آیت الله خامنهای و معماری بازگشت قدرت
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، آیت الله خامنه ای(ره) در روایت رسمی و ساختاری جمهوری اسلامی، صرفا در جایگاه یک مقام ناظر تعریف نمیشود، بلکه به مثابه کانون سیاست گذاری کلان، تنظیم گر رابطه قوا، حامی ثبات دولت ها و هدایت کننده جهت گیریهای کلان نظام عمل میکند. از همین رو، نوزایی قدرت در عصر بحران، در این چارچوب بیش از آن که به جابجایی اشخاص یا دولتها مربوط باشد، به بازتولید ظرفیت حکمرانی، حفظ انسجام و بازآرایی گفتمان سیاسی در دل فشارها مربوط میشود.
رهبری در این برداشت نه در نقطه مقابل دولتها، بلکه در نسبت حامی، هادی و ناظر با آنها قرار میگیرد و همین نسبت، امکان تداوم نظام در دورههای اختلاف، فشار خارجی، منازعات جناحی و فرسایش سیاسی را فراهم میسازد.
برای فهم نسبت رهبر شهید انقلاب با نوزایی قدرت در عصر بحران باید ابتدا به جایگاه رهبری در هندسه حقوقی و سیاسی جمهوری اسلامی توجه کرد. در متنهای تحلیلی منتشر شده در رسانه رسمی وابسته به دفتر حفظ و نشر آثار، رهبری در جمهوری اسلامی به عنوان تعیین کننده سیاستهای کلی نظام، ناظر بر حسن اجرای این سیاستها، حل کننده اختلاف قوا و تایید کننده مشروعیت اجرایی دولت از طریق تنفیذ ریاست جمهوری تعریف میشود.از این رو، این تعریف نشان میدهد که در نظام جمهوری اسلامی، دولتها حامل اداره روزمره و اجرا هستند، اما رهبری حامل جهت، توازن، و ضامن پیوستگی کلی نظام است. از این منظر، بحران در جمهوری اسلامی فقط به معنای تهدید امنیتی یا فشار خارجی نیست؛ بلکه هر وضعیتی که میان کارآمدی، مشروعیت، انسجام نهادی و افق آرمانی نظام شکاف ایجاد کند، یک وضعیت بحرانی تلقی میشود. در سخنان آیت الله خامنهای(ره) به ویژه در دیدار با کارگزاران نظام، تاکید میشود که جمهوری اسلامی در میانه جنگهای سیاسی، اقتصادی، تبلیغاتی و تهدیدهای مستمر قرار دارد، بقا و پیشرفت آن منوط به ثبات قدم، ذکر، عزم، عقل، و آمادگی مداوم است. بنابراین نوزایی قدرت در این روایت، به معنای بازسازی مستمر توان ایستادگی، افزایش کارآمدی، و تبدیل تهدید به فرصت برای بازآرایی درونی نظام است.
در تحلیل نقش آیت الله خامنهای(ره)، یکی از مهمترین مولفهها این است که قدرت در جمهوری اسلامی نه صرفا از ساز و کار انتخابات و نه فقط از دستگاههای اداری و امنیتی، بلکه از ترکیب مشروعیت دینی، مقبولیت مردمی، سیاست گذاری کلان و مدیریت بحران بازتولید میشود. در همین چارچوب، یادداشت نسبت رهبری با دولتها تصریح میکند که رهبری مظهر مشروعیت الهی و مقبولیت مردمی، و دولتها بیشتر مظهر مقبولیت مردمی و مجری سیاستها هستند. این تمایز، بنیان نظری آن چیزی است که میتوان مرجعیت راهبردی رهبری نامید؛ یعنی رهبری در لحظههای بحران، مرجع نهایی بازتعریف اولویتها و احیای تعادل ساختار سیاسی است.
در سخنرانی سال 1386 در دیدار کارگزاران نظام، آیت الله خامنهای(ره) جمهوری اسلامی را یک نظام کارآمد و برجسته توصیف میکند که توانسته در عرصههای خدمات عمومی، اعتماد به نفس ملی، فناوری، تحکیم مردم سالاری و تاثیرگذاری منطقه ای پیش برود. اهمیت این بیان فقط در دفاع از کارنامه نظام نیست، بلکه در صورت بندی یک روایت قدرت نهفته است. قدرت جمهوری اسلامی زمانی بازتولید میشود که نخبگان و مدیران، خود را در میانه یک پروژه تاریخی ببینند، نه صرفا در حد اداره روزمره دولت. در نتیجه رهبری در اینجا نقش روایت ساز نیز دارد، یعنی با تعریف صحنه، تعیین افق و معنا دادن به دشواریها، بحران را از وضعیت فرساینده به میدان بسیج کننده تبدیل میکند.
همین نکته برای فهم نوزایی اهمیت دارد. نوزایی قدرت در این روایت نه با انکار بحران، بلکه با نام گذاری آن، فهم پذیر کردن آن و سپس تعبیه پاسخ در سطح ساختاری رخ میدهد. وقتی تهدید خارجی به جای آن که صرفا موجب انفعال شود به عنوان عاملی برای آمادگی بیشتر کشور تفسیر میشود، بحران به منبع بازسازی ظرفیت بدل میگردد. این شیوه، یک الگوی خاص از رهبری سیاسی را نشان میدهد که در آن، خطرات محیطی به اهرم انسجام درونی و تقویت نهادها تبدیل میشود.
نسبت رهبری با دولتها را میتوان در سه واژه حمایت، هدایت و نظارت خلاصه کرد. این سه گانه، فقط یک توصیف سیاسی نیست، بلکه مدل عملی مواجهه با دولتهای متنوع در جمهوری اسلامی است، دولتهایی که با گرایشها، زبانها و اولویتهای متفاوت روی کار آمده اند، اما باید در چارچوب سیاستهای کلی نظام حرکت کنند.
رهبر شهید انقلاب از کیان دولتها حمایت میکند، حتی اگر نسبت به بخشی از عملکرد آنها نقد یا ملاحظه داشته باشد. متن نسبت رهبری با دولتها نمونههای متعددی از حمایت آیت الله خامنهای از دولتهای مختلف را نقل میکند. از دولتهای دهه 60 و 70 تا دولتهای بعدی، با این مضمون که موفقیت دولت، موفقیت نظام تلقی میشود و تضعیف آن در اصل به زیان کشور و انقلاب است. این نکته از حیث تحلیلی بسیار مهم است، زیرا نشان میدهد رهبری در مقام حفظ ستون اجرایی نظام، میان نقد عملکرد و تضعیف اصل دولت تفاوت میگذارد. در دوره های بحران، این نسبت حمایتی باعث جلوگیری از فروپاشی مرکز تصمیم گیری اجرایی میشود. یعنی حتی اگر اختلافهای سیاسی، رقابتهای جناحی یا ناکارآمدیهای مقطعی وجود داشته باشد، رهبری با حفظ اصل دولت، مانع تبدیل تعارض به آشوب ساختاری میشود، این همان جایی است که نوزایی قدرت رخ میدهد و نظام از مسیر حمایت از نهاد اجرا، خود را از شوکهای سیاسی عبور میدهد و امکان اصلاح یا جابه جایی را درون سازوکارهای رسمی نگه میدارد.
حلقه دوم در نسبت رهبری و دولتها، هدایت است. هدایت دولتها از سوی رهبری در جهت سیاستهای کلان، چشم اندازهای بلندمدت، عدالت، مبارزه با فساد، علم، عزت ملی و محرومیت زدایی، پرحجم ترین و پررنگترین نسبت میان رهبری و دولتها بوده است. بنابراین دولت در این نگاه صرفا کابینه ای برای اداره امور نیست، بلکه بخشی از پروژه تمدنی و انقلابی نظام به شمار میآید.
این نسبت هدایتی در لحظههای بحران به ویژه اهمیت پیدا میکند، چرا که وقتی دولتها درگیر ملاحظات کوتاه مدت، فشارهای سیاسی یا الزامات روزمره میشوند، رهبری میکوشد افق بلندمدت را به آنها یادآوری کند. در سخنان سال 1386 نیز تاکید میشود که مسئولان باید مقطع تاریخی بزرگی را که در آن قرار دارند بشناسند، خسته نشوند، کار را نیمه کاره نگذارند و از عوامل شکست مانند اختلاف، نفوذ دشمن، کوچک گرفتن ماموریت، ناامیدی و دل سپردن به منافع حقیر شخصی بپرهیزند. این بیان، صورت متمرکز همان هدایت راهبردی است که دولتهارا از افق تکنوکراتیک صرف به افق ماموریت تاریخی سوق میدهد.
بُعد سوم، نظارت است. رهبری هم در جلسات خصوصی و هم در تذکرات علنی بر حُسن اجرای سیاستهای کلان نظارت میکند، اشکالات را گوشزد میکند و از انحراف دولتها جلوگیری میکند. نمونههایی مانند تاکید بر اجرای قانون، پرهیز از تشنج سیاسی، مقابله با فساد و ضرورت اقتدار دولت در برابر اخلالهای اقتصادی در همین چارچوب قرار میگیرند. این نوع نظارت، کارکردی دوگانه دارد. از یک سو دولت را پاسخ گو نگه میدارد و از سوی دیگر مانع میشود که نارضایتیها یا خطاهای اجرایی به فروپاشی اعتماد عمومی نسبت به کل نظام تبدیل شود. به بیان دیگر، رهبری با ایستادن در جایگاه ناظر، میان خطای دولت و اصل نظام مرز میگذارد و همین مرز بندی امکان ترمیم، اصلاح و تداوم را فراهم میکند. در عصر بحران، این یک ساز و کار مهم نوزایی قدرت است؛ زیرا نظام را از استهلاک تمام عیار در خطاهای دولت ها حفظ میکند.
مواجهه آیت الله خامنهای(ره) فقط با دولتها نیست، بلکه با گفتمانهای سیاسی نیز هست؛ گفتمانهایی که هر یک می کوشند فهمی خاص از انقلاب، دولت، توسعه، عدالت، آزادی، دیپلماسی و نسبت با جهان ارائه کنند. در سخنرانی دیدار کارگزاران نظام، ایشان بر هویت اسلامی، سلطه ناپذیری، استقلال، اعتماد به نفس ملی و کارآمدی جمهوری اسلامی تاکید میکند و صریحا فرمودند نظام جهانی مبتنی بر سلطه گری و سلطه پذیری را جمهوری اسلامی انکار کرده و بر آن ایستاده است. این موضع گیری نشان میدهد که رهبری در سطح گفتمانی نیز در حال تثبیت یک چارچوب هویتی است که در برابر گفتمانهای رقیب از جمله خوانشهای لیبرال دموکراتیک، معنا پیدا می کند. در این چارچوب، بحران فقط فشار بیرونی نیست؛ بلکه بحران معنا نیز هست. اگر نخبگان، مدیران و افکار عمومی، روایت خود از چرایی و چگونگی ادامه مسیر نظام را از دست بدهند، ساختار سیاسی دچار فرسایش میشود. نقش رهبری در اینجا ایجاد و حفظ گفتمان مسلط است؛ گفتمانی که عناصر کلیدی آن عبارت اند از مقاومت، پیشرفت، مردم سالاری دینی، عدالت، استقلال، کارآمدی، و حرکت به سوی تمدن اسلامی است. این گفتمان سازی قدرت را از سطح نهادها به سطح ذهن و زبان سیاسی جامعه نیز منتقل میکند و همین امر یکی از ارکان بازتولید قدرت در عصر بحران است. همزمان، آیت الله خامنهای(ره) در قبال گفتمانهای سیاسی داخلی نیز از موضعی تنظیم گر استفاده میکند. تاکید ایشان بر پرهیز از تشنج، جلوگیری از زهرآگین شدن فضای سیاسی و استفاده از انتخابات برای افزایش اقتدار ملی نه تضعیف آن، نشان میدهد که رهبری میکوشد رقابت سیاسی را درون مرزهای بقا و ثبات نظام مهار کند. این رویکرد از منظر تحلیلی، ساز و کاری برای کنترل منازعه است؛ اختلاف مجاز است اما نه تا جایی که به بحران مشروعیت یا از هم گسیختگی ساختاری بیانجامد.
اکنون می توان به گزاره اصلی یعنی نوزایی قدرتدرسید. در عصر بحران، در روایت مربوط به آیت الله خامنهای(ره)، نه یک رخداد دفعی بلکه یک فرآیند مستمر است. این فرآیند بر چند پایه از جمله، تثبیت مرکز راهبردی نظام، حمایت از دولتها بدون یکی انگاری کامل با عملکرد آنها، هدایت مداوم به سوی اهداف کلان، نظارت بر جلوگیری از انحراف و گفتمان سازی برای تبدیل فشار به معنا و معنا به توان اجتماعی استوار است.
در این الگو، رهبری نوعی فوق دولت راهبردی را نمایندگی میکند؛ نه به معنای حذف دولت، بلکه به معنای حفظ جهت و تعادل در حالی که دولتها میآیند و میروند. چنین موقعیتی به نظام اجازه میدهد که تغییر دولتها الزاماً به معنای گسست راهبردی نباشد و بحرانهای سیاسی، اقتصادی یا امنیتی نیز به جای فروپاشی، به بازآرایی و بازتثبیت بینجامند.
نکته مهم دیگر این است که در این روایت، قدرت فقط سخت افزاری نیست. حتی هنگامی که از آمادگی دفاعی، تهدید نظامی و ضرورت اقتدار سخن گفته میشود، آیت الله خامنهای(ره) بر عناصری چون عزم، عقل، علم، هویت، فضیلت اخلاقی و ذکر الهی نیز تاکید میکنمد. این یعنی قدرت در نگاه ایشان، مجموعه ای از منابع مادی و معنوی است و نوزایی آن نیز هم زمان در سطح نهاد، اراده، معنا و افق تاریخی رخ میدهد.
از این رو باید گفت نقش رهبر شهید انقلاب در مواجهه با دولتها و گفتمانهای سیاسی، بیش از آن که صرفا اعمال اقتدار از بالا باشد، سامان دادن به یک منطق بقا و تداوم در جمهوری اسلامی است. این منطق از رهگذر حمایت از ساختار اجرا، هدایت آن به سمت اهداف فرادولتی، نظارت بر انحرافها و تولید یک روایت مسلط از هویت و پیشرفت، امکان داده است که نظام در دورههای بحران نه فقط دوام آورد بلکه قدرت خود را در شکلی تازه بازآفرینی کند.
در سطح عمیقتر، روایت نوزایی قدرت در عصر بحران حول رهبر شهید انقلاب، روایتی از رهبری به مثابه ساز و کار تبدیل بحران به سرمایه سیاسی است. هر اندازه تهدیدها بیشتر میشود بر ضرورت انسجام، آمادگی، خودباوری و بازگشت به چارچوبهای هویتی و انقلابی تاکید بیشتری صورت میگیرد و این همان فرایندی است که به جای حل کامل بحران، آن را به میدانی برای بازتوزیع مشروعیت، بازتنظیم نهادها و بازسازی اراده سیاسی تبدیل میکند.
بر این اساس، آیت الله خامنهای(ره) در نظام جمهوری اسلامی صرفا رهبر یک دوره تاریخی نیست بلکه در روایت رسمی قدرت، نقطه اتصال میان ثبات ساختاری، هدایت ایدئولوژیک و مدیریت بحران به شمار میآید و این همان پیوند است که روایت نوزایی قدرت را ممکن میسازد، قدرتی که نه در غیاب بحران بلکه درست در متن بحران، از نو تعریف، تثبیت و بازتولید میشود.
یادداشت از: فاطمه مهربان
انتهای پیام/
