تماشای تاریخ از پشت آن رنگ کهربایی
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، نرگس خانعلیزاده؛ نویسنده و روزنامهنگار در یادداشتی اختصاصی برای تسنیم نوشت:
صبح زود بود دیگر؛ از همان صبحهای دمکرده تیرماه که انگار هوا هم سنگینی میکند. شاید در میانه خوابی شیرین، تشنگی بیش از حد فشار آورده بود که او را از رختخواب جدا کرده بود؛ حتما میخواست زودتر تشنگیاش را رفع کند و خودش را برساند به ادامه خواب دلچسب سر صبح.
و صبح آن روز، من شده بودم تماشاگر یک روتین معمولی صبحگاهیِ دختر آن خانه در کوچهپسکوچههای خیابان بهشتی. یخچال خانه، با رنگ سبز کهرباییاش شده بود یک فانوس در تاریکی سر صبح آشپزخانه. تماشایش را ادامه دادم. درِ یخچال را باز کرد و بطری آب را سر کشید. لابد برای اینکه حال و هوای رخوتزده دم صبحش عوض شود، رویش را به سمت پنجره برگرداند. احتمالا عادت همیشگیاش بود که در این ساعتهای نیمهروشن صبح، سرکی به کوچه بکشد، تعداد گنجشکهای لبه دیوار را بشمارد، نگاهی به کوچه بیندازد و آرامشی به دلش بریزد و دوباره به آغوش خواب پناه ببرد.
بطری آب هنوز در دستش بود؛ نگاهش که به کوچه خورد، همانطور که شیشه را از دهانش فاصله میداد، فاصله خودش را با پنجره آشپزخانه کمتر کرد و جلوتر آمد. چشمانش حالت متفاوتی از ثانیه پیش به خودش گرفت. انگار که با این گیجی و خوابآلودگی، نمیتوانست تصویر واقعی پشت پنجره را در ذهنش بپذیرد. کوچه، همان کوچه فرعی همیشگی خودشان بود اما انگار تصویری که روبهرویش میدید را تا به آن روز ندیده بود. کوچه تنگِ منتهی شده به قنبرزاده، پر شده بود از آدمهای بلند و کوتاه، با لباسهای مشکی و هرقهای روی پیشانی که تکان نمیخورند و دم نمیزدند.
ما؟!… تا چند دقیقه پیش از آن سکونی که دختر پشت پنجره را گرفتار کرده بود، راه رفتنمان دست کمی از دویدن نداشت؛ میدویدیم تا به مصلی امام، نزدیک و نزدیکتر شویم. اما همانجا، در همان مسیر، در همان حالتی که یک جمعیت سیاه پوشی بودیم که نیمدو میدویدیم، صدای اللهاکبر اول را شنیدیم و همانجا ایستادیم و قامت بستیم؛ قامت برای نماز مردی که یک عمر برایمان نماز خوانده بود، برایمان دعا کرده بود؛ نه با کلماتش که با جانش.
در آن لحظه، دنیای ما با دنیای آن دختر ساکن کوچه پسکوچههای خیابان بهشتی، فرسنگها فاصله داشت. او لابد بیخبر از همهجا، پشت پنجره میخکوب شده بود و با بهت به پایین خانهشان نگاه میکرد. در ذهنش چه میگذشت؟ شاید فکر میکرد اینها چه آدمهای بیکار و بیدغدغهای هستند که صبح زود یک روز تعطیل، با این حال پریشان و آشفته، اینجا صف کشیدهاند؟ یا شاید برای لحظهای در دلش گذشت که کاش من هم چنین آرمانی داشتم؟ یعنی ممکن بود برای لحظهای، از ذهنش گذشته باشد که کاش در این یک بار زندگی، میتوانستم سهمی از این شکوه داشته باشم؟
و در دل من؟… من هم درگیر سوالات خودم بودم. در کسری از ثانیه، به این فکر کردم که زندگی بدون سهیمشدن در تاریخ، بدون چشیدن طعم این شکوه، چهطور میتواند باشد؟ یعنی دلش نمیخواست الان اینجا باشد؟ شانه به شانه با ما؟ دلش نمیخواست اینهمه دلدادگی را از نزدیک لمس کند؟
آفتاب 14 تیرماه، بیرحمانه میتابید. خیابانهای بهشتی، سهروردی، هویزه و مطهری و تمام کوچهپسکوچههای تهران، دیگر یک خیابان بیمصرف نبودند؛ کاربریشان عوض شده بود. خطکشیها، چراغهای راهنمایی، تابلوهای رانندگی! همه بیمعنا شده بودند؛ شهر تبدیل شده بود به یک مصلی بیانتها. همه این موج جمیعت آمده بودند که در کف آن خیابان و زیر آن آفتاب، شهادت بدهند که چیزی جز خوبی از این مرد ندیدهاند.
آن ثانیهها و آن دقایق، بیشتر در بهت و حیرت برای من میگذشت؛ این عجیبترین نماز میتی بود که در عمرم خوانده بودم. عجیبتر از نمازی که حتی برای مادرم خوانده بودم. شاید چون روز خاکسپاری مادر، همه حواسم به تن و پیکرش بود که دیگر روی ماهش را نمیدیدم؛ آن روز هیچچیز و هیچکس جز خودش را نمیدیدم. اما آن لحظهای که در صبح نیمه تیرماه، برای رهبر شهید کشور به نماز ایستاده بودم، فرق داشت. چیزی نبود که بتوانم به راحتی از دستش بدهم؛ باید نه فقط به رهبر فکر میکردم که باید حواسم را به همه اشیا و اتفاقات و کائنات و موجودات اطرافم میدادم که مبادا چیزی از کفم برود؛ که نکند بعدها پسرم از این روزها از من بپرسد و من به اندازه یک پلک به هم زدن، چیزی از دستم رفته باشد برای تعریف کردن. که یادم بماند در میانه جنگ، در بحبوحه مذاکره، در هیاهوی آتشبس، در اوضاع اقتصادی نابهسامان و… یک ملت، چطور برای رهبری که دوستش داشتند، اینطور به خط، صف کشیده بودند. آن روز، یک گوشم تیز بود برای شنیدن صدای اللهاکبرها که از دوردست میآمد و مراحل نماز را به سختی ادا میکردم. چشمهایم اما گره خورده بود به آن پنجره خانه طبقه دوم. رنگ سبز کهربایی یخچالش، در میان سنگ سفیدِ نما، اجازه نمیداد چشم از آن خانه بردارم؛ از آن مهمتر، نگاه خود آن دختر بود که مثل آهنربا من را به خودش میکشید. چشمهایی که انگار یک دنیا حرف داشت، اما زبان مشترکی پیدا نمیکرد.
حواسم به موج مشکی جمعیت هم بود. نمیخواستم این فرصت تماشای تاریخ را از دست بدهم. تاریخ برای ما آن لحظهای بود که یک نفر در میان جمعیت گفت: «وصلیم؟!» معلوم است که بودیم. ما شبیه به آبهای دریا به هم متصل بودیم. چطور ممکن بود نباشیم؟ وقتی کسی از وسط جمعیت فریاد زد: «همانجا که هستید قامت ببندید» و همه در یک ثانیه، در سکوتی عجیب، میخکوب شدند. مگر میشود اینهمه تن، یک روح شده باشند و وصل نباشند؟ آن صبح، ما همه وصل شده بودیم؛ به یک نقطه، به یک آرمان، به یک نفر و من، میان آن شکوه جمعی و آن پنجره کهربایی روبهرو، ایستاده بودم و فکر میکردم که چه بار سنگینی را به دوش میکشد آن دختر طبقه دوم؛ شاید آن حس تشنگی، فقط یک بهانه بود که او را در این واقعه تاریخی، سهیم کند؛ حضوری حتی به اندازه دو طبقه بالاتر، یک شیشه دوجداره فاصله و یک رنگ سبز کهربایی میانش.
اما حتما تماشای تاریخ، از پشت شیشه پنجره خیلی برایش سخت بود.
انتهای پیام/
