» فرهنگ و تاریخ باستان » جای خالی شهیدی از تبار سینه‌سرخان مهاجر
جای خالی شهیدی از تبار سینه‌سرخان مهاجر

جای خالی شهیدی از تبار سینه‌سرخان مهاجر

تیر ۲۰, ۱۴۰۵ 1016

فرهنگی

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم،  حمید گروگان نویسنده در یادداشتی اختصاصی برای خبرگزاری تسنیم، روایتی از وداع و تشییع رهبر شهید انقلاب نوشته است، روایتی که با حال و هوای داستان‌ها و ادبیاتش هماهنگ است. گروگان می نویسد: 

«بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم
سفر سینه‌سرخ مهاجر

آن روز آقا سیدعلی آمده بود برای خداحافظی. قصد سفر داشت. مدت‌ها بود دل از محله کشور دوست بریده بود و می‌خواست برود مشهد و برای همیشه مجاور بارگاه امام رئوف شود که گاه‌گاه به پابوسی‌اش می‌رفت و صورت بر مضجع شریفش می‌گذاشت و های‌های می‌گریست.

با خانواده‌اش آمده بود به مصلی برای خداحافظی با مردم. بس که مردم را دوست داشت. بس که مهربان بود با خلق خدا و می‌خواست این دم آخری، یک بار دیگر مردم با مرام شهر را ببیند و عطر محبتش را بر سر و صورت خیل بی‌شمار عزادارانی بپاشد که بغض بر گلویشان چنگ انداخته بود و شانه‌هایشان تاب تحمل این بار سنگین را نداشت.

مردم برای خداحافظی نرفته بودند! او آمده بود برای وداع! خسته شده بود از دنیا. سال‌ها بود دل از ملک بریده بود و هوای ملکوت داشت. سال‌ها بود که اشک در چشم و استخوان در گلو، صبر جمیل پیشه کرده بود و دل در گرو محبت مردم داشت و شده بود سپر و سنگر مظلومین عالم.

آن روز رایحه عطر دلاویزش باز در مصلی پیچیده بود. حی و حاضر و ناظر، چشم دوخته بود به اشک چشم‌ها، که اشک نبود، سیل خونابه بود که از دل خلایق می‌جوشید. های‌های و هق‌هق‌های نهفته در سینه بود که قصه غصه‌هایشان را ساز کرده بود و فوران گدازه‌هایش را آغاز کرده بود.

آقای امیرخانی شما راست می‌گفتید…

آن روز اگر گوش دل باز می‌کردی، در جواب درد و دل مردم که می‌گفتند «آقا نرو! پیشمان بمان و باز آیه‌های امید را برایمان بخوان» می‌شنیدی که حزن‌آلود می‌گفت «عزیزانم… همه‌تان را دوست دارم و برای یک‌یکتان دعا می‌کنم.»

و آنگاه که با عزیزانش مصلی را برای همیشه ترک کرد و رفت، ملایک هفت آسمان سر در آغوش هم کردند و گریستند و ناله سردادند «آقای مهربان! فراق شما همچون گل آتش، دل‌های این مردم مظلوم را می‌سوزاند، ای شهید حاضر و ناظر، ای سینه‌سرخ مهاجر!» و آنگاه صف در صف به بدرقه ایستادند و به نیابت عزادارانی که بغض راه گلویشان را بسته بود نوحه‌گری کردند «آقای مهربان! این ملت با غیرت و با شرف، ماه‌هاست خیابان خیابان شور و شعور را به میدان حماسه آورده‌اند و حالیا هزار هزار جان‌فدا که جرعه‌جرعه شراب عشق از جام معرفت نوشیده‌اند، گردان‌گردان لباس رزم پوشیده‌اند و بر سر آنند که پا به راه حماسه و دست به قبضه شمشیر حیدری و گرز تهمتنی، در حمله‌ای حیدری، فریاد انتقام سردهند و طومار عمر دیوان و ددان را در هم پیچند.»

و چه حسرتی بر دل مصلی‌های تهران نشست که آقایشان قصد کرده بود سری هم به قم بزند، عرض ارادتی به ساحت آن بانوی مهربان کند و آنگاه آسیمه‌سر تا نجف بال پرگشاید و از مولایش اذن زیارت حسین و عباس علمدار بگیرد، که سال‌ها در نهان‌خانه دلش در فراق دیدارشان خون گریسته بود.

و حالا آقا سید علی به شهر شهادت رسیده است. به شهر و دیارش مشهد، که عمری در آرزوی وصال امام رئوفش با خدا نجواها داشت و اینک روح پرفتوحش شاهد است که آقا امام رضا برایش آغوش گشوده است.
حالا این ماییم و این غم جاودانه و جای خالی او! جای خالی شهیدی از تبار سینه‌سرخان مهاجر که همچنان مشت گره‌کرده‌اش رمز و راز عاشقی را برای همیشه دوران تفسیر می‌کند.

انتهای پیام/

 

به این نوشته امتیاز بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • ×