» فرهنگ و تاریخ باستان » چرا روایت‌های غریبه برای نسل جدید جذاب‌ترند؟
چرا روایت‌های غریبه برای نسل جدید جذاب‌ترند؟

چرا روایت‌های غریبه برای نسل جدید جذاب‌ترند؟

اردیبهشت ۲۸, ۱۴۰۵ 104

فرهنگی

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، جهان زیسته نوجوان امروز، برساخته‌ای از شبکه‌های درهم‌تنیده نشانه شناختی و جریان سیال اطلاعات است که با منطق رسانه‌های متمرکز و عمودی گذشته فرسنگ‌ها فاصله دارد. در بحبوحه بحران‌ها و تلاطم‌های سیاسی-اجتماعی، مسئله «اعتماد رسانه‌ای» به بنیادی‌ترین چالش در حوزه افکار عمومی تبدیل می‌شود؛ چالشی که در بخش نسل جدید، واجد پیچیدگی‌های روان‌شناختی و جامعه‌شناختی مضاعف است. برای واکاوی ریشه‌های تحول در نظام دانایی نوجوانان و تبیین علل آسیب‌پذیری یا تمایل آن‌ها به روایت‌های موازی و رقیب، به سراغ دکتر میلاد منصورخواه‌نیک، پژوهشگر و استاد این حوزه رفتیم تا از منظر ژورنالیسم اندیشه به کالبدشکافی این پدیده بپردازیم. مشروح گفتگو با ایشان در ادامه از نظرتان می‌گذرد:

جناب دکتر منصورخواه‌نیک، برای ورود به بحث، ابتدا باید بپرسیم که اساساً از منظر تبارشناسی معرفتی، چه تحولی در «نظام دانایی» و مرجعیت‌های فکری نوجوان امروز رخ داده که ساختار رسانه‌ای ما در جلب اعتماد کامل آن‌ها دچار چالش شده است؟

بنام خدا. سلام عرض می‌کنم خدمت مخاطبین محترم؛ برای فهم این گسست، ابتدا باید از تقلیل‌گرایی تکنیکی دست برداریم و مسئله را در بستر یک شیفت پارادایمیک بررسی کنیم. نوجوان امروز در عصر پسا-حقیقت و در اتمسفر «جهان‌محلی‌شدن» رشد یافته است. در گذشته، نظام دانایی بر پایه کلان‌روایت‌های متمرکز، نهادهای سنتیِ مرجع (مانند آموزش و پرورش، خانواده و رسانه رسمی) و یک خط‌کشی صلب میان «خود» و «دیگری» استوار بود. اما زیست‌جهان نسل جدید تحت تاثیر رسانه‌های نوین و شبکه‌ای، ساختارزدایی شده است. مرجعیت فکری از نهادهای حقوقی و رسمی به سمت شبکه‌های همتای افقی و فیگورهای زیباشناختی کوچ کرده است. نوجوان امروز، اطلاعات را مصرف نمی‌کند، بلکه در یک فرآیند اشتراکی، به «تولید-مصرف» آن می‌پردازد. زمانی که رسانه‌های رسمی ما با همان منطق عمودی، آمریت‌طلبانه و تک‌گوییِ قرن بیستمی با این نسل مواجه می‌شوند، یک دوقطبی زبانی و معرفتی شکل می‌گیرد. نوجوان احساس می‌کند زبان، دغدغه‌ها و صورت‌مسئله‌های او در رسانه رسمی بازنمایی نمی‌شود. در نتیجه، این حس تعلیق و دیده‌نشدن، فضای خالی بزرگی ایجاد می‌کند که به سرعت توسط روایت‌های موازی پر می‌شود. این روایت‌ها لزوماً به خاطر ارجاع به حقیقت عینی جذاب نیستند، بلکه به این دلیل پذیرفته می‌شوند که فرم بصری، زبان افقی و تکثرگرای ادعا شده در آن‌ها، با آناتومی ذهنی و ساختار عصبی-رسانه‌ای نوجوان همگرایی بیشتری دارد. بنابراین، بحران اعتماد قبل از آنکه ناشی از ضعف در تاکتیک‌های خبری باشد، ناشی از صلب بودن فلسفه رسانه‌ای ما در درک این دگرگونی هویتی و معرفتی است.

در تحلیل آسیب‌شناختی این پدیده، ما با وضعیتی مواجهیم که روایت‌های رقیب در مواقع بحران به راحتی مارکت فکری نوجوان را تصاحب می‌کنند. این «مکانیسم جذب» در روایت‌های غیرخودی بر چه مولفه‌های روان‌شناختی و نشانه‌شناختی استوار است؟

روایت‌های موازی و رقیب از دو تکنیک بنیادین بهره می‌برند: «شخصی‌سازی بحران» و «اشباع عاطفی». رسانه‌های رقیب به خوبی دریافته‌اند که ذهن نوجوان، بیش از آنکه منطق‌محور و استدلالی باشد، تصویرمحور و اموشنال (عاطفی) است. آن‌ها کلان‌روایت‌های پیچیده سیاسی را به درام‌های انسانیِ ملموس، مینی‌مال و واجد فرم‌های زیبایی‌شناختی تبدیل می‌کنند. در ادبیات آن‌ها، داده‌های سخت سخت‌افزاری جای خود را به نشانه‌های هویت‌بخش، نمادهای مقاومتِ فردی یا فانتزی‌های رهایی‌بخش می‌دهند. از سوی دیگر، این رسانه‌ها با ایجاد وضعیت «ابهام سیستماتیک»، به نیاز نوجوان برای کشف رازهای مگو و دسترسی به امر ممنوعه پاسخ می‌دهند. وقتی رسانه داخلی در بازتاب ابعاد یک واقعه دچار تاخیر یا خودسانسوریِ فرمی می‌شود، روایت رقیب با تکنیک افشاگری، خود را ناجی حقیقت معرفی می‌کند. نوجوان که به طور طبیعی در سنین استقلال‌طلبی و عصیان علیه ساختارهای مستقر است، به سمت روایتی تمایل ل پیدا می‌کند که به او حس تشخص، عاملیت و تمایز از دنیای بزرگسالان رسمی را ببخشد. نشانه‌شناسی این روایت‌ها بر اساس ترندهای روزآمد، میم‌ها، و پیوندهای بینامتنی با فرهنگ عامه (پاپ کالچر) طراحی می‌شود. آن‌ها جنگ اراده‌ها را در قالب یک بازی ویدئویی یا سناریوی دراماتیک بازسازی می‌کنند که نوجوان به راحتی می‌تواند با قهرمان یا قربانی آن همذات‌پنداری کند. این فرآیند، ذائقه شناختی نسل جدید را به گونه‌ای بازتنظیم می‌کند که روایت رسمی، پیش‌پنداشته، خسته‌کننده و فاقد کشش زیبایی‌شناختی به نظر برسد.

 یکی از خطرات جدی در این فضا، فروپاشی مرز میان واقعیت و بازنمایی در ذهن نوجوان است؛ امری که می‌توان آن را «سندرم واقعیت مجازی» نامید. این اعتمادسازی کاذب، چه پیامدهای هویتی و جامعه‌شناختی برای آینده این نسل به همراه دارد؟

مهم‌ترین پیامد این وضعیت، شکل‌گیری نوعی «آنومی شناختی» و از جاکندگت هویتی است. وقتی مرجعیت روایت به دست نیروی بیرونی می‌افتد، نوجوان دچار گسست تاریخی و اقلیمی می‌شود؛ یعنی در ایران زندگی می‌کند، اما زیست‌جهان ذهنی، ارزش‌ها و افق آرزوهایش در جغرافیای رسانه‌ای دیگری تعریف می‌شود. این امر به تضعیف پیوندهای ارگانیک جامعه و کاهش «سرمایه اجتماعی ملی» می‌انجامد. پیامد دیگر، رادیکالیزه شدن احساسات و مرگ تفکر انتقادی است. رسانه‌های رقیب با ایزوله‌کردن نوجوانان در «اتاق‌های پژواک» سایبری، آن‌ها را در معرض بمباران اطلاعاتی یکسویه قرار می‌دهند. در این حالت، نوجوان توانایی تفکیک میان «واقعیت عینی» و «بازنمایی رسانه‌ای» را از دست می‌دهد و دچار کوررنگی شناختی می‌شود. جامعه‌ای که نسل جوان آن توانایی تحلیل چندبعدی پدیده‌ها را نداشته باشد، در برابر تکانه‌های امنیتی و روانی به شدت آسیب‌پذیر خواهد بود. از منظر فلسفه اجتماع، این پدیده منجر به شکل‌گیری یک «جامعه ذره‌ای‌شده» می‌شود که در آن، کدهای مشترک هویتی میان نسل‌ها از بین می‌رود و زبان تفاهم ملی الکن می‌گردد. نوجوان در این فضا، دچار بدبینی ساختاری نسبت به هرگونه نهاد و روایت بومی شده و نوعی نهیلیسم انفعالی یا پرخاشگری مدنی در او نهادینه می‌شود که ترمیم آن سال‌ها زمان خواهد برد.

با توجه به این آسیب‌ها، چرا پدافند رسانه‌ای و مدل‌های سنتی تبیین در رسانه‌های رسمی ما نتوانسته‌اند پاتک موثری در برابر این هجمه روایتی ایجاد کنند؟ نقص ساختاری کار کجاست؟

ریشه اصلی ناکارآمدی پدافند رسانه‌ای ما، ابتلا به «تصلب فرمی» و «دیرکرد زمانی» است. ما هنوز رسانه را به مثابه یک «اتاق بوق و شیپور» می‌بینیم که کارش تزریق یکطرفه گزاره‌های ایدئولوژیک به مخاطبِ توده‌ای و منفعل است. این مدل، سال‌هاست که منقرض شده است. خطای استراتژیک دیگر، عدم فهم «زبان نسلی» است. پیام‌های تولیدی ما اغلب لحنی رسمی، عبوس، کلیشه‌ای و متفرعنانه دارند که با روحیه پویا، سیال و تصویرگرای نوجوان همخوانی ندارد. علاوه بر این، در زمانه بحران، ما با پدیده‌ای به نام «لکت روایتی» در ساعات اولیه مواجهیم؛ یعنی درست در زمانی که ذهن نوجوان تشنه روایت است و در فضای مجازی به دنبال پاسخ می‌گردد، رسانه‌های رسمی سکوت می‌کنند یا به بیانیه‌های مبهم بسنده می‌کنند. این خلاءِ زمانی اولیه، طلایی‌ترین فرصت برای رسانه رقیب است تا «کاشت روایتی» خود را انجام دهد. وقتی روایت اول در ذهن مخاطب رسوخ کرد، تغییر آن فرآیندی بسیار پیچیده و نزدیک به محال خواهد بود. ما به جای تولید «محتوای پیشگیرانه و واکسینه کننده»، همیشه در موضع انفعال و پاسخگویی و تکذیب پسینی هستیم. پدافند رسانه‌ای ما فاقد سناریوهای منعطف، فرم‌های هنری خلاقانه نظیر مستندهای روایی مینی‌مال، و استفاده از واسطه‌های زبانیِ مورد وثوق نوجوانان است.

به عنوان سوال پایانی، برای گذار از این وضعیت و بازآفرینی اعتماد رسانه‌ای در جامعه مخاطب نوجوان، چه چرخش‌های راهبردی و تغییرات زیرساختی را در ژورنالیسم و سیاست‌گذاری رسانه‌ای کشور پیشنهاد می‌کنید؟

ما نیازمند یک «انقلاب کوپرنیکی» در فلسفه رسانه‌ای خود هستیم. گام اول، به رسمیت شناختن عاملیت و تشخص نوجوان است؛ رسانه باید از جایگاه معلمِ خطابه خوان به جایگاه هم‌سخن و بستر تفاهم تغییر موضع دهد. ما باید به سمت «ژورنالیسم چندصدایی و روایی» حرکت کنیم. یعنی اجازه دهیم پرسش‌ها، تردیدها و حتی اعتراضات نوجوان در قاب رسانه ملی و رسمی دیده و شنیده شود؛ اگر بحران اعتماد را در داخل به رسمیت نشناسیم، درمانش در خارج اتفاق می‌افتد. گام دوم، «تجهیز به سواد روایت و فرم‌های نوین» است. صِرفِ گفتن حقیقت کافی نیست، حقیقت باید در فرمی زیباشناختی، سریع و مینی‌مال عرضه شود. تولیدات رسانه‌ای برای این نسل باید مبتنی بر ساختارهای داستانی، گرافیک متحرک خلاق، و روایت از پایین به بالا باشد. گام سوم، سرمایه‌گذاری بر روی «میکرو-اینفلوئنسرهای بومی و نخبگان میانجی» است؛ کسانی که زبان نسل جدید را می‌فهمند و می‌توانند به عنوان کاتالیزور، کلان‌مفهوم‌های ملی و اندیشه‌ای را به زبان نشانه‌شناختی نوجوانان ترجمه کنند. در نهایت، آموزش آموزش‌دهندگان و والدین برای درک جهان دیجیتال نوجوانان یک ضرورت است. تا زمانی که ما اتمسفر فکری این نسل را به عنوان یک کل منسجم و نوین درک نکنیم، هرگونه تلاش تکنیکی، صرفاً مسکنی موقت بر جراحت گسست رسانه‌ای ما خواهد بود.

انتهای پیام/

 

به این نوشته امتیاز بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • ×