گوش نداد و چنیناتفاقی افتاد دیگر! دنبال مقصر نمیگردیم ولی …
من آن موقع درک نمیکردم و میگفتم «چه حالم خوش نیست» یعنی چه؟ یکی هواپیمایش تیر میخورد، یکی دمش کنده میشد و یکی دیگر سانحه میداد ولی فردایش میرفت ماموریت. آنموقع اینحرفها مطرح نبود. اما الان است که اینطور صحبت و تحلیل میکنم. ما (در اف پنج) سیستم هشداردهنده نداشتیم و هواپیما آمدن موشک دشمن را اعلام نمیکرد.
* بله سیستمتان با افچهار فرق داشت!
طرف در جنگ فالکلند یکماموریت آلرت رفته بود، بعد از پایان جنگ با 30 سال خدمت بازنشستهاش کردند!
* [خنده!]
گفتند لطمه روحی روانی خورده است! شما در جریان هستی خلبانهای ما چهماموریتها و عملیاتهایی داشتند. پس از همه اینماجراها تیمسار میرعشقالله توانست با 3 سال دوندگی، با عامل آسیبهای روانی، 5 درصد جانبازی برای خلبانها بگیرد. در حالیکه اینملاحظه را درباره نیروی زمینی داشتند. کشورهای دیگر در گردانهای پروازیشان، روانشناس و مشاور دارند.
* خب خود شهید بربری که به تواناییها و وضعیت روحیاش واقف بود و میدانست نمیتواند برود …
اینحرفها را الان داریم میزنیم. یکمثال دیگرش اسدالله اکبری است که سولوی آکروجت بود. بعد از جنگ هم خلبان ایرانایر بود و در نهایت سرطان گرفت و از دنیا رفت. او از خلبانهایی است که اسیر شد و 10 سال اسارت را تحمل کرد. یادم هست در مقطعی، پدافند کرکوک را خیلی تقویت کرده بودند و اگر 4 فروند از سمت ما میرفت، حتما یکیشان میخورد. یکروز عصر دیدم اکبری با یکی از بچهها درد دل میکند. میگفت «این چه مسخرهبازیای است؟ کرکوک – اکبری، موصل – اکبری، فلان پایگاه – اکبری!» آنموقع اگر آدم عاقلی بود، میگفت «آقای اکبری، بیا! این برگه مرخصی شما! پول داری؟ این هم ده هزار تومان! برو سه چهار روز چالوش و آب و هوا عوض کن!» اما اینکار را نکردند و او هم رفت ماموریت! فردایش او را زدند.
* آرامش روحی و روانی برای پرواز جنگی خیلی مهم است. البته خب شرایط جنگی هم بوده و آرامش و اینمباحث جایی در آنشرایط نداشته است…
بالاخره یک تزریق آرامش یا روحیه لازم است. بیخود نبود که در مقطعی گفتند هزار دلار میدهیم با 15 روز مرخصی بروید اروپا بگردید و استراحت کنید! ما اینکار را میکردیم و صدام هم به خلبانانش بنز و امکانات میداد.
ادامه دارد…
انتهای پیام/
