صدای آنسیلی که در قرارگاه پیچید/ضربه میخوریم چون جنگ دست سیاسیون است
خبرگزاری تسنیم، گروه فرهنگی _ صادق وفایی: محمود (مجید) مسافری در مقطعی از دوران دفاع مقدس، سرتیم حفاظت محسن رضایی فرمانده وقت سپاه بوده که علاوه بر جانبازی و جراحتهای ناشی از جنگ، برادر دو شهید نیز بود؛ محمدابراهیم اولینشهید خانواده مسافری، چهارسال از او کوچکتر و برادر دیگرش امیر که 6 سال از او کوچکتر بود، شهید دوم خانواده است.
خانواده مسافری 6 پسر داشته که در مقاطعی از جنگ تحمیلی، هر 6 برادر با یکدیگر در جبهه حضور داشتهاند.
خاطرات زندهیاد مجید مسافری چندسال پیش در قالب کتاب «بادیگارد» منتشر شد که مصاحبه، تدوین و نگارش آن توسط علی اکبری مزدآبادی و محمدعلی صمدی انجام شده است. هفته دفاع مقدس امسال بهانه خوبی برای مرور و بررسی خاطرات مندرج در اینکتاب است که حقایق و ناگفتههای جالبی از جنگ تحمیلی اول علیه ایران را در خود جا داده است.
تا امروز 3 قسمت از پرونده مرور خاطرات اینراوی جنگ را منتشر کردهایم که در پیوندهای زیر قابل دسترسی و مطالعه هستند:
* «گندهلاتی که محافظ محسن رضایی شد/روزی که از بهروز وثوق بدم آمد!»
* «محافظان محسن رضایی چهاسلحهای داشتند؟/اخلاق آقامحسن در کلام محافظش»
* «محسن رضایی به ژنرال سوری: اینها رو که میشه با 30 تا آرپیجی فلج کرد!»
در ادامه مشروح چهارمینقسمت اینپرونده را میخوانیم:
دنیای حوصله که یکهفته را در اتاق سر میکرد!
محسن رضایی پس از عملیات والفجر 4 کمی بیشتر از یکماه را در تهران به سر برد و برای عملیات بعدی یعنی خیبر، با جتفالکون راهی اهواز و از آنجا قرارگاه خاتمالانبیا شد. او پس از یکهفته تصمیم گرفت بهطور شبانهروزی در قرارگاه نصرت که توسط شهید علی هاشمی راهاندازی شده بود، بماند. به اینترتیب محسن رضایی و به تبع آن محمود مسافری، یکماه و نیم در قرارگاه نصرت ماندند.
روایت شناساییهای عملیات خیبر توسط محسن رضایی، باعث شده راوی «بادیگارد» بگوید «این آدم دنیای حوصله بود!» توضیح بیشترش درباره اینویژگی اخلاقی سردار رضایی هم از اینقرار است: «اگر قرار بود یکهفته داخل اتاق، کنار بخاری بنشیند، مینشست و از جایش تکان نمیخورد؛ چنین تیپی داشت. در آنجا هم که بودیم، روزی یکنوبت از قرارگاه بیرون میآمد، دستانش را پشت کمرش میگذاشت، راه میرفت و فکر میکرد.»
نامه آقامحسن به امام: اگر در اینعملیات پیروز شویم …
قرار شد برای اجرای عملیات خیبر یکفروند هاورکرافت به منطقه عملیاتی هوالهویزه آورده شود. اتفاق بعدی این بود که 10 روز پیش از شروع عملیات، محسن رضایی به مسافری گفت همراه دو تن از نیروهای حفاظت به تیپ نوح در حاشیه کارون رفته و آموزش سکانداری قایق ببیند.
روزهای آخر حضور در قرارگاه نصرت بود که فرمانده سپاه به سرتیم حفاظتش گفت نامهای را به بیت امام خمینی (ره) برده و آن را به محمدعلی انصاری از اعضای بیت امام (ره) برساند. مسافری میگوید میانههای راه نامه را باز کرده و متن آن را خوانده که رضایی در آن خطاب به امام خمینی (ره) نوشته بود: «اگر ما در اینعملیات پیروز شویم جنگ تمام میشود.»
خیبر با صدای حاجمنصور
پیش از آغاز عملیات خیبر، دو عملیات محدود والفجر 5 و 6 انجام شدند. والفجر 6 روز 2 اسفند یعنی یکروز پیش از اجرای خیبر انجام شد.
هدایت عملیات خیبر بهعهده دو قرارگاه بود؛ قرارگاه کربلا به فرماندهی سرهنگ علی صیاد شیرازی و قرارگاه نجف به فرماندهی محسن رضایی که هر دو قرارگاه تحت امر قرارگاه خاتمالانبیا به فرماندهی آیتالله علیاکبر هاشمی رفسنجانی بودند.
شب آغاز عملیات خیبر، پس از اعلام رمز عملیات توسط هاشمی رفسنجانی در بیسیم، دعای توسل توسط حاجمنصور ارضی در قرارگاه خوانده شد. اینمداح پیشکسوت اهل بیت به گفته مسافری، همزمان با عملیات خیبر در جبهه حضور داشت و بیشتر روزها مشغول مطالعه کتاب، مفاتیح و قرآن بود.

صدای آنسیلی که در قرارگاه پیچید!
همانطور که میدانیم عملیات خیبر با امکاناتی کمتر از آنچه بنا بود، زودتر از موعد شروع شد و طرح حملهاش در برخی محورها در دقیقه 90 تغییر کرد. بهعنوان مثال لشکر 27 محمدرسولالله (ص) با فرماندهی شهید محمدابراهیم همت که بنا بود از تک احاطهای استفاده کرده و دشمن را دور بزند، با دستور قرارگاه، ناچار شد اقدام به تک جبههای کرده و از روبرو با دشمن درگیر شود که همینمساله، تلفات سنگینی به لشکر همت وارد کرد و اینیگان تقریبا از هم پاشید و به تعبیر حاجقاسم سلیمانی، از لشکر تبدیل به دسته شد!
با توجه به واقعیت مورد اشاره – شروع عملیات با امکانات کمتر از وعده – بد نیست به نکاتی که محمود مسافری در همینباره در کتاب «بادیگارد» به آنها اشاره کرده، بپردازیم. او میگوید قرار بود شب اول عملیات خیبر 70 بالگرد به پرواز در بیایند اما 23 فروند پریدند و به جای آنکه به میزان 3 لشکر ایرانی، نیرو وارد جزایر مجنون شود، فقط 2 هزار و 500 تن نیرو به جزایر منتقل شدند؛ یعنی چیزی کمتر از یکلشکر. همین 2 هزار و 500 نفر هم در نهایت موفق شدند به لب دجله برسند.
محمود مسافری در صفحات 315 تا 317 کتاب خاطراتش به روایت چالش و درگیری کلامی و البته فیزیکی محسن رضایی و اکبر هاشمی رفسنجانی در اینزمینه پرداخته که اینروایت، بخشی از اختلاف نظرهای رضایی و هاشمی را در جنگ تصویر میکند.
راوی «بادیگارد» میگوید:
«در قرارگاه بر سر اینکه چه باید بکنیم، بحث و جدلی در گرفت. هاشمی رفسنجانی گفت: «حالا اشکال نداره! بگید فردا شب دوباره اینها از هر دو طرف به خط بزنند!» آقامحسن مخالفت کرد و گفت: «امکانش نیست! بچهها توان ندارند و دوباره به مشکل میخوریم! دشمن الان آماده ست!» هاشمی گفت: «نه، توان دارند! بزنید؛ اشکال نداره!» آقامحسن شاکی شد و آمپر چسباند؛ به هاشمی گفت: «شما میخوای بچههای مردم رو بفرستی زیر چرخ گوشت؟ من اجازه نمیدم!» این را که گفت، هاشمی بدون مقدمه، زیر گوش آقامحسن زد! صدای چک هاشمی، سکوت کاملی در قرارگاه حاکم کرد. محسن حرفی نزد و خودش را مشغول کار کرد؛ انگار نه انگار اتفاقی افتاده. صیاد شیرازی که آنجا حضور داشت، بدون اینکه حرفی بزند، از قرارگاه خارج شد.»
سرتیم حفاظت محسن رضایی در سالهای جنگ میگوید فردای آنروز که دستور هاشمی اجرا شد، پیشبینی رضایی درست از آب درآمد و هر 6 گردان حاضر در معرکه نبرد، با دادن تلفات سنگین، به مشکل برخوردند. قرارگاه هم زمانی که فهمید لشکر 8 نجف اشرف، زودتر از موعد مقرر عمل کرده، به جای آنکه به لشکر 14 امام حسین (ع) ابلاغ کند، به لشکر 27 محمدرسولالله (ص) دستور داد از محور طلائیه وارد عمل شود. شهید همت هم با لشکرش به خط طلائیه زد اما نتوانست کاری از پیش ببرد و به جزایر مجنون بازگشت تا آنمواضع حساس را حفظ کند.

محسن رضایی و هاشمی رفسنجانی؛ رابطهای شکرآب!
رابطه هاشمی و محسن رضایی در جنگ، به گفته سرتیم حفاظت رضایی، رابطه صمیمانهای نبود و اینوضعیت، تا آخر جنگ ادامه پیدا کرد. دو چهره مورد اشاره، بر سر مسائل جنگ و اینکه چطور باید نبرد را اداره کرد، کاملا زاویه و اختلاف داشتند و بارها با هم تنش پیدا کردند که نمونه بارز اینتنش، ماجرای سیلی و ضربهای است که هاشمی به صورت رضایی زد.
محمود مسافری درباره رابطه این دو فرمانده جنگ با یکدیگر میگوید: «این دو کاملا با هم سرسنگین بودند و سلام و والسلام. برای مثال؛ اگر داخل قرارگاه، سر یکسفره مینشستیم، هاشمی اینطرف مینشست و آقامحسن در طرف دیگر؛ عین دو غریبه!» (صفحه 327 به 328)
جر و بحث آقامحسن و شهیدهمت
پیش از آنکه لشکر 27 در شب دوم خیبر به خط بزند، شهیدهمت برای جلسه و گفتگو وارد قرارگاه مرکزی عملیات شد. محمود مسافری در آنلحظات پای بیسیم و دستگاههای ارتباطی نشسته بود و شاهد حضور همت در قرارگاه بود. اینراوی جنگ میگوید چهره شهیدهمت در آنلحظات، بهواسطه فشارهای سنگین بالا، بسیار شکسته و رنجور شده بود.
در ادامه، بهواسطه فشار هاشمی رفسنجانی برای اجرای تک جبههای بر همت، جر و بحثی بین فرمانده لشکر 27 و فرمانده سپاه شکل گرفت که مسافری در کتاب «بادیگارد» اینگونه روایتش میکند:
«آقامحسن پرسید: «چه خبر حاجهمت؟» او همت همیشه نبود؛ با لحنی عصبی و ناراحت، صدایش را کمی بلند کرد و در جواب محسن گفت: «خبرها رو که خودتون میدونید! من چه خبری دارم؟ محوری که قفله، محوری که عدنان خیرالله خودش اومده مستقیما فرماندهی میکنه و تمام تجهیزاتش رو اونجا مستقر کرده و توپهاش رو روی اینمنطقه بسته، سه گردان که هیچ، ده گردان هم باشند، زیر اون آتش نمیتونند جلو برند! اصلا چنین چیزی امکان نداره! تنها تدبیری که من تونستم بکنم این بود که بیست سی درصد گردانهام رو که باقی مونده بودند، بکشم عقب!» آقامحسن گفت: «چطور امکان نداره؟ اگر شما نتونستی، دلیل بر این نمیشه که امکانپذیر نیست!» همت که دیگر کاملا داد میزد، گفت: «بله، بگید ما بیعرضهایم و نتونستیم! بگید لشکر حضرت رسول دیگه خطشکن نیست! از این به بعد شما این نام رو از روی لشکر بردارید! اصلا بگید همت بیعرضه ست!»
محسن از حرفهای حاجهمت شاکی شد؛ او هم صدایش را بالا برد و گفت: «آقا چرا مغلطه میکنی؟ شما وقتی میای اینجا، باید گزارش بدی و بگی چی شد! بگی چرا دقت نکردی و توی محاصره افتادی! شما کوتاهی کردی آقا! حالا اومدی اینجا صدات رو بالا میبری که چی رو ثابت کنی؟» با سر و صدای آنها، رحیم صفوی و دو نفر از فرماندهان وارد شدند. همت دیگر ساکت بود و جوابی نمیداد.
هاشمی وسط بحث آنها آمد و گفت: «آقامحسن! اجازه بده ایشون حرفش رو بزنه! شاید منظورش چیز دیگهای باشه!» رحیم هم همین را گفت و اضافه کرد: «به هر حال ما باید یک راهکار دیگه پیدا کنیم! الان دو شبه که به خط میزنیم و عراق تاکتیک ما رو میدونه! باید یه کاری کنیم که نتونه ما رو محاصره گازانبری کنه!» در نهایت، بنا شد دو گردان از یگانهای دیگر، جناحین لشکر 27 را پوشش بدهند تا عراق نتواند آنها را دور بزند و گازانبری محاصره کند.»
صبر عجیب حاجهمت
خاطرات محمود مسافری از عملیات خیبر هم مانند خاطرات دیگر راویان جنگ، صبر و حوصله عجیب و مثالزدنی شهیدهمت را نشان میدهد که چگونه با وجود مخالفت خود با طرح، در پی اجرای دستور مقام مافوق بود. علت اینرویکرد و رفتار همت نیز این بود که دستور مافوق را طبق سلسلهمراتب نظامی، دستور امام خمینی (ره)، و خود را موظف به اجرای آن میدانسته است.
شهیدهمت شبهای دوم و سوم عملیات خیبر هم طبق دستور عمل کرد اما موفق نشد خط دشمن را در هم بشکند. شب سوم، پیش از آنکه همت با نیروهایش به خط بزند، برای آخرین هماهنگی به قرارگاه خاتمالانبیا رفت که در آنشب، طبق روایت مسافری، هاشمی رفسنجانی تاکید زیادی به همت کرد تا هرطور شده، خط را در آنشب بشکند. شهید همت هم پیش از ترک آنمکان، به فرمانده قرارگاه خاتمالانبیا گفت: «ما هیچ کوتاهی نمیکنیم و هر آنچه از دستمان بربیاید، انجام خواهیم داد.»

آقای همت، همت کن!
لشکر 27 محمدرسولالله (ص) در شب سوم هم به خط دشمن زد اما مانند دوشب گذشته نتوانست کاری از پیش ببرد. در ساعات حمله شب سوم، زمانی که شهیدهمت مشغول مکالمه بیسیمی با محمود مسافری در قرارگاه بود، اینجملات را بیان کرد: «دشمن آب انداخته توی منطقه و بچهها توی گل گیر کردهاند و نمیتونند جلو برن!»
شنیدن اینجملات توسط هاشمی رفسنجانی که کنار محمود مسافری نشسته بود، باعث شد گوشی بیسیم را از مسافری گرفته و بهطور مستقیم با همت مکالمه کند. راوی کتاب «بادیگارد» میگوید هاشمی به شهیدهمت گفت: «حاجهمت! هاشمی هستم! همت کن حاجهمت! همت کن!»
ادامه اینمکالمه در خاطرات مسافری با بیان او اینگونه روایت شده است:
«همت با صدایی بغضآلود و لرزان جواب داد: «حاجآقا نمیشه! به خدا من دارم تمام تلاشم رو میکنم؛ ولی بچهها دیگه توان ندارند! موندیم اینجا و نمیتونیم جلو بریم!» باز هاشمی گفت: «همت کن حاجهمت!» حسابی از دست هاشمی شاکی شده بودم؛ با خودم گفتم: «فلانفلانشده نشسته اینجا، هی میگه همت کن، همت کن! آخه بگو تو چه میدونی همت یعنی چی؟ سه شبه اینها رفتند طلائیه، باباشون دراومده، هفتهشت تا گردانشون از بین رفته، اونوقت تو نشستی اینجا میگی همت کن؟!»»

ضربه میخوریم چون جنگ دست سیاسیون است
نگاه فرماندهان وقت سپاه در زمان عملیات خیبر و سالهای دفاع مقدس که مسافری در خاطراتش منعکس میکند، این است که اعتقاد داشتند جنگ در دست سیاسیون و اهالی سیاست است. به همینعلت است که ایران در عملیاتها به مشکل و ناکامی برمیخورد. راوی «بادیگارد» میگوید:
«حرف آنها این بود که جنگ باید دست جنگسالاران و نظامیها باشد، نه سیاسیون. در همینعملیات خبیر، یکروز که داشتم آقامحسن و آقارحیم را با ماشین به جایی میبردم، از بین صحبتهایشان متوجه شدم حسابی از دست هاشمی شاکی هستند که او اینوسط چهکاره است؟ محسن میگفت اگر جنگ دست نظامیها بود، کار ما به اینجا نمیکشید! به نظرم درست میگفت. در خیلی از مواقع، اگر هاشمی دخالت نمیکرد، نتیجه طور دیگری رقم میخورد.
آقارحیم حرفهای آقامحسن را تایید کرد و گفت اینقضیه در هیچکجا سابقه ندارد؛ در تمام دنیا سیاسیون حق دارند درباره ادامه یا توقف جنگ نظر بدهند، اما در جزئیات جنگ هیچدخالتی ندارند. آقارحیم هم درست میگفت. بخواهم یک نمونه بگویم، همانروزی که نیروها یکشب جلوتر عمل کردند و هاشمی گفت: «اشکال نداره! بگید فردا شب دوباره به خط بزنند!» انگار قرار است خیار پوست بکنند! فردا شب طبق گفته او یکلشکر از اینطرف رفت، یکلشکر از آنطرف، عراق هم هر دو را پس زد و شش گردان ما از بین رفتند.»
برادری که مفقودالاثر شد
محمدابراهیم مسافری برادر محمود مسافری در عملیات خیبر شهید و مفقودالاثر شد. پیکر اینشهید 13 سال بعد از جریان عملیات تفحص شهدا پیدا شد و به میهن بازگشت.
ادامه دارد …
انتهای پیام/
