وقتی کارنامه بیست است، چرا خانه ویران میشود؟
به گزارش خبرگزاری تسنیم، اگر به متون و اسناد فرادستی آموزش و پرورش در ده یا پانزده سال اخیر نگاهی بیندازید، در بادی امر همه چیز آرام و موجه به نظر میرسد، کلماتی موقر، زبانی منقح و انباشته از اصطلاحاتی که بوی پیشرفت و کارآمدی میدهند. اما درست در همین نقطه است که فاجعه رخ داده است، بیآنکه بمبی منفجر شده باشد یا ساختمانی فرو ریخته باشد. گره اصلی کار ما در این لحظه تاریخی، ناپیدایی یک تعارض است. ما امروز با نسلی از دختران و پسران روبهروییم که در نظام آموزشی رسمی کشور، کلمه به کلمه متون دینی را حفظ کردهاند، ساعتها در معرض آیینهای مذهبی بودهاند و کارنامههایی پر از نمرات ممتاز دارند، اما در نخستین مواجهه جدی با زیست واقعی از برپایی یک پیوند پایدار خانوادگی ناتواناند، مادری را به مثابه زنجیری بر پای رشد فردی میبینند و هر وظیفه اخلاقی یا فداکاری مؤمنانه را نشانهای از عقبماندگی یا باختن در بازی زندگی تعبیر میکنند. چرا در نقطهای ایستادهایم که گزارههای دینی در مدرسه تدریس میشوند، اما ذهن و جان فرزندان ما با موتور محرکه دیگری کار میکند؟ مسئله دقیقاً اینجاست، ما اسناد و ساختارهای خود را به کلماتی مجهز کردهایم که نهتنها حامل جهانبینی ما نیستند، بلکه بیصدا در حال مهندسی معکوس انسانِ ما در کارگاهی دیگرند.
مدتهاست اصطلاحاتی چون سرمایه انسانی، مهارتمحوری و استعدادیابی نقل محافل کارشناسی آموزش و پرورش شده است، کلماتی شیک و آراسته که ظاهراً هیچ عقل سلیمی نمیتواند با آنها مخالفت کند. چه کسی با مهارتآموزی مخالف است؟ چه کسی میگوید استعداد بچهها نباید کشف شود؟ اما تله دقیقاً زیر همین پرسشهای بدیهی پهن شده است. وقتی کلمه انسان در کنار سرمایه مینشیند، زبان به ظاهر علمی اقتصاد، یواشکی یک بار عظیم فلسفی را به ذهن برنامهریز تزریق میکند. در این دستگاه فکری، انسان دیگر آن موجود حامل روح الهی، امانتدار تکوین و صاحب رازی سرپوشیده نیست، بلکه واحدی از انرژی و استعداد است که باید کشف، تراشیده و به چرخدندههای نظام تولید و مصرف متصل شود تا نرخ بهرهوری بالا برود. خطر درست در همین نقطه خود را نشان میدهد، چرا باید یک ساختار آموزشی که مدعی زمینهسازی برای حیات طیبه است، متر و معیار خود برای سنجش ارزش آدمها را از بازار کار عاریه بگیرد؟ وقتی ارزش وجودی یک دانشآموز بر اساس قابلیت تبدیل شدن او به ثروت سنجیده شد، ناگهان بخشهای عظیمی از وجود انسان که در ترازوی سود و زیان نمیگنجد، نامرئی و بیارزش میشوند.
در این میان، آنکس که بیشترین تاوان این دگردیسی نامحسوس را میدهد، زن و حقیقت نقشهای زنانه است. جامعه امروز ما به درستی نگران بحران جمعیت، بیمیلی نسل جوان به تشکیل خانواده و تزلزل پیوندهاست، اما حاضر نیست منشأ اصلی این بحران را در کلاسهای درسی جستوجو کند که دوازده سال تمام، دختران ما را بمباران مفهومی کردهاند. دختر امروز از همان دوره ابتدایی با پیامی غیرمستقیم اما بینهایت صلب مواجه میشود؛ تنها اگر نیروی کار مولد باشی، ارزشمندی؛ موفقیت تو در توانایی رقابت پا به پای مردان در ساحتهای انتزاعی و مالی خلاصه میشود. در خطکشی که با ادبیات سرمایه انسانی رسم شده، فضیلتهایی چون ایثار، مدارا، سکینتبخشی و از همه مهمتر مادری، جایی در جدول بهرهوری ندارند، چرا که مادری به تولید ناخالص ملی افزوده نمیشود و در حسابرسی بانک جهانی نمیگنجد. نتیجه این تربیت، نوعی دوگانگی شخصیتی جانکاه و سرگردانی وجودی برای زن امروز است. نظامی که باید مهد بازشناسی هویت زنانه و پرورش ظرفیتهای ملکوتی مادری میبود، ناخواسته دختران را به سربازان خط مقدم رقابتهای اقتصادی تقلیل داده و مادری را به مثابه مانعی در مسیر رشد و مانع بهرهوری بازنمایی کرده است. آیا میتوان با چنین رویکردی انتظار داشت جامعه به آرامش برسد و بنیان خانواده حفظ شود؟
مسئله عمیقتر از خطای چند کارشناس یا بوروکرات است، بلکه مسئله بر سر مسخ الهیات علم و تعلیم است. در اندیشه توحیدی ما، علم ابزاری صرف برای تصرف در طبیعت یا تولید ارزش مبادله نیست، علم نوری است که باید انسان را از ظلمت خودخواهی نجات دهد و به ساحل مسئولیتپذیری اخلاقی برساند. اما وقتی نظام آموزشی ما مفتون رویکردهای مهارتمحوری افراطی میشود، این نور را خاموش میکند تا تنها یک چراغقوه کارگاهی برای حل مسائل فنی روزمره باقی بماند. به وضوح میبینیم که چگونه تکنسینهایی ماهر اما فاقد وجدان اخلاقی پرورش مییابند، افرادی که استعدادشان کشف شده و مهارتشان تقویت شده است، اما کوچکترین درکی از معنای حیات، حقیقت رنج، تعهد به دیگری و پیوند با امر قدسی ندارند. این گسست وجودی نشان میدهد آموزش ما از یک نظام معرفتی پیوسته تهی شده و پوستهای از کلمات دینی را بر مغزی از عقلانیت ابزاری کشیده است. وقتی مهارت بدون تزکیه و استعداد بدون بندگی رشد کند، نتیجهاش همان فردگرایی خودخواهانهای است که امروز شالودههای اخلاقی و اجتماعی جامعه را از درون میفرساید.
آنچه بر پیچیدگی این بحران میافزاید، نفوذ خزنده استانداردهای فراملیتی در پوستین واژگان بومی است. سالهاست اسناد یونسکو و الگوهای توسعه بانک جهانی نسخههایی یکدست برای نظامهای آموزشی پیچیدهاند، نسخههایی که غایت آنها همگنسازی انسانها و تبدیل شهروندان به پیچ و مهرههای بازار آزاد جهانی است. دردناکتر این است که بخشی از نظام تصمیمگیری ما، ناآگاهانه و شاید با نیتی خیر، همین شاخصها را برداشتند، لعابی از اصطلاحات اسناد تحولی بر آن زدند و به عنوان نوآوری تحویل نظام تعلیم و تربیت دادند. حاصل کار، تولد نوعی شیزوفرنی مفهومی در مدارس ماست، در سرودها و صفهای صبحگاه از شهادت، جهاد و قداست خانواده سخن گفته میشود، اما در پشت نیمکتها و در محتوای پنهان برنامه درسی، موفقیت فردی در سبقت گرفتن از دیگران، پولسازی بیقیدوشرط و حذف هر مسئولیتی که فاقد بازدهی مادی باشد خلاصه شده است. چطور میتوان تناقض میان شعارهای منبری با مناسبات حاکم بر مدارس را لاپوشانی کرد؟ دانشآموز تیزهوش امروز خیلی زود میفهمد کدام پیام واقعی است و کدام نمایشی؛ و دقیقاً به همین دلیل است که الگوهای رسمی ما در رقابت با منطق سرمایه، یکی پس از دیگری زمین میخورند.
این سازوکار طبقاتی پوشیده در لفاف شایستهسالاری نیز سویه دیگر این گره ناگشوده است. وقتی ارزش انسان با سرمایه انسانی سنجیده شد، دسترسی به این سرمایه نیز به سرعت پولی میشود. مدارسی که مدعی کشف استعداد و پرورش مهارتهای طلایی هستند، با شهریههای سنگین حصاری به دور طبقات برخوردار میکشند و مدارس دولتی و عادی که اکثریت توده مردم را در بر میگیرند، به مراکزی برای توزیع حداقلی محفوظات مبدل میشوند. در این میان، نهاد آموزش به جای آنکه عامل تحقق قسط و پناهگاه مستضعفان باشد، خود به ماشین بازتولید نابرابری و توجیه فقر بدل میشود، فقیر با این استدلال سخیف سرزنش میشود که استعداد کافی نداشته یا مهارت لازم را نیاموخته است، و ثروتمند توهم برتری و استحقاق پیدا میکند. آیا چنین نهادی میتواند مدعی پیوند با شریعت پیامبری باشد که بعثتش برای اقامه عدل و برهمزدن نظمهای اشرافی بود؟
در نهایت، امروز ما بر سر یک دوراهی تمدنی قرار گرفتهایم. ادامه مسیر کنونی، تن دادن به انحلال کامل جامعه ایرانی در گرداب سبک زندگی مدرن و تهیشدن نسلها از پیوندهای اصیل قدسی و خانوادگی است. گره کار ما با افزایش ساعات درسهای تربیتی، تزریق بخشنامههای اداری و سختگیریهای ظاهری باز نمیشود، چرا که آب از سرچشمه گلآلود است. ما نیازمند شجاعتی اجتهادی هستیم تا زبان اسنادمان را تصفیه کنیم. باید جرئت کنیم بپرسیم چه کسی این حق را به ادبیات سرمایه انسانی داد که شأن انسان مؤمن را تا سطح ابزار کارخانه پایین بیاورد؟ باید از این گزاره باطل دست بکشیم که شأن زن تنها با حضور بیرونی در بازار اشتغال و فروش ارزانتر نیروی کار به رسمیت شناخته میشود. مدرسه باید دوباره به معبد آرامش، خانه فضیلت و کانون تربیت وجودی بدل شود، جایی که دختر در آن بیاموزد مادری بالاترین هنر زیستن و بزرگترین مشارکت در تاریخسازی است، و پسر در آن فراگیرد که قدرت او نه برای استثمار دیگری، بلکه برای حمایت، غیرتورزی و برپایی حریم خانواده معنا مییابد. اگر امروز این خطکش انحرافی را نشکنیم و تعارفات رسمی را کنار نگذاریم، فردا با نسلی مواجه خواهیم شد که شاید همه مهارتهای جهان سرمایهداری را بلد باشند، اما دیگر کلماتی چون حیا، وفاداری، مادر و خدا در ذهنشان هیچ تصویری نخواهد ساخت، و این همان پرتگاهی است که درست در آنسوی نیمکتهای بهظاهر آرام مدارسمان دهان باز کرده است.
یادداشت از: فاطمه هاشمیزاده؛ نویسنده و پژوهشگر
انتهای پیام/
