میگذرد کاروان روی گل ارغوان…
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، ساجده تقیزاده، نویسنده کتاب تقریظ شده “خانوم ماه” در یادداشتی به شرح حال دل عاشقان در مراسم تشییع رهبر شهید در شهر قم پرداخته است. این یادداشت که برای انتشار در اختیار خبرگزاری تسنیم قرار گرفته به این شرح است:
تشرف کلمات
چه میدانستم از کدام راهرو رد میشوی و یک دفعه با باز شدن کدام در آفتاب طلوع میکند؟ اصلاً چه میدانستم چه کسی، با چه شماره ای و چه روزی زنگ میزند!
من فقط مطمئن بودم، شک نداشتم یک جایی یک روزی یک وقتی، یک کسی، به یک دلیلی من و شما را روبرو میکند!
گاهی فکری می شدم که آن روز عبای شما چه رنگی است؟ من چه روسری و چادری سرم است؟ آن لحظه خاص رو در رو شدن کجا اتفاق میافتد؟ در یک اتاق کوچک ساده یا گوشهای از حسینیه یا …. حتی چشم که میبستم تصور میکردم جورابهایم را که روی زیلوهای آبی حسینیه راه میروند؛ دیوانه تر از این چیزها بودم؛ گاهی می نشستم و خانوم ماه را ورق می زدم ببینم از توی کلمهها میتوانم بفهمم کجا انگشتهای لاغر و کشیده سمت چشمهای آسمانیتان رفته تا آن” پردههای اشک” را پاره کند؟ یا کجا توی دلتان گفته اید:” نگارنده “سلیقه رنگین” و”ادبیات شیوایی” دارد…
به خودم می گفتم بلاخره همه آنهایی که “آقا” تاج تقریظ را روی قلمشان گذاشته اند یک دیدار مشرف می شوند و من هم… دیر یا زودش را نمی دانم ولی حتما میشود…!
این که ایمان داشته باشی حتما میشود یعنی همه جا منتظری ؛ موقع آشپزی، وقت خواب، توی جلسه، سرکار….
هر بار سر کلاس تلفنم زنگ می خورد و صفر بیست و یکی میافتاد دیگر یادم میرفت داشتم چه می گفتم چه تدریس میکردم و چه می پرسیدم؛ تا زنگ تفریح که خودم تماس بگیرم و جویا شوم، در هپروت بودم و دریغ که چقدر از این تماسها “تبلیغ اسپری ضدتعریق” و “قابلمه 9پارچه” بود و حسرت همچنان برجا….
وقتی به اشکهای خانوم ماه که در روز تقریظ و در حسرت دیدار آقا ریخت فکر می کردم خودم را فراموش میکردم.
صبح28 آبان سر میز صبحانه دست انداختم گردنش و لپهای گلیاش را بوسیدم و گفتم: بالاخره …!
یک جوری که چیزی در چشمهایش برق بزند و بلرزد با همان لهجه شیرازی کشدار گفت: خدا کنه آااقووو رو ببینیم!
آن لحظه ای که این جمله را گفت در خاطرم ثبت شده با همه جزئیاتش؛ مثلا دستش بوی نان می داد و ترس مثل قطره اشکی گوشه چشمش روشن بود. حتی یادم هست وقتی گفتم : اون هم یه روزی میشه؛ گفت: اگر عمرمون کفاف بده!
صبح دهم اسفند وقتی کنار سفره سحری رها شده سر روی شانه اهل خانه میگریستیم من ته ته دلم فقط یک ذره خوشحالی بود آن هم اینکه در یک دیدار عمومی یک گوشهای از آن صفها در دیدار خانواده شهدا خانوم ماه، آقای آفتاب را دیده بود…. نه که فکر کنید من دیگر از دیدنشان ناامید شدم؛ نه! من هنوز هم مطمئن بودم یک جایی دیداری اتفاق میافتد…
آن صبح گرم و عرق ریز گردآلود16تیرماه وقتی روی آسفالتهای بلوار پیامبر اعظم(ص) مرد و زن شانه به شانه جلو میرفتیم فکرش را هم نمی کردم دیدار ما اینطور اتفاق بیفتد.
کجا فکرش را کرده بودم به جای زیلوهای آبی حسینیه روی آسفالتهای داغ مسجد جمکران آن قامت خم نشدنی اینطور آرام و درازکش خون دل از چشم مردمش بگیرد؟
کجا فکرش را کرده بودم که هر تکه ای از پیکرتان روضه ای بشود و آن دردانه های دلبندتان که عمری در پناه امن خانه ناشناخته مانده بودند حالا هر یک شهره جهانی باشند و البته روضهخوانی خاموش…
نماز که شروع شد بهانه خوبی بود که کفشهایم را در بیاورم؛ خانمی که کنارم بود گفت با کفش هم میشود این نماز را خواند اما همسرم جوری نگاهم کرد انگار میدانست همین حالا همین لحظه مشرف شدهام روی زیلوهای آبی…
هی شانه میلرزانم با هر سطر نماز آیتالله و هی لبخند شما می آید جلوی چشمم ….
“خوش آمدید “
سر برمی.گردانم!
خط به خط تقریظ جان میگیرد. کلمهها میشوند آدمهایی که دارند بر شما نماز میخوانند و من تکرار میکنم:
“هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن….”
چیزی در درونم فرومیریزد؛ دیگر کار از گریه گذشته، با آخرین کلمه نماز فرو میریزم و روی همان آسفالتهای داغ مینشینم و به سر و سینه میزنم. صدای “شالبافان” را نمیشنوم؛ من صدای کلمهها را می شنوم ؛ روضه تقریظها را: نورالدین پسر ایران، آخرین فرصت، مجید بربری، خاتون و قوماندان، روح الله، پایی که جاماند، من زنده ام،خانوم ماه…
انگار یک جایی توی همین صفها شخصیتهای این کتابها دارند روضه میخوانند و من صدایشان را بهتر از صدای مداح و سخنرانها میشنوم.
کتابها شکل آدم شدهاند و به بدرقه آمدهاند، کلمه ها روضهخوان شدهاند و تقریظها دست تکان میدهند….
مردی که جعبه آب یخ جلوی مردم گرفته نگاهم میکند و میگوید: پاشو خانم جمعیت داره برمیگرده له میشی!
باید برخیزم، کاروان شهدا دارد میآید، توی سرم صدایی محزون “میگذرد کاروان روی گل ارغوان” میخواند اما توی دلم کسی میگوید: باید برخاست!
انتهای پیام/
