» فرهنگ و تاریخ باستان » کلینت ایستوود؛ تصویر تکراری گنده‌لات پیری که شکست نمی‌خورد
کلینت ایستوود؛ تصویر تکراری گنده‌لات پیری که شکست نمی‌خورد

کلینت ایستوود؛ تصویر تکراری گنده‌لات پیری که شکست نمی‌خورد

شهریور ۹, ۱۴۰۵ 006

فرهنگی

خبرگزاری تسنیم، گروه فرهنگی – صادق وفایی: این‌روزها خیلی از ایرانی‌های فیلم‌بین و اهل سینما، کلینت ایستوود 96 ساله را به‌عنوان یکی از نمادهای سینما می‌شناسند و به‌خاطر فیلم‌های خاطره‌انگیزی چون «خوب، بد، زشت»، «به خاطر یک‌مشت دلار»، «چند دلار بیشتر»، «نابخشوده»، «عزیز میلیون‌دلاری»، «پل‌های مدیسون‌کانتی»،‌ «فرار از آلکاتراز»، «هری کثیف» و … او را یک‌چهره هنری می‌دانند. اما ایستوود ازجمله سربازان فرهنگی‌هنری گفتمان آمریکایی است و فیلم‌های دیگری هم در کارنامه دارد که به‌طور کامل در خدمت آدم‌کشی‌های آمریکا در کشورهای دیگر هستند.

ایستوود را با در نظر گرفتن این‌گونه فیلم‌ها، می‌توان یک‌سرباز فرهنگی‌هنری هالیوودی دانست که پول گرفته و برای ارتش آمریکا فیلم ساخته است. یکی از آثار متاخرش هم در این‌زمینه «تک‌تیرانداز آمریکایی» بود که سال 2003 با هدف سفیدشویی کریس کایل، جنایتکار آمریکایی معروف به شیطان الرمادی ساخته شد. ایستوود در این‌فیلم آمریکایی‌پسند، یک‌قاتل روانی آمریکایی را که در عراق تعداد زیادی زن و کودک را به گلوله بسته بود، در قامت یک‌قهرمان ملی به تصویر کشید و ماجرای خودکشی‌اش را هم مانند رسانه‌های یهودی-آمریکایی رفع‌ورجوع کرد.

«تک‌تیرانداز آمریکایی» تنها اثر تبلیغاتی و دروغ‌محور ایستوود در مقام کارگردان و بازیگر نیست و او در این‌زمینه عقبه‌ای دارد که قابل بررسی و تامل است. فیلم‌های سینمای آمریکا و هالیوود، شاید به ظاهر و طبق دروغ‌های کمپانی‌های خبری، آزادانه و بدون ملاحظات سیاسی ساخته شوند، اما واقعیت امر این است که ساز و کار نظارتی شدیدی بر آن‌ها اعمال می‌شود. فیلم‌های سینمایی نظامی که مربوط به ارتش آمریکا باشند باید برای ساخت، باید مراحلی را طی کنند؛ در ابتدای امر 5 نسخه از فیلمنامه‌ به پنتاگون ارسال و در صورت تایید و کلیدخوردن فیلمبرداری، نماینده‌ای از پنتاگون سر صحنه فیلمبرداری اعزام می‌شود تا از انجام تعهدات کارگردان به فیلمنامه‌ تاییدشده مطمئن شود. وقتی هم فیلم ساخته شد، ابتدا در پنتاگون نمایش داده و در صورت تایید، اکران عمومی می‌شود. 

این‌که چرا خیلی از مردم آمریکا طی سال‌ها و دهه‌های گذشته مسخ شده بودند و فکر می‌کردند ارتش‌شان به جنگ آدم‌بدهای قصه‌ها می‌رود، نتیجه سال‌ها تولیدات چنین‌سینمایی بوده؛ سینمایی که در آن آثاری چون «ما سرباز بودیم» با بازی مل گیبسون، «اشک‌های خورشید» با بازی بروس ویلیس و «تک‌تیرانداز آمریکایی» و «مرز دلشکستگی» از کلینت ایستوود ساخته می‌شد و می‌شود. همه بازیگران نقش اصلی این‌فیلم‌ها هم برای خود قهرمان و اسطوره‌ای بودند که پرده نقره‌ای به این‌قهرمان‌شدن و تقویت وجوه ناسیونالیستی به ظاهر آمریکایی‌شان کمک زیادی می‌کرد. از لفظ -به‌ظاهر آمریکایی- استفاده کردیم چون به گفته پژوهشگرانی چون دیوید دوک، سینما، رسانه و فرهنگ آمریکا، سال‌هاست در چنبره یهود بین‌المللی اسیر و گروگان است.

واقعیت‌های جنگ تحمیلی سوم به ایران، بسیاری از معادلات را فرو ریخت و پوشالی‌بودن ارتش پلاستیکی آمریکا را برای خیلی‌ها ازجمله مردم این‌کشور مشخص کرد. تماشای فیلمی مثل «مرز دلشکستگی» در شرایط اکنون و این‌روزها، ابتدایی‌بودن و مشت باز کارگردان را نشانمان می‌دهد اما این‌فیلم‌ها، روزگاری در تحمیق مخاطب و فریب‌دادنش، سهم به سزایی ایفا کرده‌اند. شاید لحظات اکشن و تیراندازی‌ در این‌فیلم، مخاطب غیرآمریکایی را جذب کند، اما «مرز دلشکستگی» فیلمی است که در نهایت مصرف داخلی داشته و برای مخاطبان آمریکایی ساخته شده است. 

کلینت ایستوود؛ تصویر تکراری گنده‌لات پیری که شکست نمی‌خورد

در ادامه قصد داریم به بررسی این‌فیلم به‌عنوان یکی از ساخته‌های جنگی کلینت ایستوود بپردازیم؛

گنده‌لاتی که شکست نمی‌خورد

فیلم محصول سال 1986 کمپانی هالیوودی برادران وارنر است؛ تیتراژش با تصاویر مستند سیاه و سفید سربازان آمریکایی در جنگ ویتنام و همراهی یک‌مارش نظامی حماسی آغاز می‌شود. همه تصاویر لحظات شلیک‌کردن تفنگداران آمریکایی به سمت دشمن را شامل می‌شوند. بعد از دقایقی، مارش نظامی تبدیل به موسیقی عامیانه و کوچه‌بازاری آمریکایی می‌شود و تصاویر هم به زخمی‌های آمریکایی و انتقالشان به عقبه اختصاص پیدا می‌کند. در پایان تیتراژ هم نام کلینت ایستوود به‌عنوان کارگردان فیلم روی پرده اکران یا صفحه نمایش قرار می‌گیرد.

سکانس افتتاحیه فیلم از زندان آغاز می‌شود. تاریخ 1983 هم روی تصویر نقش می‌بندد که 8 سال پس از پایان جنگ ویتنام است. با حرکت دوربین و عبورش از حلقه زندانی‌ها، به شخصیت اصلی فیلم یعنی کلینت ایستوود در نقش گروهبان هاروی می‌رسیم که بین زندانی‌ها مشغول تعریف‌کردن خاطرات و بازارگرمی است و به‌عنوان یک‌تفنگدارِ لاتِ نیروی دریایی آمریکا از سوسول‌بازی‌های اعضای کنگره و کمیته بد می‌گوید.

معرکه گروهبان کهنه‌کار و پیر با عرض اندام یک‌زندانی هیکلی و گردن‌کشی‌اش به هم می‌خورد. او هم دست از خاطره‌گویی کشیده و گنده‌لاتِ بند را حسابی کتک می‌زند و به اصطلاح نفسش را می‌گیرد تا ثابت کند حرف اول و آخر را او (کهنه‌سرباز ارتش آمریکا) می‌زند. این‌اتفاق چندمرتبه در طول فیلم می‌افتد و گروهبان پیر آمریکایی با هرکسی درگیر و گلاویز شود، پوزه‌اش را به خاک می‌مالد و شکست‌خوردن هم جایی در قاموس و مرامش ندارد.

کلینت ایستوود در همان‌سکانس اول فیلم با زدن گنده‌لات بند، نسخه به‌روزشده و ارتقایافته گاوچران‌های بزن‌بهادر آمریکایی را برای مخاطب زنده می‌کند که به‌جز دوران غرب وحشی، جنگ ویتنام را هم پشت سر گذاشته و بعد از زدن مرد هیکلی، دوباره سیگار برگش را گوشه لب گذاشته و با بی‌قیدی به زندانی‌های اطراف می‌گوید: «اینم مثل اون دختره سیه‌چرده توی بانکوک بود!» به این‌ترتیب گاوچران فیلم‌های کلاسیک، دوباره رخ نشان داده و خاطره تجاوزها و ارتباط‌های نامشروع سربازان آمریکایی با دختران تایلندی و ویتنامی را توی صورت مخاطب می‌کوبد.

کلینت ایستوود؛ تصویر تکراری گنده‌لات پیری که شکست نمی‌خورد

رعایت حالِ قهرمان بی‌ادبی که روی ماشین پلیس ادرار می‌کند

سکانس بعدی فیلم، جلسه دادگاه گروهبان است که به‌خاطر ضرب و شتم در خیابان، محاکمه می‌شود. شخصیتی هم که همین ابتدای فیلم از او ساخته می‌شود؛ مانند همه گروهبان‌های آمریکایی فیلم‌های دیگر هالیوودی است؛ مرد سن‌بالا و بی‌انضباط و کسی که گاهی مست می‌کند؛ علاوه بر این‌که کابوی هم هست و روی ماشین پلیس ادرار کرده است. اگر دقت کنیم، در فیلم‌های جنگی آمریکایی، همیشه همین‌قهرمان‌های قانون‌شکن که در هیچ‌چارچوبی قرار نمی‌گیرند، در حکم سوپاپ اطمینان جامعه به‌شدت قانون‌گرای آمریکا هستند که پلیس‌ها با کشتار مظنونان کوچه و خیابان، نظم و امنیت را در آن حکمفرما می‌کنند. به این‌ترتیب نکته زیرمتنی دیگر از این‌فیلم، این است که قانون آمریکا و سخت‌گیری‌های کشنده‌اش برای ضعفا هستند نه گنده‌لات‌ها و سربازان ارتش. 

در سکانس دوم فیلم یعنی همان‌سکانس دادگاه است که رئیس جلسه به سرباز پیرِ از ویتنام برگشته می‌گوید دلیل نمی‌شود حالا که جنگی در کار نیست، روی ماشین پلیس ادرار کند! پس نتیجه می‌گیریم سرباز آمریکایی به‌عنوان ماشین کشتار باید همیشه جایی داشته باشد که حرص و حیوانیت خود را تخلیه کند؛ اگر میدان جنگ نشد؛ خیابان‌‌های شهر! جامعه آمریکا هم که برای تاراندن دشمنان خیالی خارج از مرزها همیشه به این‌قهرمانان لات و بی‌ادب نیاز دارد، ملاحظه‌شان را می‌کند. به این‌ترتیب رئیس دادگاه به گروهبان هاروی می‌گوید سوابق عالی نظامی و تعهد او را نسبت به امنیت ملت بزرگ آمریکا در نظر می‌گیرد اما این دیگر آخرین فرصت است و با 100 دلار جریمه، سر و ته ماجرای بی‌احترامی به پلیس توسط گروهبان بی‌ادب ارتشی را هم می‌آورد.

نتیجه‌گیری مخاطب هم از این‌سکانس این است که سرباز آمریکایی، همان کابوی قدیمی است که نظم‌پذیر نیست و همیشه به اجتهاد خود عمل می‌کند نه قانون! همه این‌موارد هم در قالب چند دقیقه طنز و سرزنده ابتدای فیلم به خورد مخاطب داده می‌شوند.

قهرمان کثیفی که با کشورهای کثیف می‌جنگد

همان‌طور که انتظار داریم، پس از دو سکانس کوتاه از زندان و دادگاه، سکانس سوم فیلم مربوط به پادگان ارتش است که قهرمان قصه در آن مانند ماهی در آب است و لباس نظامی استتار پلنگی خود را پوشیده و در مقام یک‌نظامی آمریکایی، آستین‌ها را تا آرنج بالا زده است. خیلی هم رکیک و بی‌ادب است و کوچک‌ترین رفتار غیردوستانه را هم با فحش‌های خواهرمادر و الفاظ جنسی جواب می‌دهد. در همین‌پادگان که خواستگاه این‌نظامی آمریکایی است، جمله معناداری از یک‌نظامی دیگر می‌شنویم که خطاب به او گفته می‌شود؛ این‌که بودن در ارتش و فضای نظامی، باعث می‌شود احساس خوبی داشته باشد چون به عموسام کمک می‌کند با کشورهای کثیف نبرد کند!

در قدم بعدی، این‌مفهوم به مخاطب فیلم القا می‌شود که روش شخصی و تک‌روی همیشگی گروهبان، صدای مافوق‌های جوان و تحصیل‌کرده‌اش را درآورده و به او می‌گویند چرا وقتی هم‌سن‌های گروهبان در حال بازنشست‌شدن هستند، او در حال بدرفتاری با دیگر نیروهاست!

کلینت ایستوود؛ تصویر تکراری گنده‌لات پیری که شکست نمی‌خورد

تو دوست‌داشتنی نیستی اما قرار است دوستت داشته باشیم!

تاکید کلامی و تصویری روی بدرفتاری گروهبان با دیگران را در نظر داشته باشید تا یکی از فرمول‌های همیشگی فیلم‌های آمریکایی را ثبت و ضبط کنیم؛ این‌که در نقطه آغاز فیلم، شخصیت اصلی با وجود خوب‌بودنش، دوست‌داشتنی نیست اما بناست از مسیر اتفاقات فیلم، رابطه آدم‌های دور و اطرافش با او بهبود پیدا کند و با وجود همان بددهنی و نچسب‌بودنش، دوست‌داشتنی شود! همیشه هم این‌اتفاق در آخرین‌ماموریت فرد اتفاق می‌افتد. فیلم «مرز دلشکستگی» هم از همین‌فرمول تکراری تبعیت می‌کند.

مافوق جوانی که از دست تک‌روی‌ها و هنجارگریزی‌های گروهبان خسته شده، او را محل زندگی سابقش اعزام می‌کند تا تربیت یک‌جوخه شناسایی را به عهده بگیرد. وقتی هم ماموریت به او ابلاغ می‌شود و از دفتر مافوق بیرون می‌آید، هنگام عبور از فضای باز پادگان – به طور کاملا اتفاقی – در کادری قرار می‌گیرد که پرچم آمریکا در پس‌زمینه آن، در حال اهتزاز و رقص در باد باشد! صدای شیپور و مارش نظامی هم شنیده می‌شود و او هم به پرچم احترام می‌گذارد. این‌تصویر هم این‌معنی و محتوا را به ذهن مخاطب فیلم متبادر می‌کند که شخصیت گروهبان هاروی که به عالم و آدم بی‌اعتناست و همه را با اخلاق خشک خود پس می‌زند، فقط به یک‌چیز احترام می‌گذارد و آن، پرچم آمریکاست.

مردی از جنس مردم!

یکی دیگر از ویژگی‌های تکراری فیلم‌هایی چون «مرز دلشکستگی»، پز مردمی‌بودن شخصیت اصلی است. گروهبان هاروی بی‌ادب، مردی از جنس مردم است و برای رفتن به محل ماموریتش، با اتوبوس و همراه مردم سفر می‌کند. وقتی هم به محل ماموریت می‌رسد، دوباره با مافوقی جوان روبرو می‌شود که متعلق به نسل اتوکشیده جدید است و هاروی را به‌عنوان یکی از افسران قدیمی و از مد افتاده می‌شناسد که فقط زمان جنگ به درد می‌خورند. افسر مافوق به گروهبان می‌گوید افراد جوخه شناسایی بی‌انگیزه هستند و او می‌خواهد آن‌ها را روی فرم بیاورد. طبق اصول پیش‌بینی‌پذیر فیلمنامه‌های این‌گونه فیلم‌های آمریکایی، مشخص است که این‌وظیفه خطیر به عهده شخصیت اصلی است و بناست دقایق بعدی فیلم به شرح زحمات او در این‌راه اختصاص یابند. اما جمله‌ای که او به مافوق می‌گوید، هم مهم است. گروهبان هاروی می‌گوید: «من ازشون (همان‌گروه بی‌انگیزه) آدم‌های کُشنده و قلب‌شکن می‌سازم!» بعد هم به محض ورود به سوله استراحت سربازان بی‌نظم و وِلو، کاسه‌کوزه‌شان را با مشت و لگد به هم می‌ریزد.

گروهبان پس از کشتن گربه جلوی حجله و نُطُق کشیدن از جوان‌های بی‌انگیزه و لوس، به کافه‌ای قدیمی سر می‌زند که این‌کافه و این‌گونه اماکن هم در فیلم‌های آمریکایی، همیشگی و تکراری هستند. بالاخره قهرمان باید به جایی پناه ببرد و تصویر یک‌انسان واقعی با امتیازها و ضعف‌هایش را ایفا کند.

کافه‌دار یک‌پیرزن است که از جزئیات زندگی گروهبان و عشق واقعی زندگی‌اش خبر دارد و گاهی راهنمایی‌اش می‌کند. در فیلم «مرز دلشکستگی» هم مثل نمونه‌های مشابه، مخاطب از خلال گفتگوی گروهبان هاروی و پیرزن کافه‌دار متوجه می‌شود او قبل‌تر همسری داشته که حضور مستمرش در جنگ و اضطراب ناشی از جدایی، باعث طلاق شده و اصلا «زندگی یک‌تفنگدار دریایی ارتش آمریکا به‌خاطر ایثارگری زیاد و حضور همیشگی در جبهه‌ حق علیه باطل، با ازدواج همخوانی ندارد» و نمی‌شود با این‌میزان از وظیفه‌شناسی یک‌زندگی را نگه داشت.

اما خب، قهرمان داستان یعنی کلینت ایستوود، کلی از ارتش آمریکا و پنتاگون بودجه گرفته که فیلمی تبلیغاتی بسازد و بگوید آخرین‌ماموریتش که تربیت جوان‌ترها برای امتداد رسالت‌های مقدس ارتش آمریکاست، باید به بازگشت به زن و زندگی و خانواده ختم شود و به این‌ترتیب خانواده‌های آمریکایی که مخاطب فیلم هستند، تحمیق و به زبان عامیانه‌تر، خر شوند!

دیگر عنصر تکراری فیلمنامه «مرز دلشکستگی» این‌ است که قهرمان کهنه‌کار، مثل همان کابوی‌های دوره‌گرد و خسته، بعد از سال‌ها دوری همسر سابقش را می‌بیند اما بنا نیست به این‌سادگی‌ها به او برسد. این وصل فقط در پایان فیلم و هنگام بالارفتن تیتراژ است که انجام می‌شود. اتفاق تکراری دیگر این است که زن در همان‌محل قدیمی و نوستالژیک گذشته‌ها، هست اما می‌خواهد با مردی دیگر ازدواج کند که از قهرمان خسته فیلم، بهتر و خوش‌تیپ‌تر است. البته طبق فرمول همیشگی می‌دانیم این‌اتفاق در نهایت نخواهد افتاد و قهرمان فیلم فقط کمی چزانده می‌شود و حسودی می‌کند اما در پایان، زن به آغوش خود او باز می‌گردد.

کلینت ایستوود؛ تصویر تکراری گنده‌لات پیری که شکست نمی‌خورد

مواد لازم و فرمول ساخت یک‌تفنگدار دریایی آمریکا!

بعدی از کمی سرک‌کشیدن قصه به زوایای زندگی خصوصی قهرمان، نوبت به تصویرکردن مفهوم اصلی می‌رسد؛ این‌که تفنگداران دریایی آمریکا چگونه و تحت چه‌شرایط سختی ساخته می‌شوند! گروهبان سخت‌گیر و بی‌رحم قصه که در ابتدا همه جوان‌های جوخه شناسایی از او متنفرند، یک‌شعار را یادشان می‌دهد: «تسلیم‌شدن میراث ما نیست!» بعد هم مجبورشان می‌کند موهای سرشان را بزنند و نازک‌نارنجی نباشند چون معرکه نبرد با پشت میز نشستن و تفریح‌ فرق دارد! در همین‌زمینه، یک‌افسر درجه‌دار و جوان در فیلم حضور دارد که تحصیل‌کرده است و پشت‌میزنشین! وقتی گروهبان با این‌ستوان جوان گفتگو می‌کند، مافوق جوان از او می‌پرسد در کدام دانشگاه تحصیل کرده و گروهبان هاروی هم پاسخ می‌دهد: «دانشگاهِ مرز دلشکستگی.»

توجه داریم که طبق فرمولی که فیلمنامه «مرز دلشکستگی» با آن نوشته شده، این‌اسم بناست تا این‌مقطع از فیلم مبهم و سوال‌برانگیز باشد اما در دقایق بعدی فیلم، گره مفهومش گشوده شود.

کی گفته فردین مُرده؟

گروهبان هاروی، آمریکایی‌های جوان‌ را از سیاه‌پوست گرفته تا سفیدپوست، به دشت و بیابان می‌برد و تا می‌تواند آن‌ها را می‌دواند. خودش هم بدون آن‌که نفس کم بیاورد، همراهشان می‌دود. گاهی جلو هم می‌زند و با اسلحه AK47 یا همان کلاشنیکف معروف، کنارشان را به رگبار می‌بندد تا بهتر با تهدید دشمنان آمریکا (یعنی کمونیست‌ها‌ی کلاشنیکف به دست) آشنا شوند. بعد هم در سکانس‌های بعد، جوانمردانه به خانه یکی از سپاهپوستان جوخه می‌رود که قصد دارد به‌خاطر درآمد بهتر، شغل تفنگداری دریایی آمریکا را وا نهد و کار دیگری داشته باشد. او از پول شخصی خود به سیاهپوست داده و او را به گروه برمی‌گرداند. سیاهپوست و همسرش هم ذوق می‌کنند و منت‌دار پهلوان داستان می‌شوند.

یکی از معماهای فیلمنامه «مرز دلشکستگی» علت طلاق گروهبان هاروی، اتفاقات سال 1968 و حکمت نام فیلم است. در یکی از جروبحث‌های گروهبان و همسر سابقش، زن سفره دلش را باز می‌کند و می‌گوید همیشه جلوی تلویزیون می‌نشسته تا ببیند خبری از شوهر تفنگدارش می‌دهند یا نه؟ به این‌ترتیب مفهوم «ذوب در وطن‌» و «آمریکایی‌ خالص بودن» گروهبان، برای بار چندم در چشم مخاطب فرو می‌رود! درباره نام فیلم هم، یکی از همرزمان و همسنگران سابق گروهبان، خاطره‌ای می‌گوید که از خلال آن، علت استفاده از رمز و عبارت مبهم «مرز دلشکستگی» مشخص می‌شود: مرز دلشکستگی جایی در ویتنام است که چندسرباز آمریکایی ازجمله گروهبان، آن‌جا با ویتنامی‌ها درگیر بوده‌اند و گروهبان، 2 مسلسل سنگین را با خود حمل می‌کرده و 3 روز نخوابیده تا آخرین موج انسانی ویتنامی‌ها را متوقف کند.

به‌ این‌ترتیب و با رسیدن فیلم به این‌مقطع، مخاطب آمریکایی «مرز دلشکستگی» متوجه می‌شود پیرمردهایی مثل گروهبان هاروی که در ارتش آمریکا حضور دارند، آن‌گونه با از خودگذشتگی در ویتنام جنگیده (غیرنظامی‌هایی بی‌گناه زیادی را کشته‌اند) و حالا هم که پیر شده‌اند با وجود زیرآب‌زنی‌ها و کارشکنی‌ها، همه تلاش‌شان را برای انتقال میراث ارتش آمریکا به نسل بعدی به کار می‌بندند. وقتی هم که گروه‌های رقیب و مافوق‌های تنگ‌نظر و زیرآب‌زن سعی می‌کنند علیه‌شان شهادت داده و طومار جمع کنند، نیروهای گروهشان که در ابتدا از او متنفر بودند، پشت‌شان را خالی نمی‌کنند و مرد و مردانه پایشان می‌ایستند!

کلینت ایستوود؛ تصویر تکراری گنده‌لات پیری که شکست نمی‌خورد

ادای دین به آن‌ملت بزرگ!

طبق فرمول تکراری و همیشگی این‌گونه فیلم‌های جنگی آمریکایی، بعد از پشت سر گذاشتن دوره‌های سخت و تربیت نیروها، نوبت به دوران خوشی و استراحت یعنی جشن و مجلس رقص می‌رسد؛ بعد هم این‌که در میانه‌های خوشی و خنده، اعلام آماده‌باش نظامی می‌شود و همان‌نیروهای تربیت‌شده باید اعزام شوند و ثمر بدهند. به این‌ترتیب وقت انجام تکلیف و ادای دین به آ‌ن‌ملت بزرگ که ابتدای فیلم به آن اشاره می‌شود، فرا رسیده است.

خبری که به آدم‌های قصه می‌رسد این است که عملیاتی در جزیره گرانادا در کوبا در پیش است که به موجب آن باید جان شهروندان آمریکایی را نجات دهند. جوخه شناسایی هم باید پیش از تفنگدارها آن‌جا باشد. حالا نوبت به تصویر کشیدن شکوه ناوهای بزرگ و هلی‌کوپترهای نیروی دریایی آمریکا و جاه و جلال و شکوه این‌ارتش است. در کنارش صورت‌های رنگ‌شده و نیروهای استتارکرده هم از قاب دوربین کلینت ایستوود عبور می‌کنند و با همراهی یک‌موسیقی نظامی و مارش حماسی راهی جنگ می‌شوند.

پس از رسیدن به محدوده دشمن، کلینت ایستوود، یا همان کابوی تنها یا همان گروهبان هاروی فیلم «مرز دلشکستگی»، مثل یک‌شبح در جنگل می‌خرامد و دشمن‌های آمریکا را مثل برگ خزان روی زمین می‌ریزد! بعد هم از جیب‌شان سیگار برگ کوبایی غنیمت برمی‌دارد و یکی از افراد تحت امرش هم پرچم کوبا را پایین می‌کشد.

سکانس نجات شهروندان آمریکایی در «مرز دلشکستگی» واقعا آبکی و مضحک است. اما لحظات اکشن و هیجانی فیلم به این‌عملیات یخ و بی‌مزه خلاصه نمی‌شوند و در دقایق بعد، نیروهای گروهبان با صلاح‌دید او بدون توجه به دستور مافوق گروهبان، برای تسخیر تپه‌ای که دشمن در آن مستقر است اقدام می‌کنند و گیر می‌افتند. بعد از مقداری تیراندازی و تقدیم یک‌شهید و یک‌زخمی هم هلی‌کوپترهای مسلح می‌رسند و نجات‌شان می‌دهند. بعد به‌راحتی از دشمن اسیر می‌گیرند و گروهبان، دوباره مثل سکانس اول فیلم در زندان، سیگار برگ کوبایی را گوشه لب می‌گذارد و ما یاد همان‌سیگار برگی می‌افتیم که اول فیلم بعد از زدن گنده‌لات زندان گوشه لبش گذاشت و یاد و خاطره فتح‌الفتوح‌هایش در ویتنام را گرامی داشت!

ما فی‌البداهه کار می‌کنیم

حالا وقت تسویه‌حساب و کم‌کردن شر مافوق بی‌لیاقت است. سرگرد جوانی که مافوق گروهبان است و در همان ابتدای فیلم از او خواسته بود جوخه شناسایی را دوباره سرپا کند، به‌خاطر اجتهاد شخصی و تک‌روی گروهبان، او را به باد انتقاد می‌گیرد اما وقتی جناب سرهنگ پیر از راه می‌رسد و متوجه ابتکار عمل گروهبان می‌شود، ضمن تقدیر از گروهبان، سرگرد را اخراج کرده و به همان‌رسته قبلی‌اش یعنی تدارکات می‌فرستد. گروهبان هم لبخند می‌زند.

اما جناب‌سرهنگ، از سر بی‌منطقی این‌کار را نمی‌کند. او ابتدا از گروهبان می‌پرسد چرا خلاف دستور عمل و تپه را تنهایی تصرف کرده؟ که گروهبان، کلمات قصار و جملات ماندگارش را به زبان می‌آورد: «قربان ما فی‌البداهه کار می‌کنیم، سازگار می‌شیم و غلبه می‌کنیم!» که این‌ سه‌جمله توجیه‌کننده همان‌رفتار خلاف قانون و خارج از چارچوب گروهبان و سربازان آمریکایی در هرجای جهان است.

کلینت ایستوود؛ تصویر تکراری گنده‌لات پیری که شکست نمی‌خورد

پایان‌بندی فیلم هم کاملا قابلا پیش‌بینی است؛ خانواده‌های آمریکایی در فضای باز فرودگاه نظامی منتظر عزیزان‌شان هستند. سربازها هم مثل قهرمان برمی‌گردند. بین جمعیتِ زن و بچه‌های چشم‌انتظار که همسران و فرزندان مردان جوان ارتش آمریکا هستند، یک زن میان‌سال یعنی همان همسر سابق گروهبان هاروی ایستاده که پرچم کوچک آمریکا را در دست دارد و در پس‌زمینه تصویر هم پرچم بزرگ آمریکا در حال اهتزاز است. گروهبان هاروی و همسر سابقش که حالا دوباره به او رجوع کرده و از عمق جان قدر زحماتش را می‌داند، با هم از میان جمع خانواده‌ها می‌گذرند و دور می‌شوند. قاب دوربین هم از بالا شاهد دور شدن‌شان است و مارش و موسیقی نظامی شادی، این‌تصاویر را همراهی می‌کند. بعد هم تیتراژ بالا می‌آید.

انتهای پیام/

 

به این نوشته امتیاز بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • ×