» فرهنگ و تاریخ باستان » وقتی تاریخ به بن‌بست وجدان رسید؛ کربلا از نگاه بحرانِ انتخاب و سکوت
وقتی تاریخ به بن‌بست وجدان رسید؛ کربلا از نگاه بحرانِ انتخاب و سکوت

وقتی تاریخ به بن‌بست وجدان رسید؛ کربلا از نگاه بحرانِ انتخاب و سکوت

خرداد ۲۸, ۱۴۰۵ 006

فرهنگی

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، ورود امام حسین‌بن‌علی‌(ع) به کربلا را می‌توان فقط به‌عنوان رسیدن یک کاروان به سرزمینی خشک و بی‌پناه روایت کرد؛ اما این نگاه، بیش از حد جغرافیایی و کم‌تر از اندازه تاریخی است. کربلا پیش از آن‌که نام یک زمین باشد، نام یک وضعیت است؛ وضعیتی که در آن جامعه، حقیقت را می‌شناسد اما هزینه دفاع از آن را نمی‌پذیرد. از این زاویه، ورود امام حسین‌(ع) به کربلا نه صرفاً آغاز یک نبرد، بلکه لحظه عریان شدن وجدان عمومی است؛ لحظه‌ای که معلوم می‌شود یک جامعه تا کجا می‌تواند حق را بفهمد، اما از ترس، مصلحت، دنیاطلبی یا بی‌تفاوتی، آن را تنها بگذارد.

کربلا فقط صحنه رویارویی امام حسین‌(ع) و سپاه عمر بن سعد نبود؛ صحنه محاکمه جامعه‌ای بود که میان دانستن و عمل کردن فاصله‌ای هولناک ایجاد کرده بود. مردمی که نامه نوشته بودند، دعوت کرده بودند، وعده حمایت داده بودند، در لحظه امتحان یا سکوت کردند، یا کنار کشیدند، یا حتی در صف مقابل ایستادند. از این منظر، ورود امام به کربلا ورود یک انسان آزاده به میدان جنگ نبود؛ ورود حقیقت به دادگاه تاریخ بود؛ دادگاهی که در آن متهم اصلی، فقط یزید و ابن‌زیاد و عمرسعد نیستند، بلکه همه کسانی‌اند که حق را دیدند و از ترس هزینه‌هایش، به تماشاچیان بی‌طرف ظلم تبدیل شدند .

در این خوانش، کربلا بیش از آن‌که یک حادثه نظامی باشد، یک بحران اخلاقی است. امام حسین‌(ع) با سپاهی اندک وارد سرزمینی می‌شود که از همان ابتدا نشانه‌های محاصره، تهدید و خیانت در آن پیداست. اما پرسش اصلی این نیست که چرا امام به کربلا رسید؛ پرسش عمیق‌تر این است که چرا جامعه اسلامی چنان دچار فروپاشی اخلاقی شد که فرزند پیامبر‌(ص) باید در میان امت جدش، تنها و محاصره‌شده بایستد؟ چگونه ممکن است جامعه‌ای که هنوز خاطره پیامبر را در حافظه خود دارد، به نقطه‌ای برسد که در برابر فریاد عدالت، سکوت کند و در برابر قدرت، زانو بزند؟

ورود به کربلا در حقیقت پرده‌برداری از یک بیماری تاریخی است: بیماری عادی شدن ستم. وقتی ظلم برای جامعه طبیعی شود، دیگر نیازی نیست حاکم ستمگر همیشه با شمشیر حکومت کند؛ کافی است مردم را به سکوت عادت دهد. کافی است خواص را به مصلحت‌اندیشی، عالمان را به محافظه‌کاری، مردم را به ترس، و نخبگان را به معامله با قدرت عادت دهد. در چنین فضایی، حق تنها نمی‌شود چون شناخته نشده است؛ حق تنها می‌شود چون دفاع از آن پرهزینه شده است.

امام حسین‌(ع) با ورود به کربلا، این سازوکار خطرناک را آشکار کرد. او نشان داد که بزرگ‌ترین شکست یک جامعه، شکست نظامی نیست؛ شکست اخلاقی است. جامعه‌ای که در آن آدم‌ها برای زنده ماندن، حقیقت را قربانی می‌کنند، حتی اگر ظاهراً آرام باشد، در درون مرده است. کربلا آمد تا این مرگ پنهان را آشکار کند. به همین دلیل است که واقعه عاشورا تنها در ظهر دهم محرم خلاصه نمی‌شود؛ از همان لحظه ورود به کربلا، عاشورا آغاز شده بود، زیرا از همان لحظه، مرزها روشن شد: چه کسی با حقیقت می‌ماند، چه کسی عقب می‌کشد، چه کسی سکوت می‌کند و چه کسی شمشیر می‌کشد.

در این میان، انتخاب امام حسین‌(ع) یک انتخاب صرفاً فردی نبود؛ یک کنش آگاهانه برای شکستن چرخه تحریف بود. حکومت اموی فقط در پی گرفتن بیعت نبود؛ می‌خواست حقیقت را به زبان خود بازنویسی کند. می‌خواست به جامعه بقبولاند که اطاعت از قدرت، حتی اگر ظالم باشد، همان دینداری است. می‌خواست عدالت را به امنیت، آزادگی را به مصلحت، و دین را به ابزار مشروعیت سیاسی تبدیل کند. امام حسین‌(ع) در برابر همین تحریف ایستاد. ورود او به کربلا یعنی اعلام این حقیقت که دین اگر از عدالت تهی شود، به پوسته‌ای بی‌جان تبدیل می‌شود؛ و جامعه اگر از آزادگی خالی شود، حتی با نام دین نیز می‌تواند در خدمت ظلم قرار گیرد.

از این دیدگاه، کربلا یک حادثه پایان‌یافته در گذشته نیست؛ یک آینه دائمی است. هر جامعه‌ای در لحظه‌هایی از تاریخ خود با کربلا روبه‌رو می‌شود؛ نه الزاماً با همان شکل و همان نام، بلکه با همان پرسش بنیادین: وقتی حقیقت هزینه دارد، چه می‌کنی؟ وقتی قدرت در برابر اخلاق می‌ایستد، کجا می‌ایستی؟ وقتی اکثریت سکوت کرده‌اند، آیا سکوت را عقلانیت می‌نامی یا شجاعت تنها ماندن را انتخاب می‌کنی؟

ورود امام حسین‌(ع) به کربلا، ورود به سرزمینی بود که قرار بود در آن همه نقاب‌ها فرو بیفتد. نقاب دینداریِ بی‌عدالت، نقاب سیاست بی‌اخلاق، نقاب اکثریت خاموش، نقاب خواصِ مصلحت‌زده، و نقاب مردمی که میان حق و منفعت، منفعت را انتخاب کردند. در کربلا، دشمن فقط شمشیر نداشت؛ توجیه هم داشت. می‌گفتند باید از تفرقه جلوگیری کرد، باید نظم حفظ شود، باید با حاکمیت درنیفتاد، باید جان را حفظ کرد، باید واقع‌بین بود. اما امام حسین‌(ع) نشان داد گاهی همین واژه‌های محترم، اگر از حقیقت جدا شوند، به ابزار خیانت تبدیل می‌شوند.

اینجاست که عظمت ورود امام به کربلا آشکار می‌شود. او وارد میدان شد تا ثابت کند حقیقت، حتی اگر بی‌سپاه بماند، شکست‌خورده نیست؛ و باطل، حتی اگر هزاران سرباز داشته باشد، پیروز نیست. پیروزی و شکست در منطق کربلا با معیارهای معمول سنجیده نمی‌شود. در ظاهر، کاروان حسین‌(ع) محاصره شد؛ اما در باطن، این سپاه مقابل بود که در محاصره تاریخ قرار گرفت. در ظاهر، خیمه‌های امام محدود بود؛ اما در معنا، افق تازه‌ای از آزادی و اعتراض گشوده شد. در ظاهر، کربلا پایان راه بود؛ اما در حقیقت، آغاز یک زبان تازه برای فهم انسان، عدالت و مسئولیت شد.

ورود امام حسین‌(ع) به کربلا به ما یادآوری می‌کند که تاریخ فقط با جنایت جنایتکاران ساخته نمی‌شود؛ با سکوت تماشاگران نیز ساخته می‌شود. اگر یزید نماد قدرت فاسد است، کوفه نماد جامعه مردد و ترس‌خورده است؛ جامعه‌ای که می‌داند اما نمی‌ایستد. و شاید تلخ‌ترین بخش کربلا همین باشد: امام حسین‌(ع) در برابر دشمنی ایستاد که شمشیر داشت، اما پیش از آن، از جامعه‌ای زخم خورد که جرئت نداشت.

بنابراین کربلا را باید نه فقط با اشک، که با اندیشه خواند. اشک، راه دل را باز می‌کند؛ اما اندیشه، مسئولیت را به یاد می‌آورد. ورود امام حسین‌(ع) به کربلا یعنی ورود یک پرسش جاودانه به زندگی انسان: در زمانه‌ای که حقیقت غریب می‌شود، تو در کدام سوی تاریخ می‌ایستی؟ این پرسش هنوز زنده است؛ زیرا کربلا نه فقط یک مکان در عراق، بلکه نقطه‌ای در وجدان انسان است؛ نقطه‌ای که هر بار میان ترس و حقیقت، میان مصلحت و عدالت، میان سکوت و شهادت، باید دوباره انتخاب شود.

یادداشت از  لیلا صالحی تبار

انتهای پیام/

 

به این نوشته امتیاز بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • ×