از انقیاد کلیسا تا ظهور شیطان
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، اوایل دهه 1970 را میتوان یکی از بحرانیترین مقاطع تاریخ معاصر ایالات متحده دانست نه فقط بهدلیل شکست نظامی در ویتنام یا رسوایی سیاسی واترگیت، بلکه بهسبب فروپاشی روایت مسلط آمریکا از خود. آنچه در این دوره از هم گسست، صرفاً اعتماد به دولت یا نهاد ریاستجمهوری نبود، بلکه اطمینان اخلاقی جامعه به تمایز روشن میان خیر و شر، نظم و آشوب، خود و دیگری بود. جنگ ویتنام ذات خشن دموکراسی آمریکایی را به مردم نشان داد؛ اعتراضات دانشجویی و سرکوب آنها، شکاف عمیق نسلی و ارزشی را آشکار کرد و واترگیت، به تعبیر فوکو، مشروعیت «حقیقت» حاکم را متزلزل ساخت.( Foucault,1980) در چنین شرایطی، جامعهای که دیگر قادر نبود شر را در قالب خطای سیاسی یا شکست استراتژیک توضیح دهد، بهتدریج به سوی توضیحهای اسطورهای و متافیزیکی بازگشت.
بازگشت شیطان و بحران معنا
در نوامبر 1972 بیانیه از سوی پاپ پل ششم صادر شد که در برخلاف آموزههای مدرنیته که خود را مبتنی بر عقلانیت به جامعه غرب معرفی کرده بود؛ شیطان نه بهعنوان استعارهای اخلاقی بلکه بهمثابه موجودی زنده، فعال و منحرفکننده معرفی شد، این بیانیه نشانه مهم چرخش از عقلانیت و مدرنیته غربی به سوی استعارههای متافیزیکی بود که تاکنون به خاطر پایبندی به روایت مدرنیته از زبان روایت غرب حذف شد بود و به عبارتی بازگشت شیطان به گفتار رسمی کلیسا را باید واکنش به جهانی دانست که نظم عقلانیاش ترک برداشته بود. همانگونه که فوکو نشان میدهد، هرگاه نظم فکری در جامعه دچار بحران میشود، نظام گفتمان سازی قدرت بهسوی اشکال قدیمیتر اما کارآمدترِ معنا ــ مثل اسطوره یا ترس یا گزاره های توهم آورــ عقبنشینی میکند.
واکاوی منطق مشترک این پدیدههای ظاهراً نامرتبط در بستر تاریخی واحد نشانه ای است از اینکه، دهه های پایانی قرن بیستم، بهویژه سالهای آغازین دهه 1970، لحظهای است که در آن اعتماد به عقلانیت مدرن، نهادهای معرفتی، و سازوکارهای رسمی تولید حقیقت بهطور همزمان دچار بحران میشود. در چنین لحظهای، آنچه به سطح فرهنگ، سیاست و الهیات بازمیگردد، نه نوآوری مفهومی، بلکه صورتبندیهای کهن اما کارآمد معنا است: اسطوره، دشمن، و شرِ شخصیشده.
از این منظر، بیانیه پاپ پل ششم در نوامبر 1972 دربارهی شیطان، فیلم جنگیر (1973)، و حتی تغییرات سیاسی را میتوان نه بهعنوان واکنشهایی تصادفی، بلکه بهمثابه نشانههای گفتمانی یک بحران واحد فهم کرد. همانگونه که فوکو در تحلیل خود از سیستم فکری نشان میدهد، هر اپیستمه (شناخت بنیادین) تا زمانی پایدار است که بتواند جهان را بهگونهای قانعکننده تبیین کند؛ اما هنگامی که شکاف میان تجربه زیسته و زبان توضیحدهندهی آن عمیق میشود، «رژیم حقیقت» دچار گسست میگردد. ( Foucault,1970) به عبارت دیگر، فوکو میگوید در هر دورهی تاریخی، یک «نظم فکری» یا «اپیستمه» وجود دارد؛ یعنی مجموعهای از باورها، مفاهیم، و روشهایی که مردم بر اساس آنها جهان را میفهمند. این نظم فکری به ما میگوید «چه چیز حقیقت است» و «چگونه باید درباره جهان فکر کنیم»! اما این نظم فقط تا زمانی پایدار میماند که بتواند تجربه واقعی زندگی مردم را به شکلی قابلقبول توضیح دهد.
وقتی فاصله میان چیزی که مردم در زندگی واقعی تجربه میکنند و زبانی که نظم فکری برای توضیح جهان ارائه میدهد پذیرش اجتماعی خود را از دست میدهد، دیگر این نظم کارایی ندارد و مردم احساس میکنند «با این مفاهیم نمیشود واقعیت را توضیح داد». در این لحظه، به تعبیر فوکو رژیم حقیقت یعنی همان دستگاهی که تعیین میکند چه چیزی «حقیقت» است، دچار بحران و شکاف میشود و این شکاف میتواند به گسست معرفتی منجر شود؛ یعنی نظم قبلی فروبپاشد و نظم فکری جدیدی شکل بگیرد و «حقیقت»های جدیدی شکل میگیرد.
در چنین وضعیتی، قدرت الزاماً فرو نمیپاشد، بلکه بازآرایی میشود. فوکو بارها تأکید میکند که قدرت نه مالک حقیقت، بلکه تولیدکنندهی آن است؛ و هنگامی که ابزارهای رایج تولید حقیقت ــ علم، تخصص، بوروکراسی، و عقلانیت تکنوکراتیک ــ اعتبار خود را از دست میدهند، قدرت به سراغ زبانهایی میرود که هنوز توان بسیج عاطفی، اخلاقی و نمادین دارند. ( Foucault,1980) بازگشت شیطان به گفتار رسمی کلیسا دقیقاً در همین چارچوب قابل فهم است: نه بهعنوان احیای سادهی ایمان سنتی، بلکه بهمثابه تلاشی برای بازسازی معنای شر در جهانی که دیگر با زبان عقلانی توضیحپذیر نیست.
پیام پاپ پل ششم در سال 1972 درباره واقعیت داشتن شیطان و حضور او در جهان را، میتوان در چارچوب فوکو چنین فهمید که این بیانیه یک بازی زبانی برای تقویت مفهوم کمرنگ شده در اپیستمه مدرن کمرنگ شده دانست. به عبارتی، کلیسا میکوشید زبان سنتی خود درباره «شرّ» را دوباره به مسئلههای معاصر پیوند دهد. اما از نگاه فوکویی، این سخنرانی میتواند تلاشی برای بستن شکاف میان تجربه زیسته (خشونت، سردرگمی، بحرانهای اخلاقی) و زبان دینی باشد. کلیسا تلاش میکرد نشان دهد «این مفاهیم هنوز میتوانند جهان را توضیح دهند».
فیلم «جنگیر» تقریباً یکسال بعد از بیانیه پاپ ساخته و اکران شد. با عینک فوکو فیلم فقط یک اثر ترسناک نیست؛ بلکه به مفاهیم ماوراییِ سنتی (شیطان، تسخیر) قدرت تصویری و احساسی جدید بخشید. و سعی کرد تجربهای تازه ایجاد کند که مخاطب را مستقیماً با «ترس متافیزیکی» روبهرو کرده و زبان دینی درباره شرّ را دوباره در سپهر عمومی قابللمس کند. فیلم نقش بازآفرینی حسیِ یک نظام فکری را ایفا کرد و صنعت سینما در اینجا مثل یک دستگاه تولید حقیقت عمل کرد. تصویر، صدا و روایت باعث شد مفهوم رو به فراموشی شیطان در نظام فکری مدرنیته «واقعی» احساس شود و تصویر فرهنگی «شرّ ماورایی» دوباره جایگاهی بهدست آورد و خلأ مفهومی غیرقابل توضیح در زبان صرفاً علمی و تجربی را برطرف کرد. این نه به معنای اثبات یا ردّ وجود شرّ ماورایی، بلکه توصیف فوکوییِ یک تحول در شیوههای دانستن و توضیحدادن جهان است.
در این بازنمایی و توضیح جدید مفهوم شر در سایه اتحاد نهاد دین و صنعت سینما که پیچ تاریخی آن با پیام واتیکان و سپس بازنمایی صنعتی این پیام آغاز شد. فیلم جنگیر دارای یک نقطه مفهومی قابل توجه است و آن پیامی است که در پس این فیلم در ژانر وحشت منتشر میکند. روایت تک خطی فیلم این است که شیطان از بین النهرین با صدای اذان به ایالات متحده کوچ میکند و کشیش امریکایی منجی پایانی است. در این فیلم، تمام نهادهای معرفتی مدرن ــ پزشکی، روانپزشکی، و علم ــ در توضیح رنج و آشوب شکست میخورند و مسئله این نیست که آیا شیطان «واقعی» است یا نه، بلکه این است که در چه شرایط تاریخیای، گفتنِ اینکه شیطان وجود دارد، به توضیحی قانعکننده و قابلقبول تبدیل میشود. پاسخ این پرسش، ما را مستقیماً به بحران حقانیت در دهه 1970 هدایت میکند.
فضای فرهنگی این دوران، فضایی است که در آن مرز میان عقلانیت و اسطوره، علم و ترس، سیاست و الهیات، بهطور فزایندهای سیال میشود. جنگ ویتنام، با تصاویر خشونتبار و بیپایانش، روایت پیشرفت عقلانی غرب را مخدوش میکند؛ واترگیت، اعتماد به شفافیت و اخلاق دولت لیبرال را فرو میریزد؛ و تجربه جنبشهای اجتماعی دهه 60، اقتدار نهادهای سنتی دانش را به چالش میکشند. در چنین بستری، فرهنگ عامه ــ از سینما تا ادبیات ــ به آزمایشگاهی برای بازاندیشی شر، قدرت و حقیقت تبدیل میشود. جنگیر نه صرفاً فیلمی مذهبی است و نه فقط اثری ترسناک. اینها را باید بهعنوان نشانههای یک جا به جایی معنایی از عصری که شر را به خطا، بیماری یا ناهنجاری فرو میکاست، به عصری دانست که برای فهم آشوب، دوباره به شخصیسازی شر متوسل میشود و این یک تاکتیک تعریف قدرت در بستر راهبردی کلان برای حل بحران معنا تفسیر می شود.
فوکو دقیقاً در همینجا به ما هشدار میدهد که تاریخ، تاریخ پیشرفت پیوسته نیست، بلکه تاریخ گسستها، بازگشتها و بازآراییهاست. یکی از تفاوت های اعتقادی اسلام و جهان غرب در یکتایی حقیقت در نظام اعتقادی اسلام و اعتقاد به توحید در این نظام معنایی است در حالی که در چرخش غرب در صف آرایی غرب و شرق پس از بحران های دهه 70میلادی، نظم قدرت غربی ضمن بازتعریف شیطان در نقطهای کانونی بین شرق و غرب تمدنی، می کوشد حقیقت را آنگونه که به مذاق قدرت خوش می آید بازنمایی کند و ماحصل تبیین فوکویی از این ماجرا همان است که قدرت حقیقت را معین می کند.
این در حالی است که در نظام توحیدی و اعتقاد اسلامی حقیقت یکی است و براساس مبانی اعتقادات اسلامی صراط مستقیم یکی است و صراط های مستقیم که تحت اشراف نهاد قدرت و خواست بشر قابل تغییر باشد منتفی است. این چرخش سیاسی و هماهنگی کلیسا با نهاد اومانیستی تمدن غرب، نشانه ای از انقیاد کلیسا با نهاد قدرت غرب است اما در عین حال توجه به تفاوت بنیادین دو دستگاه الهیات کاتولیک متأخر (بهویژه پس از موضعگیری پاپ پل ششم در 1972) و الهیات اسلامی درباره ابلیس نشان می دهد این تفاوت، صرفاً اختلافی دینی نیست؛ بلکه پیامدهای فرهنگی و سیاسی عمیقی دارد.
در الهیات اسلامی، ابلیس هرگز نیرویی همسنگ یا همعرض با اراده الهی نیست. قرآن، ابلیس را موجودی مخلوق، محدود و اساساً وابسته به اختیار انسان معرفی میکند. او نه قادر به تسخیر وجود انسان است و نه میتواند ارادهای را بهاجبار در اختیار بگیرد. آیات سوره اعراف بهروشنی نشان میدهند که قدرت ابلیس، صرفاً در وسوسه خلاصه میشود، نه تصرف: «إِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ… لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِیمَ» (سوره اعراف: 15–16) ابلیس «در کمین» مینشیند، نه آنکه بر جان و بدن انسان سلطه یابد. شر، در این دستگاه فکری، امری رابطهای و اخلاقی است؛ حاصل تعامل میان وسوسه و انتخاب. به همین دلیل، در اسلام هیچ معادل الهیاتیِ مستقیمی برای مفهوم «تسخیر آیینی بدن» (possession) وجود ندارد. بدن انسان، میدان نبرد نیروهای متافیزیکی نیست؛ بلکه صحنه مسئولیت اخلاقی است.
در نقطه مقابل، پاپ پل ششم در سخنرانی معروف خود در سال 1972، صراحتاً از «بازگشت شیطان» به الهیات رسمی کلیسای کاتولیک سخن گفت. او شیطان را نه نمادی اسطورهای یا استعارهای روانشناختی، بلکه موجودی واقعی، شخصی و فعال معرفی کرد که میتواند در جهان مدرن، در ذهن، بدن و ساختارهای اجتماعی نفوذ کند. این موضعگیری، واکنشی مستقیم به بحرانی بود که کلیسا آن را «فروپاشی نظم عقلانی و اخلاقی جهان مدرن» میدانست. در این چارچوب، شر دیگر صرفاً نتیجه انتخاب انسان نیست، بلکه نیرویی بیرونی و مهاجم است که باید با آیین، اقتدار روحانی و خشونت مقدس مهار شود.
در حالی که اسلام، ابلیس را موجودی دارای قدرت نمی داند و او فقط وسواس خناس است. شیطان نمیتواند بدون رضایت یا ضعف اخلاقی انسان کاری از پیش ببرد، در الهیات کاتولیکیِ بازتولیدشده پس از 1972، شیطان میتواند فاعل مستقیم شر باشد. این تفاوت، پیامد گفتمانی مهمی دارد. اگر شر، بیرونی و مهاجم باشد، آنگاه میتوان آن را به دیگری نسبت داد؛ به بدن دیگران، به فرهنگ دیگران، و نهایتاً به جغرافیای دیگران.
اینجاست که پیوند میان الهیات واتیکانی و شرقشناسی سینمایی جنگیر آشکار میشود. وقتی شیطان به موجودی فعال بدل میشود، نیازمند «منشأ» است؛ و این منشأ، در فیلم، نه در غرب مدرن، بلکه در عراقِ باستانی قرار داده میشود. بهاینترتیب، الهیات خاصی از شر، بهواسطه سینما، جغرافیایی و سیاسی میشود. در مقابل، الهیات اسلامی اساساً اجازه چنین جغرافیاییسازیای را نمیدهد. ابلیس نه شرقی است، نه غربی؛ نه باستانی است و نه مدرن. او محصول سرپیچی است، نه تاریخ یا جغرافیا. از این منظر، نسبت دادن شر متافیزیکی به «شرق» نه فقط تحریفی فرهنگی، بلکه ناسازگار با منطق الهیاتی اسلام است.
همزمان با ارائه این مفهوم، سکوت کلیسا و علمای اسلام در ارائه این بدیل الهیاتی در سطح جهانی، سبب شد که روایت کاتولیکی–سینمایی از شر، بیرقیب باقی بماند. در نتیجه، مخاطب غربی با دستگاهی مفهومی مواجه شد که در آن شیطان واقعی است،از بیرون میآید، بدنها را تسخیر میکند، و اغلب ریشه در شرق باستانی دارد. بدینسان، بازنمایی شر در فیلم هایی که با جنگیر شروع شد و بعدها با آثار دیگری مانند طالع نحس و آثار مشابه رواج یافت، نهتنها صرفا اکران فیلم ترسناک، بلکه محل تلاقی الهیات واتیکانی و سیاست ترس دهه 1970 میشود؛ جایی که تفاوت بنیادین اسلام و مسیحیت درباره شیطان، نادیده گرفته میشود و شرق، بار دیگر، به صحنه اسقاط اضطرابهای متافیزیکی غرب بدل میگردد.
با پیروزی انقلاب اسلامی، با تیزبینی و دقت حضرت امام خمینی، گزاره توحیدی و به عبارتی دکترین انقلابی «امریکا شیطان بزرگ است» مطرح شد. این گزاره پاسخی عقلانی به نظریه مغالطه آمیز «نفوذ دود شیطان در معبد الهی است که توسط پاپ پل ششم مطرح شده بود. این تنها پاسخ توحیدی جهان اسلام به تحریف حقیقت توسط نهاد قدرت با بازتعریف شیطان بود که همگام با طرح مفهوم «شیطان بزرگ» نه بهعنوان موجودی متافیزیکیِ مستقل، بلکه بهمثابه نظام سلطه، فریب و اغوا در سطح تاریخی–سیاسی صورتبندی شد. این مفهوم، همزمان در ساحت اعتقادی (شر بهمثابه اغوا و استکبار، نه نیروی فراانسانی همسنگ خدا) و در ساحت سیاسی (نقد امپریالیسم آمریکا بهعنوان ساختار تولید شر) قابل طرح است و از این حیث، میتوان آن را تنها پاسخ بدیلِ منسجمِ به الهیات واتیکانیِ شر دانست؛ پاسخی که شر را جغرافیایی نمیکند، بلکه آن را به روابط قدرت، اراده و انتخاب انسانی پیوند میزند و بدینسان، افق متفاوتی برای فهم پیوند دین، سیاست و مسئولیت اخلاقی میگشاید.
ظهور شیطان اوانجلیست در سایه تحریف مفهوم شر
این روزها همزمان با خشونت فراگیر دکترین مونرو- ترامپ دولت امریکا که منطبق با نگاه رهبر شهید انقلاب اسلامی شباهت وصف ناپذیری با غرق شدن تایتانیک یافته است. نشانه های تفسیر الهیاتی اشتباه از شیطان در دیدگاه الهیات معاصر کاتولیک دیده میشود، یعنی دقیقا آنجا که کلیسا همراه با نهاد قدرت به شیطانی که در منطق الهیات اسلامی فقط جایگاه وسوسه کردن داشت، به شیطان قدرت فیزیکی و حقیقی القا کرد. جریاناتی در سپهر سیاسی غرب قدرت بیشینه یافتند که با تکیه بر دوقطبی شیطان شرقی- منجی غربی، خود را بازتعریف کردند.
اوانجلیسم صهیونیستی، که ترامپ نماینده آن در سیاست امریکایی است. امروز همراه با جنگ افروزی در غرب آسیا، سیاست اول امریکا را به سیاست اول نتاینیاهو تقلیل داده و همزمان با افول قدرت امریکا، فریاد صلح طلبی پاپ کاتولیک را به سخره گرفته است. به نظر میرسد در پیام ترامپ، ظهور شیطان امریکایی به خوبی نمایان شده است. و این نقطه ای است که باید متفکران ادیان الهی ضمن بازخوانی تعالیم ناب دینی با بازگشت به صراط مستقیم چنین انحرافی از حقیقت را اصلاح کنند و در دفاع از مسیحیت ناب عیسوی نقطه آغازی بر پایان دروغ شیطان اوانجلیست باشند که سکوت در برابر چنین تناقضاتی زیبنده رهبران ادیان و حقیقت طلبان نیست.
یادداشت از: زهرا بیگلری
انتهای پیام/
