روزی که مردم لبنان کابوسشان را در بیداری دیدند/ خداحافظ یا ابوهادی
خبرگزاری تسنیم- زهرا بختیاری: 23 شباط مصادف با 5 اسفند 1403 مردم لبنان شبی را گذراندند که دوست نداشتند صبحش را آغاز کنند. آن روز قرار بود کابوسی را که سالها حتی جرأت فکر کردن به آن را هم نداشتند در بیداری ببینند. لباس عزا را بر تن کردند و مردمی که سالها وقایع تلخ و شیرین زیادی را گذرانده بودند و همچون سرو همچنان قدم بر میداشتند امروز پاهایشان رمقی برای راه رفتن نداشت.
قرار بود تلخ ترین روز لبنان پشت سر گذاشته شود. آن روز سید حسن نصرالله که چند ماه قبلش توسط شقیترین مردم دنیا به شهادت رسیده بود، برای آخرین بار در جمع ملت خود حاضر شود و با هم وداع کنند.
.
سید حسن نصرالله همچون پدر بود برای مردم ستمدیده و رنج کشیده کشوری که مدتها زیر سایه شوم اشغالگری صهیونیستها زیسته بودند. مردم با او عزت و کرامت را تجربه کردند و به پشتوانه او جوانان خود را فرستادند تا خاک کشورشان به یغمای بیگانه نرود.
سید حسن همان کسی بود که در 32 سالگی پرچم مقاومت را بعد از شهادت سید عباس موسوی بلند کرد و الحق که تاریخ گواهی میدهد او علمداری را در حد کمال انجام داد. او 8 سال بعد از اینکه دبیر کلی حزب الله را بر عهده گرفت توانست با مدیریت قوی و منطقی خود آنچنان رزمندگان مقاومت را هدایت کند که در سال 2000 میلادی رویای شیرین مردم لبنان را به واقعیت تبدیل کرد.

سال 2000 دشمن صهیونیستی که سالها جنوب این کشور را تحت اشغال خود درآورده بود چنان بلایی از جانب حزب الله به سرش آوار شد که بدون هیچ امتیازی مجبور شد با ذلت ادوات خود را رها کرده و از خاک این کشور عقب نشینی کند. سید حسن به مردم کشورش قول داده بود مقاومت متجاوز را از کشور اخراج خواهد کرد! آن روز مردم لبنان با شیرینی و شکلات به خیابانها میآمدند و این پیروزی که تا پیش از این برایشان غیر قابل دسترسی بود را جشن می گرفتند. در دستان آنان تصویر مردی بود که با این ضرب شست به اسرائیلیها فهماند دیگر تا او هست راحت نخواهند خوابید! این اولین وعده صادقی بود که از دهان او خارج شد و به قولی که داد وفا کرد.
نصرالله یک روحانی جوان بود اما پیرو مکتب پیر جماران شده بود. همان مردی که به قول میرشکاک آن شاعر انقلاب، لباسی اسطیری بر تن کرده بود و به مردم آزاده جهان نشان داد اگر مقاومت کنند به اذن خدا پیروزند.
او مرد وعدههای صادق بود. چه آن وقتی که قول آزادی شهید سمیر قنطار امیرالاسرای لبنانی را داد چه پیروزی در حرب تموز یا همان جنگ 33 روزه. او علاوه بر چارچوب سیاست جنگ روانی را هم به خوبی بلد بود و در این جنگ ساکنان سرزمینهای اشغالی را با این روش بیچاره کرده بود. و آنقدر راست میگفت که اشغالگران بیش از مسئولان خود، چشمشان به دهان نصرالله بود. وقتی او میگفت به پناه گاه بروید میدانستند که شوخی ندارد.
امل شبیب از خبرنگاران سابق شبکه المنار لبنان میگوید: «نصرالله پدری بود که پسر بزرگش، هادی، را به عنوان شهید راه قدس تقدیم کرد و بدین ترتیب پدر هر شهیدی شد و رهبری است که از دیگران چیزی جز آنچه خود ارائه داده است، نمیخواهد. او خطیبی فصیح است که با منطق خود دلها را مجذوب خود کرد و با استدلالهای خود ذهنها را متقاعد ساخت تا جایی که صدایش در هر مناسبتی به صدای مورد انتظار تبدیل شد و شادی را برای عزیزان و وحشت را برای دشمنان به ارمغان آورد.

خوشحالی مردم لبنان بعد از عقب نشینی اسراییل از خاک کشورشان سال 2000
اما ارزش این پیروزیها، معنای واقعی آنها و آنچه سید حسن به این کشور بخشیده است، تنها توسط کسانی که در لبنان زندگی کردهاند و در محیط مقاومت بزرگ شدهاند، به طور کامل قابل درک است. زیرا کسانی که در لبنان زندگی کردهاند، به خوبی میدانند که اشغال سرزمین شما توسط رژیم اسرائیل به چه معناست؛ آنها میدانند که آوارگی، دستگیری و بمباران روزانه به چه معناست؛ آنها میدانند که ترس و انتظار به چه معناست. ما کسانی هستیم که تمام این درد و بیماری حضرت را تجربه کردهایم و او لحظات جاودانهای از پیروزی را به ما هدیه داد، از 25 مه 2000، زمانی که شاهد فرار سربازان رژیم صهیونیستی از جنوب لبنان بودیم و ناوگان و تجهیزات خود را بدون هیچ توافقی و بدون هیچ امتیازی رها میکردند. شادی آزادی که ما آن شب تجربه کردیم برای کسانی که آن را تجربه نکردهاند، غیرقابل توصیف است.
سید حسن نه تنها پیروزیهای نظامی را برای لبنان به ارمغان آورد. او عزت مردم لبنان و اعتماد به نفس ما را بازگرداند. او به همه آموخت که دشمن نیرویی شکستناپذیر نیست و اراده میتواند معجزه کند.
بنابراین، وقتی کسی از خارج از این تجربه درباره سید حسن نصرالله صحبت میکند، ممکن است فقط اعداد و نتایج را ببیند. اما ما که با او زندگی کردهایم، در محیط مقاومت بزرگ شدهایم و از نزدیک شاهد آزادی و پیروزی بودهایم، یک پدر، یک رهبر و معمار یک شادی پایدار را میبینیم. به همین دلیل است که او نمادی بود و خواهد ماند که تا آخرین نفس به اصول خود پایبند ماند. او هرگز خیانت نکرد، هرگز عقبنشینی نکرد و هرگز سازش نکرد. او در 27 سپتامبر 2024 از دنیا رفت، اما در وجدان ملت جاودانه باقی ماند، شهیدی در راه قدس و رهبری که نامش برای همیشه در خاطره مقاومت حک خواهد شد. سید حسن صدای ناگسستنی لبنان و نمادی از امید برای همه کسانی است که در سرزمین مقدس لبنان و جنوب زندگی کردهاند.

صحبت امروز درباره حضرت سید حسن نصرالله، صحبت از شخصیتی والامقام، رهبری استثنایی، نمادی و شخصیتی است که هرگز تکرار نخواهد شد. اغراق نیست اگر بگوییم که هرگز تکرار نخواهد شد. لبنان هرگز مانند او را ندیده است، مقاومت هرگز مانند او را نشناخته است و ملت هرگز مانند او را نشناخته است. سید حسن نصرالله اینگونه بود و اینگونه باقی میماند.
وقتی از حضرت سید حسن نصرالله صحبت میکنیم، ابتدا باید از مردی قدردانی کنیم که تضادهایی را که فقط در افراد واقعاً بزرگ یافت میشود، در خود جای داده بود: او یک رهبر و یک پدر، یک سیاستمدار و یک مرد درستکار، یک مبارز مقاومت و یک پیروز، قوی و فروتن بود.
صحبت از حضرت سید حسن نصرالله صرفاً یک حرف نیست؛ بلکه از وجدان یک ملت سرچشمه میگیرد. این ادای احترامی است به رهبری که معنای عزت را به ما آموخت، کسی که به ما آموخت چگونه پیروز شویم، کسی که به ما آموخت مرگ حق است و پیروزی حق است. او معمار پیروزیها است، کسی که مردم لبنان را زیر پرچم خود متحد کرد و تا آخرین نفس به عهد خود وفادار ماند.
امل شبیب روز تشییع سید حسن در میان آن جمعیت انبوهی که اطراف تابوت جمع شده بودند نبود. او می گوید هرگز باور نمی کرد که سید شهید شده باشد. می گوید: آنروز منتظر بودم تا سید حسن نصرالله تصویرش از مانیتور شود و به خطاب به همه ما گوید سلام بر شما ملتی که مقاوم هستید. منتظر بودم تا بگوید خبر شهادت او یک عملیات روانی بوده و صحت ندارد. اما این طور نبود.
امل روز 25 شباط یک سال پیش را اینطور روایت می کند: آن روز، سنگینترین روزی است که لبنان تا به حال به خود دیده است. در آن روز، ما نه برای رهبری سوگواری کردیم، نه برای مردی وداع کردیم و نه برای دبیرکلی تشییع جنازه کردیم. در آن روز، ما برای بخشی از روح خود سوگواری کردیم، برای عزتی که او به ما بازگرداند، غروری که با دستان خود ساخت و شادیای که به ما آموخت، سوگواری کردیم.

ما تابوتی ندیدیم؛ هر کسی که در آن شرکت کرد، قلب و اندوه خود را در برابر خود دید. پدری که نسلی کامل را در مقاومت پرورش داد، از دنیا میرود و یتیمان را پشت سر میگذارد. با من تصور کنید، این مردی که در تمام این سالها ما را رهبری کرد، صدایش در تاریکترین شبها به ما اطمینان خاطر داد، سخنانش دشمن را وحشتزده کرد و به ما پایداری بخشید، آیا این قابل تصور است؟ آیا ممکن است که سید را اینگونه در مقابل خود ببینیم؟
امروز، وقتی به تصاویر تشییع جنازه نگاه میکنم و جمعیت بیشماری را میبینم، میبینم که این جمعیت نه تنها برای درگذشت یک رهبر سوگواری میکنند. این جمعیت برای بخشی از تاریخشان و برای صفحهای درخشان که در حال بسته شدن است، برای روزهای زیبایی که هرگز باز نخواهند گشت، گریه میکنند. باور کنید، آنها زیبایی زندگی ما بودند.
اما چیزی که بیشتر از همه مرا به گریه میاندازد، چیزی که بیشتر از همه دلم را میشکند، این است که رهبری که زمانی رنج ما را تسکین میداد و در غمهایمان به ما آرامش میداد، امروز ما کسانی هستیم که در مقابل او ایستادهایم و قادر به تسلی دادن به او نیستیم. امروز ما درماندهها، تهیها، شکستهها هستیم. آن روز یک روز معمولی نبود؛ همه آرزو میکردند که کاش یک رویا، یک کابوس بود. کاش از خواب بیدار میشدیم و رهبر را روی صفحه نمایش میدیدیم که به ما اطمینان میداد حالش خوب است. با این حال، ما همیشه سخنان او را به یاد داریم که ما ملتی هستیم که مرگ رهبرانش نمیتواند ما را شکست دهد. رهبر در درون ما، در قلبهای ما، در خانههای ما، در خیابانهای ما، در هر گوشهای که او معنای عزت و غرور را به ما آموخت، باقی خواهد ماند.
صدای نصرالله بخشی از روزمره زندگی ما بود، هرگز انتظار نداشتیم روزی فرا برسد که حضرتش شهید شود. او هنوز کارهای زیادی برای انجام دادن داشت، اما این خواست و تقدیر خداست. او در هر جزئیات زندگی ما حضور داشت، تا اینکه باور کردیم که او برای همیشه با ما خواهد بود.
او استاد بلاغت با ما بود. تصور کنید، پس از پیروزی ژوئیه، او در جشن پیروزی در مقابل ما ایستاد و ما را به عنوان شریفترین مردم خطاب کرد. و امروز، شریفترین مردم پس از پرتاب بیش از 80 تن مواد منفجره توسط هواپیماهای اسرائیلی به شهادت رسیده است – صحنهای که ذهن نمیتواند درک کند یا حتی بپذیرد. وقتی خبر ترور رسید، نتوانستم بخوابم. یکی از سختترین لحظات و شبها بود. وقتی میگوییم دنیا متوقف شد، منظورمان به تمام معنا همین است. قلبم ایستاد، ذهنم ایستاد. با خودم گفتم: «نه، این نمیتواند واقعی باشد. سید نمیمیرد. سید زنده است. سید برمیگردد تا برای ما توضیح دهد که چطور دنیا بدون اطلاع ما زیر و رو شد.» اما حقیقت آنجا بود. عکسها آنجا بودند. تشییع جنازه آنجا بود. تابوت آنجا بود.
شاید اولین باوری که در مورد شهادت سید پیدا کردم، در روز تشییع جنازهای بود که رهبر انقلاب اسلامی، سید خامنهای (حفظه الله) در مسجد امام خمینی برگزار کرد. آن روز فقط برای تأیید شهادت رفتم. تا آن لحظه در انکار بودیم زیرا کاملاً میدانستیم وقتی سید خامنهای صحبت میکند، حقیقت را میگوید و نمیتواند خبر شهادت سید را پنهان کند. صحنه دلخراشی بود. همه آنجا عکسهای سید را در دست داشتند. این اولین تکه از حقیقتی بود که در روز تشییع جنازه در فوریه 2025، زمانی که از کابوس شهادت سید بیدار شدیم، در دلم داشتم و منتظر بودم تا کاملاً آشکار شود.

امل خاطره ای از مریض شدن سید حسن نصرالله روایت می کند: صحبت در مورد رابطه مردم با سید حسن به روزها و روزها نیاز دارد، اما یک حادثه خاص که قلب هواداران سید حسن را، چه در لبنان و چه در خارج از کشور، عمیقاً تکان داد، حادثهای است به یاد دارم. آن روز، روزی بود که او سخنرانی کرد و منظرهای ناآشنا بود. ما او را دیدیم که خسته، سرفه میکرد و به سختی نفس میکشید. او گفت که از سرفه شدیدی رنج میبرده که مانع از صحبت کردن او برای روزها شده بود و در آن لحظه… قلب ما ایستاد.
مردم منتظر بیانیههای رسمی یا توضیحات دفتر رسانهای نبودند. آنها منتظر هیچ چیز نبودند. آنها مستقیماً به خیابانها رفتند، قلبشان پیش از بدنشان. در حومه جنوبی بیروت و سایر محلهها، صحنهای فراموشنشدنی پدیدار شد. پسران، مردان جوان و مردان مسنتر نان بین رهگذران توزیع میکردند. دیگران را دیدیم که بطریهای آب توزیع میکردند. ما کودکانی را دیدیم که بشقابهایی از خرما و شیرینی حمل میکردند. چهرههایی را دیدیم که به دنبال هر کار خیری بودند که آنها را به خدا نزدیکتر کند.
سپس یک تابلوی مقوایی کوچک دیدیم که با خط ساده نوشته شده بود، اما آنقدر بزرگ بود که حتی سنگها را هم به گریه میانداخت: “به عشق بانو فاطمه الزهرا، برای شفای سید حسن.” این عبارت… تمام لبنان در یک جمله بود. همه میخواستند چیزی نذر کنند، زیرا ما معتقدیم که هر قرص نانی که به نیت شفای سید توزیع میشود، دعایی است که به آسمان بلند میشود. همه میخواستند مشارکت کنند، کاری انجام دهند، در بازگرداندن صدای امنیت به کشور سهیم باشند.
این صحنه فقط همدردی با یک رهبر بیمار نبود؛ صحنه خانوادهای بود که نگران پدرشان بودند، صحنه مردمی که به جهانیان میگفتند: این مرد فقط یک رهبر نیست؛ این مرد روح ماست. و پس از چند روز، سید با صدای آشنا و لبخند آشنایش به ما بازگشت. اما آن روزها در خاطرات ما حک شده است، گواهی بر اینکه عشق به سید حسن نصرالله فقط شعاری برای سر دادن نیست، بلکه نانی برای توزیع، آبی برای نذری و قلبی برای دعا در دل شب است.
آیا هرگز فکر میکردم روزی فرا برسد که او برنگردد؟ نه، فکر نمیکردم. و فکر نمیکنم هیچکدام از ما فکرش را میکردیم. اما سید چیز مهمی به ما آموخت: ما ملتی هستیم که نمیتوانیم با مرگ رهبرانش شکست بخوریم. او از نظر فیزیکی رفت، اما با ما میماند.
انتهای پیام/
