تیر سهشعبه حرمله در دستان سنتکام؛روایت بارش 180هزار ترکش بر سر کودکان
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، لیلا مهدوی، نویسنده، در یادداشتی درباره کودکان لامرد و میناب نوشت:
بچههای لامرد هم مثل بچههای میناب، هنوز کوچکتر از آن بودند که زبان جنگ را دریافته باشند. هنوز میان صدای انفجار و صدای رعد تفاوتی نمیگذاشتند. هنوز خیال میکردند هر نور ناگهانی، جشن ستارههاست و هر صدای بلند، بازی آسمان با ابرها.
اما آن روز، آسمان به جای باران، 180هزار دانه گلوله تنگستنی با آواز مرگ بر زمین پاشید و پشتبندش خون بود که از زمین به آسمان شتک میزد. آزمایش موشکی تازه از سمت سنتکام، با یک کلاهک ترکشزا. کلاهکی که بالای هدف منفجر میشود و هزاران ترکش را روی یک محدوده وسیع پخش میکند.
حداقل هفتصد و بیست ترکش کوچک؛ آنقدر کوچک که میشد در مشت یک کودک جا شوند، و آنقدر بیرحم که راه خود را از میان پوست و استخوان پیدا کنند. هر ترکش، قصهای ناتمام را با خود حمل میکرد؛ رویای فوتبالی که دیگر به پایان مسابقه نمیرسید، مداد رنگیای که نیمهکاره روی خورشید زرد مانده بود، و خندهای که میان راه، در گلوی کودکی خاموش شد.
یا حنجره جنینی در بطن، برای همیشه به قلب مادر دوخته شد. چه فرقی میان تیر سهشعبهی گریخته از کمان حرمله بود با آن موشک ترکشزا که از دستان آمریکا چکیده بود؟
ترکشها نام کسی را نمیدانستند. نمیپرسیدند چند سال داری، چه آرزویی در سر داری، یا مادرت هنگام خواب چه لالاییای برایت میخواند. آنها تنها آمده بودند تا عبور کنند؛ از دیوار، از پنجره، از نیمکتها و از تنهای کوچکی که هنوز برای فهمیدن معنای نفرت آمریکایی_صهیونیستی خیلی کوچک بودند.
بعدها پزشکان از تعداد زخمها گفتند، از قطعات فلز، از جراحیها و از درد. اما هیچکس نتوانست تعداد رؤیاهای زخمیشده را بشمارد. هیچ دستگاهی اختراع نشده است که بتواند وزن اندوه یک مادر را اندازه بگیرد، یا عمق سکوت کودکی را که ناگهان از دویدن بازمانده است.
و آن هفتصد و بیست ترکش، سالها بعد نیز در حافظه شهر باقی خواهند ماند؛ نه فقط به شکل فلز، که به شکل سؤال. سؤالهایی که هنوز در کوچهها سرگرداناند: چرا باید آسمان بر سر کودکان فرو بریزد؟ چرا باید بازی، به میدان جنگ تبدیل شود؟ و چرا جهان، گاهی صدای افتادن یک توپ را نمیشنود، اما صدای فرود آمدن ترکشها را عادی میپندارد؟ آنها هنوز کوچکتر از این بودند که زبان جنگ را دریافته باشند؛ اما جنگ، زبان آنها را خیلی زود فهمید.
زبان آوینا کودک دوسالهای که هنوز پستانک دهانش بود و کلمات را درست ادا نمیکرد و مظلومانه به شهادت رسید. «هَوَّنَ عَلَىَّ ما نَزَلَ بی أَنَّهُ بِعَیْنِ اللّهِ»؛ خدایا تو شاهد باش.
انتهای پیام/
