» فرهنگ و تاریخ باستان » فروغی «ناجی» محافل کافه‌نشین است، نه ایران
فروغی «ناجی» محافل کافه‌نشین است، نه ایران

فروغی «ناجی» محافل کافه‌نشین است، نه ایران

اردیبهشت ۹, ۱۴۰۵ 108

فرهنگی

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، انتشار شماره اخیر نشریه «آگاهی نو» با تصویر محمدعلی فروغی در هیئت «منجی وطن»، بیش از آنکه یک اتفاق رسانه‌ای باشد، رونمایی از یک «استراتژی جدید نسیان» در بدنه روشنفکری لیبرال ایران است. این جریان که سال‌هاست در مواجهه با واقعیت‌های میدانی و مطالبات توده‌های مردم دچار انسداد شده، اکنون به «نبش قبر» تاریخی روی آورده تا از چهره‌ای که تمام حیات سیاسی‌اش در «کریدورهای قدرت لژنشین» گذشته، یک اسطوره ملی بسازد. این حرکت، نه یک بازخوانی علمی، بلکه یک «برندینگ سیاسی» برای تطهیر مفهوم «تجدد آمرانه» است. آن‌ها می‌خواهند به مخاطب چنین القا کنند که نجات ایران نه در گرو اراده ملی و ایستادگی بر آرمان‌های بومی، بلکه در گرو ظهور تکنوکرات‌های کراوات‌پوشی است که زبان قدرت‌های جهانی را بهتر از زبان مردم خود می‌فهمند. این همان مغالطه‌ای است که قصد داریم در این وجیزه به کالبدشکافی آن بپردازیم و بپرسیم چگونه کسی که معمار انتقال قدرت از قاجار به پهلوی و تسهیل‌گرِ دیپلماسی در دوران اشغال است، ناگهان ردای منجی بر تن می‌کند؟

در نگاهی عمیق‌تر، این پروژه را باید در ذیل «بحران سوژه» در جریان روشنفکری غرب‌گرا تحلیل کرد. این جریان که از تولید ایده برای آینده ایران ناتوان مانده، به بازتولید نوستالژیک مهره‌های بوروکرات پناه برده است. فروغی برای این طیف، نماد «سیاست‌ورزی در سایه» است؛ نوعی از سیاست که در آن مردم «توده نادان» فرض می‌شوند و سرنوشت کشور در اتاق‌های دربسته و با چراغ سبز سفارتخانه‌ها رقم می‌خورد. برچسب «منجی» بر سینه فروغی، در واقع توهین به مفهوم منجی در فرهنگ سیاسی ایران است. منجی در وجدان جمعی ایرانیان، کسی است که از بطن رنج‌ها برمی‌خیزد و در برابر استعمار می‌ایستد، نه کسی که در میانه اشغال ایران توسط متفقین، به دنبال «تفاهم» با اشغالگران برای حفظ بقای ساختار سلطنت است. آنچه «آگاهی نو» منجی‌گری می‌نامد، در واقع «مدیریت تسلیم» بود که در آن زمان به عنوان تنها راه حل فروخته شد و امروز دوباره در زرورق «عقلانیت سیاسی» به خورد نسل جوان داده می‌شود.

فلسفه سیاسی نهفته در پشت این جلد، ستایش «فرمالیسم دیپلماتیک» در برابر «اصالت ملی» است. فروغی اگرچه در حوزه فرهنگ، ادیبی فاضل و مترجمی مسلط به سیر حکمت در اروپا بود، اما در ساحت عمل سیاسی، هرگز نتوانست از قامت یک «کارگزار وفادار» فراتر رود. او تکنسین انتقال قدرت بود، نه معمار حاکمیت ملی. جریان روشنفکری با خلط مبحث میان «سواد آکادمیک» و «شجاعت سیاسی»، سعی دارد از فروغی یک «فیلسوف‌شاه» بسازد؛ شخصیتی که گویی با خواندن دکارت و کانت، حق پیدا کرده است که بر سرنوشت ملتی حاکم شود که اساساً پیوندی با اندیشه‌های او نداشتند. این نگاه اشرافی به سیاست، همان نقطه‌ای است که لیبرالیسم وطنی را به استبداد منورالفکری پیوند می‌زند. آن‌ها معتقدند ایران به یک «بزرگ‌تر» نیاز دارد که آداب غرب را بداند، حتی اگر این بزرگ‌تر، جاده‌صاف‌کن دیکتاتوری پهلوی اول و تسلیم‌طلب پهلوی دوم باشد.

نکته مضحک و در عین حال تامل‌برانگیز در این اسطوره‌سازی، نادیده گرفتن نقش فروغی در تثبیت استبداد رضاخانی است. فروغی نه یک ناظر بی‌پناه، بلکه مغز متفکر و تئوریسین بنای سلطنتی بود که بسیاری از آزادی‌های نیم‌بند پس از مشروطه را قلع‌وقمع کرد. چگونه می‌توان مدعی «آگاهی» بود و کسی را ستایش کرد که با قلم و تدبیر خود، پایه‌های حکومتی را بنا نهاد که منتقدانش را در زندان‌ها با آمپول پزشک احمدی به قتل می‌رساند؟ این تناقض ذاتی لیبرالیسم ایرانی است که در تئوری از آزادی دم می‌زند اما در عمل، زیر سایه «دیکتاتور مصلح» و کارگزارانش احساس امنیت می‌کند. فروغی برای آن‌ها «ناجی» است، چون الگوی موفقی از «تطبیق با قدرت» را ارائه می‌دهد؛ او نشان می‌دهد که چگونه می‌توان هم فیلسوف بود و هم در خدمت ساختاری ماند که کمترین نسبتی با مبانی فلسفی آزادی ندارد.

از سوی دیگر، باید به زمان‌شناسی این پروژه دقت کرد. چرا در میانه نبردهای هویتی و تمدنی معاصر، ناگهان چهره فروغی از غبار تاریخ بیرون کشیده می‌شود؟ پاسخ را باید در تلاش برای «نرمال‌سازی سازش» جستجو کرد. در منطق «آگاهی نو»، فروغی ناجی است چون «واقع‌گرا» بود؛ و واقع‌گرایی در این لغت‌نامه، یعنی پذیرش تفوق قدرت‌های بزرگ و حرکت در مداری که آن‌ها ترسیم می‌کنند. آن‌ها می‌خواهند به جامعه ایرانی القا کنند که قهرمان واقعی، آن سربازی نیست که در مرزها جان می‌دهد یا آن دانشمندی که برای استقلال علمی می‌جنگد، بلکه آن دیپلماتی است که با یک نطق فرانسه در محافل بین‌المللی، «بقا» را به قیمت «استقلال» می‌خرد. این یک شبیخون به غیرت ملی است که در لباس شیک یک مجله فکری عرضه می‌شود.

نباید فراموش کرد که فروغی عضو ارشد لژهای فراماسونری در ایران بود. این پیوند سازمانی، کلید فهم بسیاری از رفتارهای سیاسی اوست که در یادداشت‌های ستایش‌آمیز اخیر، تعمداً سانسور می‌شود. راز «ماندگاری» و «منجی‌نمایی» او نه در تدبیر شخصی، بلکه در پیوندهای تشکیلاتی‌ای بود که او را به عنوان مهره‌ای مورد اعتماد برای گذارهای سخت تاریخی حفظ می‌کرد. نشریه «آگاهی نو» با حذف این بخش از شناسنامه فروغی، در حال ارائه یک «تاریخ استریلیزه» و پاکیزه شده است که در آن، وابستگی‌های پنهان به عنوان «دیپلماسی هوشمندانه» بازنمایی می‌شوند. این بزرگ‌ترین خیانت به تاریخ‌نگاری صادقانه است که یک مهره تشکیلاتی وابسته به جریان‌های فراملی را به عنوان منجی یک ملت ریشه‌دار معرفی کنیم.

رویکرد این مجله در واقع نوعی «نئوپهلوی‌گرایی نقاب‌دار» است. آن‌ها جرئت ندارند مستقیم از استبداد دفاع کنند، پس به سراغ «ویترین فرهنگی» آن استبداد می‌روند. فروغی برای آن‌ها نقش «ماسک انسانی» یک رژیم وابسته را بازی می‌کند. با برجسته کردن او، آن‌ها می‌خواهند بگویند که حتی در دل یک ساختار وابسته، می‌توان «فرزانگی» کرد و «ناجی» بود. اما این یک فریب بزرگ است. فرزانگی‌ای که در خدمت تحکیم پایه‌های وابستگی باشد، چیزی جز «توجیه علمی اسارت» نیست. فروغی با ترجمه «سیر حکمت در اروپا»، ذهن ایرانی را به سمتی برد که غرب را تنها قبله‌گاه اندیشه ببیند و در سیاست نیز، دقیقا همین مسیر را برای مدیریت کشور تجویز کرد.

در پایان باید گفت که «منجی واقعی» ایران، هرگز از میان کسانی که در آستانه دربارها زانو زده‌اند، برنخواهد خاست. ایران امروز بیش از هر زمان دیگری به «آگاهی اصیل» نیاز دارد، نه آگاهی وارداتی و دست‌چندمی که در مجلات رنگین‌نامه تبلیغ می‌شود. فروغی با تمام فضل ادبی‌اش، در ترازوی تاریخ سیاسی، وزنه‌ای برای سنگین کردن کفه «وابستگی» بود. تلاش برای معرفی او به عنوان منجی، تنها یک شوخی تلخ تاریخی و نشانه‌ای از ورشکستگی فکری جریانی است که می‌خواهد با کلاه لبه‌دار فروغی، برهنگی تئوریک خود را بپوشاند. وطن، نه به دیپلمات‌های سازش‌کار، بلکه به اندیشمندانی نیاز دارد که ریشه در خاک خود داشته باشند و نجات را نه در «سیر حکمت در اروپا»، بلکه در «سیر عزت در ایران» جستجو کنند. آنچه روی جلد «آگاهی نو» دیده می‌شود، تصویر یک منجی نیست؛ تصویر یک «نسیان انتخابی» است که قصد دارد حافظه تاریخی ملت را در لایه‌های شیک مدرنیسم درباری دفن کند. کلاه لبه‌دار فروغی، امروز به ماسکی برای پنهان کردن چهره واقعی جریانی تبدیل شده که از مردم بریده و به «سایه قدرت» پناه برده است.

یادداشت از: دکتر محمد کرمی‌نیا

انتهای پیام/ 

 

به این نوشته امتیاز بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • ×