» فرهنگ و تاریخ باستان » اشک زمینِ نفرین‌شده؛ از 28صفر 11 هجری تا روزگار پررنج پیرزن فلسطینی
اشک زمینِ نفرین‌شده؛ از 28صفر 11 هجری تا روزگار پررنج پیرزن فلسطینی

اشک زمینِ نفرین‌شده؛ از 28صفر 11 هجری تا روزگار پررنج پیرزن فلسطینی

مرداد ۲۲, ۱۴۰۵ 1019

فرهنگی

خبرگزاری تسنیم؛ گروه فرهنگی؛ فاطمه مرادزاده– «فلسطین» یعنی «گریه‌های همین پیرزن»…

فلسطین؛ گریه‌های همین پیرزن است وقتی از سرزمینش می‌گوید و شیرینیِ نام فلسطین را که مزمزه می‌کند، بغض گلویش را می‌فشارد و افشرده‌اش می‌شود قطره‌های اشکی که جگرکباب‌کن است…

بغضش سنگین است؛ آنقدر که می‌شود سنگینیِ یک تاریخِ تلخ و تاریک و درازِ 80 ساله را توی آن حس کرد؛ آنقدر که می‌شود غمبارترین داستان‌ها را توی آن خواند و دید؛ داستانِ کرور کرور زن و مرد و پیر و جوانی که در روزِ «نکبت»، زندگی‌شان به خاک سیاه نشست. کرور کرور نوزادی که در روز «نکبت» و روزهای سیاهِ پس از آن در فلسطین پا به دنیا گذاشتند و «نکبت» نشست توی سِجِل و پسوند فامیل‌شان شد و رنج و آوارگی، بخت و همراه روز و شب‌شان.

پیرزن یکی از همان‌ کرور کرور بخت‌برگشته‌هایی است که توانسته بود 80 سال با چنگ و دندان به خانه و خاکش بچسبد و آن را رها نکند. حالا اما آزار اشغالگران یهودی بیش از هر زمانی شدت گرفته و او پس از 80 سال زندگی با ترس آوارگی، خودش را در چند قدمی آن دیده است؛ حالا که یهودی‌سازیِ فلسطین به اوج رسیده و شترِ تخریب منازل و مزارع فلسطینی به محله او در کوچه‌پس‌کوچه‌های کرانه باختری هم رسیده است؛ حالا که سرپناه پیرزن به سرنوشتِ صدهاهزار خانه‌ی ویران‌شده در فلسطین دچار شده است؛ حالا که پیرزن آخر عمری به جای لذتِ بازی با نوه‌ها و تماشای خوشبختی دختر و پسر و استراحت زیر سایه درختان زیتون، زیرِ تیغِ تیزِ آفتاب، در محاصره اوباش یهودی روبه‌روی تلِ آوار زندگی‌اش نشسته و رنج و اندوه عمری عذاب مثل سربی گداخته از مغز سر تا مغز استخوانش را سوزانده است؛ حالا با بغضی ویران‌کننده می‌گوید: «سرزمین من… کشور من فلسطین است… من نمی‌روم … من از اینجا نمی‌روم…

«تو تنها ترانه منی»؛ به یاد محمود درویش که فلسطین از اشعارش می‌چکید

 

.

پیرزن حالا روی صندلی، روبه‌روی آوارِ زندگیِ تباه‌شده و خاطراتِ به‌یغما‌رفته، نشسته است؛ نه جایی برای رفتن دارد و نه کاری برای انجام دادن… اما حتما اگر درد بگذارد و جانش از قفس سینه بیرون نزند، بیش از هر زمانی وقت برای اندیشیدن هست؛ برای سفر کردن به گذشته، به خاطرات فلسطین، به خاطرات مردمی که پشت در پشت، از هزاران سال پیش، بومیِ همین سرزمین بودند؛ اعراب فلسطینی…

پیرزن حالا می‌تواند کنج ویرانه‌ی خلوت از زندگی بنشیند و جای مردم فلسطین و حتی جای تک تکِ مسلمانان دور و نزدیک، فکر کند… فکر کند که چرا؟ که چطور؟ و از چه روز؟ ننگِ دزدیدن گام به گام خاک فلسطین و یهودی‌سازیِ گسترده‌اش، نشست روی پیشانیِ سرزمینِ مقدسِ پیامبران؛ از الخلیل؛ شهر ابراهیمِ نبی گرفته تا بیت‌لحم؛ زادگاه عیسی(ع) و بیت‌المقدس محل معراج محمد(ص)…

کشور فلسطین , احتلال فلسطین عام 1948 , المقاومة الفلسطینیة , رژیم صهیونیستی (اسرائیل) , بیت المقدس , حضرت محمد (ص) , مدینه , یهودیت ,
کلیسای مهد؛ زادگاه حضرت عیسی(ع) در بیت‌لحم در فلسطین

حالا پیرزن ـ که خدا کند 120 ساله شود و پایان زمستانِ سخت فلسطین و رهایی‌اش از چنگ یهودیانِ متوهم را دوباره ببیند ـ بسیار وقت دارد که به جای تمام پیران این قوم فکر کند… فکر کند به سالیان گذشته؛ به 100 سال پیش و سستی و وادادگی برخی مسلمانان و خیانت برخی دیگر که به استیلای کفار اروپایی بر سرزمین شامات و قیمومت بریتانیا بر خاک فلسطین منجر شد و پس از آن بود که بلا پشت بلا بر سر فلسطینیان باریدن گرفت؛ از ورود تدریجی یهودیان از سراسر دنیا به خاک فلسطین گرفته تا توطئه خروج بریتانیا و سپردن امور فلسطین به یهودیان و صدور قطعنامه فتنه‌انگیز 181 سازمان ملل برای تقسیم فلسطین بین یهود و غیریهود و سیری‌ناپذیری قوم یهود برای بلعیدنِ کاملِ سرزمینِ فلسطین، با این بهانه که دو هزار و‌ اندی سال پیش، پیامبری از پیامبران خدا در آنجا معبدی بنا کرده به نام معبد سلیمان و حالا باید معبد سلیمان را دوباره از زیر مسجدالاقصی بیرون کشید!!!…

 اصلا گیرم که داوودنبی و سلیمان‌نبی سه هزار سال پیش معبدی بنا کرده باشند، گیرم که قوم یهود آنجا ریشه دارند؛ گیرم که یعقوب‌نبی و فرزندانش (بنی‌اسرائیل)، اهلِ کنعان (فلسطین) بودند و موسی(ع)، بنی‌اسرائیلِ تحتِ ظلمِ قبطیانِ مصر را از نیل عبور داد و دوباره به کنعان برگرداند… اینها چه صنمی به پاکسازیِ قومی و نسل‌کشی و ویرانه‌سازی و اشغالگری و تاسیس کشوری جعلی دارد به نام اسرائیل؟!…

ساکنان بومیِ آن سرزمین؛ همان‌ها که ریشه در فلسطینِ چندین هزار ساله دارند، همه عرب هستند؛ عربِ مسیحی و یهودی و مسلمان؛ عرب‌هایی که برخی مرتجع بودند و به آیین موسای نبی، یهودی ماندند، برخی با بعثت عیسی(ع) مسیحی شدند و برخی با آمدن پیامبر خاتم (ص)، ـ و با توصیه و تاکید عیسی و موسی ـ به او ایمان آورده و مسلمان شدند.

فلسطین، خاک تمامی آنهاست و نه خاکِ قومی که توهم برتری دارد و می‌خواهد با این توهم و با بهانه برپا کردن دوباره معبدِ سلیمان ـ که دو هزار سال پیش به دست مسیحیان ویران شد ـ روی مسجدالاقصای مسلمانان، به سرتاسر فلسطین و شامات و هرجا که دستش برسد، دست‌اندازی کند!…

کشور فلسطین , احتلال فلسطین عام 1948 , المقاومة الفلسطینیة , رژیم صهیونیستی (اسرائیل) , بیت المقدس , حضرت محمد (ص) , مدینه , یهودیت ,
تصویری از مسجدالاقصی در بیت‌المقدس در فلسطین اشغالی

حالا آن پیرزنِ مظلومِ اهل کرانه و آن پیرزن معلولِ اهل رفح که زیر بمباران اشغالگران، چهار دست‌وپا به این سو و آن‌سو می‌گریخت، یا آن پیرزن که با گریه می‌گفت: « غزه رفته و ما در درونش مرده‌ایم»، یا پیرزنی که با دیدن باغ و مزرعه‌ی ویران و سوخته‌اش در جنوب نابلس بغض کرده بود، یا آن پیرزنِ دیگر که…

اصلا چرا پیرزن؟!… حالا تمام پیرزن‌ها و پیرمردهای عربِ فلسطینی و غیرفلسطینی و مسلمان و غیرمسلمان، حتی اگر فرصت هم ندارند، شاید لازم است که فکر کنند به چیزی ورای صهیونیستی‌کردنِ فلسطین و تاسیس کشوری برای یهود!… شاید باید که فکر کنند به پشت‌پرده‌های هولناک‌تر از امروز؛ به کینه و کدورتِ بزرگی که اگر ردش را بگیری و برگردی به عقب، می‌رسی به 27 رجبِ سال 40 عام‌الفیل، (13 سال پیش از هجرت)؛ همان‌روزی که خداوند برای فرزند آمنه‌(ع) و عبدالله‌(ع)؛ برادرزاده ابوطالب و نوه عبدالمطلب، در غار حرا پیام فرستاد و او را به پیامبری‌اش برگزید و… چشم یهودیان درآمد و از حسادت ترک برداشت؛ یهودیانی که طبقِ قول موسی‌(ع) منتظر ظهور پیامبرِ آخرالزمان بودند، اما توهمِ خودبرتر‌بینی در دلشان امید افکنده بود که پیامبر حتما از طایفه آنهاست! یهودیانی که چشم‌شان درآمد و از همان‌زمان در کار فتنه و جنگ با رسولِ خدا و اختلاف‌انگیزی بین مسلمانان و جنگ‌افروزی با مسلمانان درآمدند و ردپای فتنه‌انگیزی‌شان همچنان و تا دنیا دنیاست روی این سیاره پررنج برجا خواهد بود…

کشور فلسطین , احتلال فلسطین عام 1948 , المقاومة الفلسطینیة , رژیم صهیونیستی (اسرائیل) , بیت المقدس , حضرت محمد (ص) , مدینه , یهودیت ,

اصلا شاید باید به عقب برگشت، آنقدر که رسید به ظهر دوشنبه 28 صفر سال 11 هجری، به شهر مدینه… 

بعد، آرام و بی‌صدا ایستاد کنارِ آن خانه کوچکِ کاهگلی که صدای همهمه از آن بلند و رفت و آمد به درونش زیاد شده است.

آنجا که هزاران‌هزار فرشته در آسمانش، این‌پا و آن‌پا می‌کنند و بال بال می‌زنند تا روحِ «رحمة‌للعالمین» را روی حریرِ بال‌هایشان به آسمان ببرند…

آنجا که جز علی(ع) و فاطمه(س) و عمار و مقداد و سلمان و …، بقیه مردانِ قوم با فتنه‌انگیزیِ یهود، در کارِ خیانت و خلافتند…

آنجا که صدای نبی و حبیبِ خدا ضعیف و ضعیف‌تر می‌شود؛ رسولی که حالا برای تکمیل رسالتش به علی(ع) تکیه کرده و روی پای او آرمیده و می‌گوید: « قلم و کاغذ بیاورید تا بنویسم بعد از من…»

و یکی آن میان، بلند می‌گوید: «توجه نکنید هذیان می‌گوید؛ هذیانِ تب و بیماری است…»

تا در تلخ‌ترین روزِ هستی، آنجا که پیامبر(ص) پس از چندین روز کنارآمدن با تب و سردردی که در جانش نشسته، با دردی جانکاه‌تر از «زهر»؛ با رنجِ عظما و سنگین و زودبه‌بارنشسته‌ی اختلاف‌ و فتنه‌ و خلافت‌خواهیِ پیش روی امتش، دعوت خدای متعال را لبیک بگوید و همراه جبرائیل و فرشتگانِ منتظر به آسمان عروج کند…

تا مثل ظهر امروزی در 1437 سال پیش، زمینِ نفرین‌شده از وجود پاکش خالی شود و سفره رحمتی که با آمدنش به زمین آورده بود، برچیده شود…

و حتما آن سفره‌ی رحمت برچیده شده که از زمان عروجش به عرش، مسلمانان یک روز خوش ندیدند و روزگارشان سیاه و سیاهتر شده است؛ آنقدر که به سیاهیِ غلیظِ شبِ آخرالزمان برسد و از عمقِ درد و رنج و مصیبت‌های بی‌پایان و بی‌امان، فریاد بزنند: «اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْکو إِلَیْک فَقْدَ نَبِیِّنَا وَ غَیْبَهَ وَلِیِّنَا وَ کثْرَهَ عَدُوِّنَا وَ قِلَّهَ عَدَدِنَا وَ شِدَّهَ الْفِتَنِ بِنَا وَ تَظَاهُرَ الزَّمَانِ عَلَیْنَا…»

انتهای پیام/   

 

به این نوشته امتیاز بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • ×