» فرهنگ و تاریخ باستان » تو ابراهیم دوران بودی و آقای محرومان
تو ابراهیم دوران بودی و آقای محرومان

تو ابراهیم دوران بودی و آقای محرومان

اردیبهشت ۳۰, ۱۴۰۵ 009

فرهنگی

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، جمعی از شاعران کشور همزمان با فرارسیدن سالروز شهادت شهید سیدابراهیم رئیسی و دیگر شهدای خدمت، در تازه‌ترین سروده‌های خود یاد این شهدا را گرامی داشتند. 

محرمانه‌های شهید خدمت از زبان نویسنده «خسته نیستم»

تعدادی از این سروده‌ها را می‌توانید در ادامه بخوانید:

مرتضی طوسی

خبر پیچید سروی روی دوش ایل می‌آید

خبر داغ است و سوزان است با تعجیل می‌آید 

خبر همچون تبر بر ریشه‌ ابلیس می‌کوبد

تو گویی روی گور ابرهه سجیل می‌آید 

از اوراق زمان برگی پر از سرمشق آوردند

از اعماق قرون آیات با ترتیل می‌آید 

نه این تابوت نه رحل است آیات مبین در آن

که اکنون با نوای صوت جبرائیل می‌آید 

شهید آورده‌اند اما غزل بیکار ننشسته

کنایه می‌رود تشبیه با تمثیل می‌آید 

خبر پیچید، سرو افتاده، اینجا کوه لرزیده

دل صدها شهید بی سر از اندوه لرزیده 

خبر پیچید پیچک‌وار در جان شقایق‌ها

خبر خون قطره‌های اشک شد در چشم عاشق‌ها 

خبر آری خبر آئینه را چون پتک ویران کرد

خبر خون در دل زخم آستان خاک ایران کرد 

خبر می‌گفت که “آل هاشم” ما آسمانی شد

از این غم قامت تبریز و تبریزی کمانی شد 

جهان لرزید ابراهیم را بر شانه می‌بردند

به سوگش چند اسماعیل در میقات، خون خوردند 

به قول رهبری که قامت چون سرو او خم نیست

خبر هرچند جانسوز است اما داغ و ماتم نیست 

حماسه در حماسه هیچ غیر از این نمی‌بینم

بدا بر من اگر از داغ تو در سوگ بنشینم 

بدا بر من اگر غیر از شهادت بر لب آوردم

اگر بی‌تاب گشتم جان به حسرت در تب آوردم 

شهید راه خدمت بی‌کفن چون مانده اربابش

به ارباب اقتدا کرده، فدای روح بی‌تابش 

خبر چون باد پیچیده خبر گویی سر آورده

خبر اشک شهید بی‌کفن را هم در آورده 

خبر در کوچه‌ها اشک پدر، تلخند فرزند است

خبر با خود هزاران داغدیده مادر آورده 

خیابان در خیابان فوج فوج از بی‌قراران بین

خبر با خود عزاداران بی‌بال و پر آورده 

خیابان، کوچه، شهر و روستا بر سر زنان، گریان

خبر از داغدارانت هزاران  لشکر آورده 

دل ام الشهید از داغتان آشفت این یعنی

خبر آتشفشانی نو از این خاکستر آورده 

نبودی تا ببینی حال تبریز دلاور را

خودم دیدم برایت روح از پیکر در آورده

***

فائزه زرافشان

میان سبزی آن جنگل هزار درخت

غم تو بود و هیاهوی بی‌شمار درخت

تو چکه چکه در آتش شدی و می‌دیدم

که پابه‌پای تو می‌سوخت زار زار درخت

کسی به اشک تو کاری ندارد ای غم سبز

ببار و بغض خودت را فروگذار درخت

چقدر مه، چه قدر غم، چقدر شبنم سرخ

ببار ابر، ببار آسمان، ببار درخت

چه دیده‌ای که بهاران سیاه پوشیدی

تو سوگوار که‌ای؟ آی بی‌قرار درخت

غمت مباد که این باغ زنده می‌ماند

نگاه کن به شکوه بنفشه‌زار، درخت

به برگ‌برگ تن شعله‌پوش تو سوگند

که ایستاده کسی سبز در غبار، درخت

***

نیره جهانشاهی

«دلم سوخت »

آئینه بودی در غبار غربت و غم

تکثیر گشتی چون که بشکستی دلم سوخت

آتشفشانی در درونت شعله می زد

از مصلحت لب بر سخن بستی دلم سوخت

قلب تو آماج تمام فتنه‌ها بود

چون کوه اِستادی و نگسستی دلم سوخت

خورشید بودی پر تلالو در پس ابر

از دام ابر تیره چون رَستی دلم سوخت

خدمتگزار صادقی بودی به هر جا

بر عهد و پیمان چون که پابستی دلم سوخت

وا شد شبی در ورزقان بغض نگاهت

در سنگلاخ و صخره چون رُستی دلم سوخت

وقتی رهیدی از قفس آرام آرام

بر قلب های ساده بنشستی دلم سوخت

بازا و در چشمم نشین ای یار دیرین !!

دور از نگاهی، در دلم هستی دلم سوخت

***

سارا جلوداریان

“جان بر کف”

تو با حمد و ثنا، با کاروانی از دعا رفتی

تو از جنس خدا بودی، به آغوش خدا رفتی

میان کوه و جنگل، شاه‌پرهایت در آتش سوخت

زهی اسفندیارا … ساده و بی‌ادعا رفتی

تو ابراهیم دوران بودی و آقای محرومان

که بی‌پروا، به رویارویی ِ بتخانه‌ها رفتی

بدا بر حال و روز ما که تاریکیم و فرسوده

خوشا اما به حال تو کزین ظلمت‌سرا رفتی

بدا بر حال و روز ما که رنجوریم و آلوده

خوشا اما به حال تو که پاک و باصفا رفتی

ندانستیم قدرت را، نفهمیدیم حرفت را

هزاران حیف و صد افسوس که از بین ما رفتی

برای مردم و میهن، وجودت را فدا کردی

دریغا، زود ای خدمتگزار پارسا رفتی

شهادت آرزویت بود و مثل جدّ مظلومت

به قربانگاه، بی‌عمامه رفتی بی‌عبا رفتی

دقیقا لحظه‌ آخر، چه پاداشی از این بهتر

که جان بر کف، به پابوس علی‌موسی‌الرضا رفتی

دل ایران به درد آمد، زبان شعر بند آمد

کجا رفتی؟ کجا رفتی؟ کجا رفتی؟ کجا رفتی ؟

انتهای پیام/

 

 

به این نوشته امتیاز بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • ×