» فرهنگ و تاریخ باستان » چرا حذف «گرانیگاه مقاومت» هدف نهایی بود؟

چرا حذف «گرانیگاه مقاومت» هدف نهایی بود؟

اسفند ۱۲, ۱۴۰۴ 1011

فرهنگی

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، آیت‌الله خامنه‌ای در واپسین سخنان خویش، موقعیت تاریخی کنونی ما را با وضوح سهمگینی، هم‌تراز با حماسه جاودان کربلا ترسیم کردند. ایشان صراحتاً اعلام کردند که در برابر هرگونه فشار، تحمیل و تحکم از سوی آمریکا و غرب، تنها یک پاسخ شایسته وجود دارد و آن تکرار همان کلام نافذ و حماسی امام سوم شیعیان (ع) است که فرمود: «هیهات منّا الذلّة»؛ یعنی کسی همچون ما، هرگز با کسی همچون تو «بیعت» نخواهد کرد. این «عدم بیعت»، تنها یک کنش سیاسی نیست؛ بلکه تجلی عملی همان «عدم تبعیت از کفّار» است که رهبر فرزانه سال‌ها پیش، با استناد به قرآن کریم، آن را «جهاد کبیر» نامیدند.

از ابتدای دوره زعامت خویش، اصرار ایشان بر ایستادگی و مقاومت در برابر ماشین سلطه‌گر آمریکا و کلّیّت تمدّن غرب، یک خط سیری ثابت بوده است. ایشان هرگونه توجیه لیبرال‌های داخلی که برای این موضع‌گیری، دلیلی می‌تراشیدند، نه تنها فاقد عقلانیت، بلکه عاری از شرافت می‌دانستند. از دهه نود شمسی به بعد که موج طراحی‌شده‌ی اصرار بر مذاکره با ایالات متحده شدت گرفت، رهبر انقلاب در مقابل، همواره بر ضرورت مقاومت پای فشردند و مقاومت را تنها مسیر مشروع، حکیمانه و شرافتمندانه برای ملت ایران معرفی کردند. در مقابل، این سیاست مقاومت توسط لیبرال‌های ایرانی، با واژگانی چون «ماجراجویی»، «جنگ‌طلبی»، «گسترش‌خواهی»، «امت‌اندیشی»، «ایدئولوژی‌زدگی» و «آرمان‌خواهی» تخطئه می‌شد. این جریان برای تقابل مستقیم با موضع حکیمانه رهبری، حتی سخن از «همه‌پرسی» درباره سیاست خارجی به میان آوردند تا شاید با فضاسازی‌های رسانه‌ای و اغوای روایتی در سطح اجتماعی، موفق به ترغیب مردم به ناهمراهی با مسیر مقاومت شوند.

گفتنی است که آیت‌الله خامنه‌ای، علی‌رغم چندین دهه تأکید بر ناصواب بودنِ هرگونه مذاکره‌ی مستقیم و سازنده با آمریکا، در مقاطعی به دلیل مصلحت‌اندیشی و بر اساس تکلیف شرعی، رضایت به مذاکره دادند. اما آنچه در این میانه حائز اهمیت است، تفاوت سرنوشت این مذاکرات است؛ در دوره‌های پیشین، مذاکرات به تداوم یا حتی تشدید تحریم‌ها انجامید، اما در دو دوره اخیر، آتشِ نهفته از دل میز مذاکره، آشکارا و بی‌پرده، به شعله‌های «جنگ» بدل شد.

در این دو دوره مواجهه تمام‌عیار، هدف از تهاجم نظامیِ تحمیلی، دیگر صرفاً اعمال یک نتیجه‌ی از پیش تعیین‌شده در پای میز مذاکره نبود؛ بلکه هدف اصلی، طرحی بسیار کلان‌تر و بنیادین‌تر بود: «براندازی نظام» و به اصطلاح رایج آن‌ها، «تغییر رژیم». فاصله میان اصرار بر مذاکره و هدف نهایی یعنی تغییر رژیم، فاصله‌ای عظیم و از لحاظ منطق سیاسی ناموجه است. این فاصله نشان می‌دهد که مذاکره در قاموس دشمن، نه یک بستر دیپلماتیک، بلکه یک پوشش فریبنده و ساختگی بوده است. به تعبیر دقیق رهبر حکیم انقلاب، در این فرآیند، یک «دستکش مخملی» بر روی «دست چُدنی» کشیده شده بود.

نخستین و برجسته‌ترین هدف در پسِ پرده این دو رویارویی نظامی، شخص آیت‌الله خامنه‌ای بودند. دلیل این هدف‌گیری مشخص است: ایشان «گرانیگاه سیاست مقاومت» در ساختار جمهوری اسلامی بودند. فراتر از این، ایشان را باید پدر معنوی و نظریه‌پرداز اصلیِ جبهه مقاومت قلمداد کرد؛ یک سیاست‌مدار متألّه که گفتمان خود را بر مبنای چارچوب اصیل و روح حاکم بر دهه شصت و اندیشه امام خمینی (ره) بنا نهاده بود. ایشان نسبت چالش‌برانگیز و مقاومت‌گونه‌ای با غرب برقرار کرده بودند و سلطه را در هیچ شکلی برنمی‌تافتند. مبنای فکری ایشان این بود که انقلاب اسلامی آمده است تا ثابت کند ما دیگر اسیر و مقوم تاریخ غرب نیستیم.

در میان دولتمردان و سیاست‌گذاران جمهوری اسلامی، بودند کسانی که در ورطه عمل‌گرایی گرفتار شده، آرمان‌های اصیل انقلابی را امری ناممکن می‌دانستند و توصیه به «چرخش»، «تجدیدنظر» و «تغییر پارادایم» می‌کردند؛ ناگفته پیداست که این گروه عملاً از انگاره‌ی بنیادین امام خمینی (ره) عبور کرده بودند. اما آیت‌الله خامنه‌ای، از زمان تکیه بر کرسی ولایت فقیه تا لحظه آخر، هرگز مواجهه‌ای عمل‌گرایانه و سست‌کننده با اصالت‌ها و خطوط فکری انقلاب نداشتند. حقیقت آن است که ایشان یک مانع بنیادین در برابر وقوع «دگردیسی هویّتی» در لایه‌های حاکمیت بودند؛ ایشان برای هر دولت متمایل به غرب، چهارچوب‌ها و قواعدی تعیین می‌کردند که خروجی کنش بیرونی‌شان، منجر به خروج از انگاره‌ی انقلابی نشود.

همان‌طور که اشاره شد، آیت‌الله خامنه‌ای در سخنرانی اخیرشان، با استناد به منطق حسین‌بن‌علی (ع)، از زاویه‌ای حماسی و توحیدی، تفسیری عمیق از نظریه مقاومت به جامعه عرضه کردند. این تفسیر ثابت کرد که حتی در حادترین موقعیت‌ها، خط آن حضرت، هرگز توجیه‌گر تسلیم، سازش، انقیاد و وادادگی نیست؛ بلکه به طور آشکار در برابر آن ایستاده است. این استقامت نشان می‌دهد که حتی موقعیت حادّ و تشدیدشده نیز نتوانست ایشان را به سوی عبور از منطق حماسی عاشورا سوق دهد و ایشان را به سمت عقب‌نشینی و انفعال بکشاند.

نتیجه منطقی این پایداری، آن شد که در جنگ دوم، ماشین سیاست و جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی، هدفی را دنبال کردند که در جنگ اول به آن نرسیدند: حذف فیزیکی آیت‌الله خامنه‌ای. ایشان، با وجود هشدارهای مکرر مبنی بر لزوم پناه گرفتن، در دفتر کار شخصی خود باقی ماندند؛ این در حالی بود که تهدید ترور جدی بود. استدلال ایشان برای نپذیرفتن پناهگاه، استدلالی به غایت متعالی بود: «من نمی‌توانم از امکانی برخوردار باشم که مردم عادی از آن محروم هستند.» این دقیقاً همان منطقی بود که امام خمینی (ره) در دهه شصت و در بحبوحه دفاع مقدس هشت‌ساله، به کار بستند و در آن دوران، حتی یک لحظه نیز به پناهگاه نرفتند.

هر دو رهبر، در برهه‌های جنگی، سبک زندگی و کنش خود را با آرمان‌ها و قواعد نظریه «امام/امت» منطبق ساختند و اجازه ندادند شکافی میان فعلیت زندگی‌شان و اصول نظریه‌شان شکل گیرد. این همخوانی، شرط ضروری برای حفظ مشروعیت و اتوریته رهبری در گفتمان اسلامی است.

آیت‌الله خامنه‌ای هرگز، نه در مقام نظر و نه در مقام عمل، به ورطه لغزنده عمل‌گرایی‌های سیاسی رایج و مصلحت‌اندیشی‌های کوتاه‌مدت نغلتیدند؛ چرا که خود را همواره یک «انقلابی» می‌دانستند، نه صرفاً یک «دیپلمات» در سطح جهانی. این میراث، سنگ بنای ایستادگی ملت ایران در برابر تمامیت سلطه جهانی است. به تعبیری، ایشان «متغیر مستقل» معادله مقاومت بودند که تغییر در آن، کل سیستم را دچار دگرگونی بنیادین می‌کرد.

این وابستگی بی‌نهایت، نشان‌دهنده نقش محوری و غیرقابل جایگزینی گرانیگاه مقاومت در پایداری کل ساختار است. حذف این نقطه، هدفی بود که در نهایت، از پشت پرده مذاکرات فریبنده تا عملیات نظامی آشکار، دنبال شد. اما منطق کربلا و استقامت بر مبنای «هیهات منّا الذلّة»، بار دیگر ثابت کرد که در برابر اراده‌ای که از سرچشمه توحید و عاشورا سیرابحید و عاشورا سیراب می‌شود، حتی مرگ‌افکنی نیز راه به جایی نمی‌برد.

انتهای پیام/

 

به این نوشته امتیاز بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • ×