گرمای یک نگاه در سرمای سکوت؛ خورشیدِ مدرسه سمیه غروب نمیکند
خبرگزاری مهر – گروه استانها، سارا بابائی: از سالن ورزشی دانشآموزی شهر روانسر که گزارش تصویریمان را در میان بُهت و اندوهِ آهنهای خمیده و تورهای پاره تهیه کردیم، توسط راهنمایان محلی به حیاط بغلی که به یک مدرسه قدیمی متصل میشد، راهنمایی شدیم. قدم برداشتن در زیرِ آسمانی که هنوز بغضِ بارانش را روی سرِ شهر خالی میکرد، سنگینیِ عجیبی بر سینهمان میگذاشت. اینجا مقصد بعدی ما بود: «دبستان دخترانه سمیه».
وارد حیاط که شدیم، صحنه اولیه شوکی عمیق و خفهکننده وارد میکرد. حیاطی بزرگ و فراخ که دقیقاً روح، معماری و اتمسفر مدارس قدیمی و نوستالژیک دهههای گذشته را در خود داشت؛ اما حالا، به جای خطکشیهای سفیدِ منظم برای صفبستنِ بچهها، فرشی از سنگ، کلوخ، تکههای بتن و ترکشهای بُرنده و بیرحم، تمامِ وسعتِ آسفالتِ خیس و بارانخوردهی آن را پوشانده بود. تضادِ دیوانهکنندهای در این حیاط موج میزد؛ در پایینترین قسمتِ دیوارهای آجریِ مدرسه، نقاشیهای کودکانهای با رنگهای شادِ آبی، سبز و زرد نقش بسته بود. پرندههایی خندان، کفشدوزکهای بزرگ و تپهماهورهای سبزِ نقاشیشده روی دیوار، با معصومیتی غریب به ویرانیِ کفِ حیاط زل زده بودند. گویی جنگ، با تمام زمختیاش، چکمههای گلی و سنگینِ خود را درست وسطِ بومِ نقاشیِ یک کودکِ دبستانی کوبیده بود.

پس از گذر از این حیاطِ پر از تناقض و قدم برداشتنِ محتاطانه از میان ترکشهایی که چون بذرِ مرگ بر زمین پاشیده شده بودند، به ساختمان اصلی مدرسه رسیدیم. ساختمانی با نمای آجریِ قدیمی و پنجرههایی با حفاظهای آبیرنگ که کاشیهای لاجوردیِ سردرِ آن، هویت و شناسنامهاش را فریاد میزد و به سال ساختش در ۱۳۶۸ آدرس میداد. اما موج انفجارِ آن حملهی کور، حتی به این شناسنامهی کاشیکاریشده هم رحم نکرده بود؛ بخشی از کاشیهای مزین به نام و تاریخِ نوسازیِ مدرسه، بر اثر شدتِ موج از جا کنده شده و جای خالیِ سیمانهای خراشیده، مثل یک زخمِ باز روی پیشانیِ ساختمان خودنمایی میکرد. دو بلندگوی شیپوریِ بزرگ که روزگاری صدای قرآنِ صبحگاهی، سرودِ ملی و اعلامِ زنگهای تفریح را در گوشِ حیاط میخواندند، حالا ساکت و مات، از دو طرفِ پنجره آویزان بودند و به سکوتِ مرگبارِ مدرسه گوش میدادند.

نمیخواهم در این مجال، فضای آموزشی و ابعادِ مادیِ خسارتِ یک مدرسه را روایت کنم؛ چرا که ثبتِ سیاههی دیوارها و نیمکتهای شکستهی یک محیطِ فرهنگی، خود نیازمندِ روایتی مستقل، مفصل و البته تلخ است. اما آنچه در این بازدید، بیش از هر آوارِ دیگری گریبانِ نگاهم را گرفت و مرا در نقطهای از زمان و مکان متوقف کرد، راهرویِ این مدرسهی قدیمی بود و آن تصویری که با صلابتی شگفتانگیز، هنوز بر سینهی دیوارِ مجروح نفس میکشید.
از این زاویه، از پشتِ لنزِ دوربینی که حالا به چشمِ سومِ من برای درکِ این دردِ عمیق تبدیل شده است، که به این راهرویِ قدیمی نگاه میکنم، سرمای استخوانسوزِ جنگ از همان شکافِ بزرگ و عمیقِ روی دیوار، مستقیماً به داخل نفوذ میکند و تمامِ فضای غبارگرفته و نیمهتاریک را در آغوش میکشد. شدتِ موج انفجار، لایهی ضخیمِ گچ و رنگِ زردِ دیوار را در بالای درگاهِ چوبی، با خشونتی وحشیانه کنده است. تیرِ چوبی و قطورِ سقف که حالا از پیوندگاههایش بیرون زده و آجرهای برهنهی سهرجِ پنهان که با سیمانهایی تَرَکخورده به هم چسبیدهاند، با زبانی بیزبانی حکایت از تکانی شدید، مهیب و ناگهانی دارند؛ تکانی که در کسری از ثانیه، نظمِ شیرینِ زندگی را به هم زد و حالا این سکوتِ سنگین و دلهرهآور را جایگزین همهمهی همیشگیِ دانشآموزانِ دختر کرده است.
روزگاریِ نه چندان دور، این راهرو، شریانِ تپنده و پرخونِ این مدرسه بود. وقتی چشمانم را میبندم، میتوانم اشباحِ کوچک و شادابی را ببینم که با مقنعههای سفید و کولهپشتیهای رنگارنگ، در این راهرو میدوند. این فضا پُر از صدایِ تندِ قدمها، خندههای بیدلیل و از سرِ شوق، و پچپچهایِ پُرشورِ دخترکانی بود که رازهایِ کودکانهشان را در زنگهای تفریح، کنارِ همین در و پنجرهی فلزی با هم در میان میگذاشتند. بوی پاککنهای عطری، بوی نارنگیهای پوستکندهی زنگِ اول و گرمایِ نفسهایشان در صبحهای سردِ پاییزی، هوایِ این راهرو را از «زندگی» لبریز میکرد. اما حالا، بویِ گسِ باروت، بویِ خاکِ نَمکشیدهی آوار و زنگارِ آهنهای خمیده، جای تمامِ آن عطرها را گرفته است. جنگ، با دستهای سردش، گلویِ این راهرو را فشرده و صدایِ خندهها را در گلو خفه کرده است.

اما در میانهی این انجمادِ وحشتناک، در تلاقیِ آجرهای فروریخته و رنگهای پوستهپوستهشده، تنها چیزی که هنوز با صلابت، ثبات و بدون کوچکترین لرزشی روی دیوار باقی مانده، قابِ عکسی است که با وجودِ تمامِ گرد و غبارِ ناشی از انفجار، هنوز همان نگاهِ استوار و آشنا را دارد. تصویرِ رهبر انقلاب، با آرامشی عمیق در چهره و لبخندی ملایم که در حصارِ این آوارها معنایی مضاعف پیدا کرده، درست در همسایگیِ آن شکافِ هولناکِ روی دیوار آویزان است.
دیدنِ آن تضادِ عجیب و تکاندهنده، میانِ ویرانیِ فیزیکیِ ساختارِ دیوار که تحملِ موجِ کینهی دشمن را نداشته و از هم گسیخته، و صلابتِ چهرهی داخلِ تابلو که بیتفاوت به این هیاهویِ پوشالی، ایستادگی را روایت میکند، مثلِ یک شعلهیِ کوچک اما روشنِ امید در این فضایِ تاریک و سرد است. انگار آن گرمای معنوی، آن احساسِ امنیت و تکیهگاهی که روزی دخترکانِ این مدرسه، ناخودآگاه با هر بار عبور از این راهرو و نگاه به این قاب دریافت میکردند، هنوز هم در هوا باقی است. موج انفجار نتوانسته این گرما را متلاشی کند.
این قابِ عکس، در میانهی این ویرانی، صرفاً یک تصویرِ چاپشده روی کاغذ نیست؛ بلکه پرچمی است نامرئی از جنسِ باور. با تمامِ آثارِ سردیِ جنگ که بر تنِ دیوار خراش انداخته و سقف را لرزانده است، این چهره پایداریِ خود را، نه با شعار، که با حضوری صبورانه در قلبِ حادثه فریاد میزند. من از پشتِ چشمیِ دوربینم، در نقطهی تلاقیِ این گرمایِ معنوی و سردیِ بیرحمانهی جنگ، نه یک پایانِ تلخ و آوارِ آرزوها، که تداوم یک راهِ بیبازگشت را میبینم. دیوارهای خشتی و آجری شاید در برابر بمبها و موشکها فرو بریزند، شیشهها شاید هزار تکه شوند و حیاطِ پر از نقاشی با ترکشها سوراخسوراخ شود، اما ستونهای نامرئیِ اراده و ایمانی که در نگاهِ آن قاب و در قلبِ تربیتشدگانِ این راهرو ریشه دوانده است، هرگز با هیچ موجِ انفجاری فرو نخواهد ریخت.
صدای زنگِ این مدرسه، روزی دوباره به صدا در خواهد آمد و این راهرو، با تکیه بر همان نگاهِ استوار، دوباره از صدایِ پایِ زندگی پر خواهد شد.
