» فرهنگ و تاریخ باستان » روایتی از یک سیاهی‌لشگر در تشییع امام شهید
روایتی از یک سیاهی‌لشگر در تشییع امام شهید

روایتی از یک سیاهی‌لشگر در تشییع امام شهید

تیر ۲۳, ۱۴۰۵ 107

فرهنگی

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، سپیده اشرفی؛ روزنامه‌نگار و نویسنده، حس و حال روز تشییع رهبر شهید در پایتخت را در یادداشتی اختصاصی برای تسنیم اینگونه روایت می‌کند:

بی‌حسی و کرختیِ سنگینی که از قرص‌های دیشب توی تنم دویده، مدام وسوسه‌ام می‌کند که پتو را بکشم روی سرم و بی‌خیالِ هیاهوی بیرون بشوم. اما مگر می‌شود؟…

در نهایت، این جدال ذهنی و بی‌حالیِ تنم را می‌کشانم به یک تصمیم قطعی؛ ساعت 9 صبح، بند کفش‌هایم را می‌بندم و از در خانه می‌زنم بیرون. با یک حساب سرانگشتی و مرور تشییع‌های شلوغ قبلی، حدس می‌زنم سیل جمعیت اجازه ندهد بیشتر از حوالی میدان انقلاب پیش بروم.

هنوز نزدیک ایستگاه، مردد مانده‌ام. با مترو خودم را به دروازه‌دولت برسانم یا مسیر دیگری را انتخاب کنم؟ در دنیای اخبارِ ضدونقیضِ آن ساعت، اصلا خبر ندارم کدام ایستگاه‌های مترو را قرار است ببندند و کدام‌ها باز می‌مانند.

دست به چرتکه‌ام خوب است؛ شروع می‌کنم به دودوتا چهارتا کردن. با خودم حرف می‌زنم که تا پیکرها از خیابان دماوند تشییع شوند و جمعیت خروشان خودشان را به انقلاب برسانند، من هم رسیده‌ام. زمان‌بندی توی ذهنم دقیق و درست به نظر می‌رسد. پرچم سه‌رنگ ایران و پرچم زردرنگ حزب‌الله را محکم توی مشتم می‌فشارم و دوان‌دوان خودم را پرت می‌کنم داخل اتوبوس بی‌آر‌تی. خنکی مطبوع فضای داخل اتوبوس و خلوتی غیرمنتظره‌اش، مثل یک سیلی ملایم می‌خورد توی صورتم. عرقی که از خستگی مفرط جسمی، بدو‌بدوهای مکرر و دردهایی که تازه داشتند زیر پوست بدنم آرام می‌گرفتند، روی پیشانی‌ام نشسته، کم‌کم خشک می‌شود.

مسافران اتوبوس اغلب زنانی با چادرهای مشکی یا مانتوهای تیره و موقر بودند که یکی‌یکی صندلی‌ها را پر می‌کردند. زنی درست روی صندلی روبه‌رویم نشست. برای اینکه از غوغای توی سرم کم کنم، گوشی را باز می‌کنم و شروع می‌کنم به خواندن یاسین اول صبح. طبق عادت همیشگی‌ام در مواجهه و معاشرت با غریبه‌ها، نگاهم که به زن روبه‌رویی گره می‌خورد، لبخند گرمی تحویلش می‌دهم. اما واکنش او؟ زیر لب زمزمه‌ای می‌کند که شبیه فحش است و با انزجار صورتش را برمی‌گرداند سمت پنجره. درست در همان لحظه رسیدم به آیه‌ای که می‌گوید: «و هیچ پیامبری برایشان نیامد مگر اینکه مسخره‌اش کردند.» ناخودآگاه لبخندی روی لبم می‌نشیند. با خودم می‌گویم: «دختر، تو که از پیامبرهای خدا بهتر نیستی! بگذار هر چه می‌خواهند بگویند و هر طور دوست دارند نگاهت کنند.»

حوالی ایستگاه رازی از اتوبوس پیاده می‌شوم. وسط میدان گمرک ایستاده‌ام و خورشید، تیغ تیز و داغش را بی‌رحمانه روی صورتم می‌کشد. یاد چفیه سفیدِ داخل کوله‌پشتی‌ام می‌افتم. دست‌دست می‌کنم و با خودم می‌گویم هنوز برای بیرون آوردنش زود است؛ بگذار بماند برای اوج گرما که خیسش کنم و جان بگیرم. بین دوراهیِ ادامه دادنِ مسیر تا میدان انقلاب روی آسفالت داغ یا پناه بردن به خنکای مترو، دومی را انتخاب می‌کنم. پله‌های ایستگاه را دوتا یکی پایین می‌روم و وارد قطار می‌شوم.

من آن‌قدر که به دیدن آدم‌های متفاوت با تفکرات و پوشش‌های گوناگون عادت دارم، چشمم به دیدن آدم‌های شبیه خودم خو نکرده است! یک‌بار که با مامان رفته بودیم نمایشگاه قرآن و دور و برم پر از دخترهای چادری بود، با خنده به او گفتم: «مامان! انگار وارد شهر مینیون‌ها شدیم! بالاخره من هم آدم‌های شبیه خودم را یک‌جا تماشا کردم.» حالا توی واگن خنک مترو، فضا کمی سنگین است. دست‌فروشی با چهره‌ای خسته و مستأصل مدام میان جمعیت می‌رود و می‌آید. آخر سر، انگار که از راه رفتن و نفروختن کلافه شده باشد، از آن حالت التماسِ «آی تو رو خدا ازم بخرید» در می‌آید، می‌ایستد و رو می‌کند به کل جمعیت واگن و با لحنی طعنه‌آمیز می‌گوید: «تشییع چیش می‌رید؟ اصلاً چیزی ازش مونده که براش برید؟»

تنم می‌لرزد. می‌ترسم دعوا راه بیفتد. خانم‌های مسنی که روی صندلی‌ها نشسته‌اند، خشم‌شان بالا آمده و با لحنی تند شروع می‌کنند به جواب دادن. دست‌فروش عقب‌نشینی نمی‌کند و دوباره حرفش را با صدایی بلندتر تکرار می‌کند. توی آن هیاهوی بالاگرفته، جسارتی ناگهانی می‌دود زیر پوستم. صدایم را صاف می‌کنم و با تمام توان فریاد می‌زنم: «برای سلامتی و تعجیل در فرج امام زمان صلوات…»

یک‌باره فضای واگن پر می‌شود از صدای یک‌دست و محکم صلوات مردم. دست‌فروش چپ‌چپ نگاهم می‌کند و می‌خواهد دهان باز کند که فرصت نمی‌دهم و صلوات دوم را بلندتر درخواست می‌کنم. اصلا دلم نمی‌خواهد مراسم پدر، در حوالی روزهای یتیمی‌مان، با دعواهای بیهوده واگن مترو خط‌وخشی به خودش بگیرد.

از قطار پیاده می‌شوم و خودم را می‌اندازم توی دل جمعیت متراکم خیابان. هنوز گیجم که صدای زمزمه‌ای می‌شنوم: «پیکر به میدان آزادی رسیده!» از تعجب سر جایم خشکم می‌زند. ساعت را نگاه می‌کنم. خیلی زود است! آزادی؟ چطور ممکن است؟ توی فشار ناگهانی جمعیت قرار می‌گیرم و برای ثانیه‌هایی نفسم بالا نمی‌آید. در آن شلوغی و تنگی نفس، یاد کتاب «ارمیا» می‌افتم. با خودم فکر می‌کنم اگر رضا امیرخانی الآن این‌جا بود و حالش مساعد بود، چه روایت ناب و درجه‌یکی از این آشفتگی و شکوهِ درهم‌تنیده این روزها می‌نوشت؟

سیل خروشان جمعیت از متروی نواب سرازیر می‌شود به سمت تقاطع آزادی. از هر کسی که می‌پرسم پیکر کجاست، خبر درستی ندارد. یکی می‌گوید هنوز نیامده، دیگری می‌گوید مستقیم برده‌اند آزادی. بالاخره یک نفر با اطمینان می‌گوید: «تشییع را از دانشگاه شریف شروع کردند و مستقیم بردند آزادی!» نگاه می‌کنم به چهره‌های خسته و آفتاب‌سوخته آدم‌هایی که از کله سحر آمده‌اند و ساعت‌ها زیر تیغ آفتاب سوزان منتظر مانده‌اند؛ آدم‌هایی از شهرستان، از راه‌های دور، از محله‌های نزدیک… حالا خستگی و بی‌خبری، جایش را به خشمی پنهان داده. (بعدتر که فیلم شبکه‌های خارجی را می‌بینم، بهت‌زده می‌شوم که چطور در آن ساعت‌های شلوغی، قاب‌های خلوت را نشان داده‌اند؛ در حالی که روی زمین، نفس برای جلو رفتن کم می‌آمد.)

گوشی را می‌آورم و شروع می‌کنم به ضبط صدا، فیلم گرفتن و جمع کردن خرده‌روایت‌ها. اما دردهای جسمی‌ام آن‌قدر شدید شده که امانم را می‌برد. ناچار می‌شوم به همین چند دقیقه روایتِ نصفه‌نیمه راضی شوم. پرچم حزب‌الله را که تمام مسیر با عشق حمل کرده‌ام، به یک خانم مسن می‌سپارم و راهی متروی نواب می‌شوم. تراکم جمعیت به‌شدت متراکم‌تر شده. وقتی می‌رسم، با درهای بسته ایستگاه مواجه می‌شوم. بسته؟ یعنی چه؟ پس من چطور باید برگردم دفتر کارم؟

گرما اثرش را بیشتر کرده. هلاک و بی‌حال‌ شده‌ام. مغازه‌های مسیر همه بسته و کرکره‌ها پایین است. میان آن دیوارهای سیمانی و بسته، چشمم به یک شیر آب کنار یک مغازه می‌افتد. می‌دوم سمتش. از صاحبش اجازه می‌گیرم، چفیه سفیدم را زیر شیر آب می‌گیرم تا کاملاً خیس و سنگین شود. آن را پهن می‌کنم روی سر و شانه‌هایم. خنکی ناگهانی آب، حس و حالِ بی‌نظیر طریق و پیاده‌روی اربعین را می‌آورد جلوی چشم‌هایم. باد ملایمی که به چفیه خیس می‌خورد، اعصاب خسته‌ام را آرام می‌کند. باید پیاده راه بروم؛ دست‌کم بیست دقیقه پیاده‌روی با تنی رنجور و پر از درد در انتظارم است.

حالم عجیب است. نه توانسته‌ام پیکرها را از دور ببینم و نه در شلوغی‌ها مجال درست عزا گرفتن پیدا کرده‌‌ام. اما دلم خوش است به یک چیز؛ به اینکه امروز توانسته‌ام سهم کوچکی داشته باشم؛ سهمِ یک «سیاهی‌لشگر» در لشگر امامم را.

وقتی خودم را به متروی میدان حر می‌رسانم، حس می‌کنم تمام دنیا را به من داده‌اند. وارد قطاری می‌شوم که تازه از راه رسیده است. روی صندلی رها می‌شوم، مسیر را تخمین می‌زنم و گوشی را درمی‌آورم تا اخبار و ویدئوهای کانال‌ها را بالا و پایین کنم. حسرت، تنها واژه‌ای است که در آن لحظه قلبم را می‌فشرد؛ حسرتِ دور ماندن از اصلِ مراسم. اما مدام با خودم تکرار می‌کنم که می‌ارزید… به اینکه نام من هم در شلوغیِ این روز ثبت شود، می‌ارزید.

انتهای پیام/ 

 

به این نوشته امتیاز بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • ×