» فرهنگ و تاریخ باستان » روایت عشق از آخرین بدرقه
روایت عشق از آخرین بدرقه

روایت عشق از آخرین بدرقه

تیر ۱۶, ۱۴۰۵ 1025

فرهنگی

خبرگزاری تسنیم، سعید شیری: روایت عشق، از ساعت‌هایی آغاز شد که هنوز خورشید به میانه آسمان نرسیده بود؛ اما خیابان‌ها از جمعیتی لبریز بود که گویی قرار عاشقی داشتند. مردم، آرام و بی‌صدا، از هر سو به سمت محل تشییع پیکر رهبر شهید انقلاب و اعضای خانواده ایشان حرکت می‌کردند. هیچ فراخوانی توان توصیف این حضور را نداشت؛ انگار هر دل، خود دعوت‌نامه‌ای برای این وداع بزرگ دریافت کرده بود.

هر کس گوشه‌ای را برای انتظار برگزیده بود. پیرزنی با قامتی خمیده، تکیه‌زنان بر دیوار، نگاهش را به امتداد خیابان دوخته و لحظه‌ها را یکی‌یکی می‌شمرد. مردی میانسال زیر سایه درخت ایستاده بود؛ نه سخنی می‌گفت و نه از جایش تکان می‌خورد. تنها چشم‌هایش به افقی خیره بود که قرار بود امانت‌های این ملت از آنجا برسند. سکوت مردم، از هر نوحه‌ای رساتر بود.

انتظار، طولانی بود، اما هیچ‌کس خسته به نظر نمی‌رسید. ثانیه‌ها کند می‌گذشتند و هر بار که زمزمه‌هایی از ورود پیکرهای مطهر به خیابان آزادی می‌شنیدند، هزاران نگاه به یک نقطه دوخته می‌شد. اشک، بی‌اجازه بر گونه‌های بسیاری جاری بود؛ اشکی که نه از سر ناتوانی، بلکه از داغ فقدانی بزرگ و عهدی ناگسستنی با راه شهیدان حکایت می‌کرد.

در میان این اندوه، جلوه‌های زیبای همدلی نیز به چشم می‌آمد. موکب‌ها بی‌وقفه از عزاداران پذیرایی می‌کردند؛ لیوانی آب، جرعه‌ای شربت یا استکانی چای، تنها پذیرایی نبود، بلکه نشانه‌ای از مهر مردمی بود که می‌خواستند در این غم بزرگ، سهمی از خدمت داشته باشند. خدمت و عزاداری، دوشادوش یکدیگر جریان داشت.

شهر اما لباس عزا بر تن کرده بود. خیابان‌ها سراسر سیاه‌پوش بودند و پرچم‌های عزا بر فراز ساختمان‌ها و پل‌ها در اهتزاز بود. هر کوچه و خیابان، گویی صفحه‌ای از دفتر سوگواری ملتی شده بود که برای بدرقه عزیزترین بستگان خود به میدان آمده بود. جمعیت، آن‌قدر گسترده بود که آغاز و پایانش در نگاه نمی‌گنجید.

سرانجام لحظه موعود فرا رسید. خودروی حامل پیکرهای مطهر از خیابان آزادی وارد مسیر تشییع شد. ناگهان موجی از اشک، صلوات، تکبیر و شعار، خیابان را دربر گرفت. دست‌ها به نشانه وداع بالا رفت و هزاران چشم، آخرین بدرقه را با بغضی فروخورده تقدیم پیکرهای مطهری کردند که تا همیشه در حافظه این ملت زنده خواهند ماند.

اما روایت این روز، تنها به عبور کاروان تشییع ختم نمی‌شد. در نقطه‌ای که ما در تقاطع نواب ایستاده بودیم، دو ساعت پس از حرکت خودروهای حامل پیکرها، هنوز سیل جمعیت با همان حجم و همان شور، به سوی میدان آزادی در حرکت بود. پایان کاروان فرا رسیده بود، اما پایان حضور مردم نه؛ گویی هر لحظه، موج تازه‌ای از عاشقان از راه می‌رسید.

امروز، خیابان‌های تهران تنها شاهد یک مراسم تشییع نبودند، شاهد روایتی از وفاداری، عشق و قدرشناسی بودند. روایتی که در اشک پیرزن، در سکوت مرد میانسال، در خدمت خادمان موکب‌ها و در قدم‌های خستگی‌ناپذیر مردم معنا یافت. این حضور، نشان داد که پیکر شهیدان شاید بر دوش مردم تشییع شود، اما راه و آرمان آنان، در دل‌های همین مردم به زندگی خود ادامه خواهد داد.

انتهای‌پیام/

 

به این نوشته امتیاز بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • ×