» فرهنگ و تاریخ باستان » هم‌نشینی‌ات با قدسیان مبارک

هم‌نشینی‌ات با قدسیان مبارک

تیر ۲۱, ۱۴۰۵ 2017

فرهنگی

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم،  عبدالرحیم سعیدی‌راد شاعر در یادداشتی اختصاصی برای خبرگزاری تسنیم روایتی از بدرقه و تشییع رهبر شهید انقلاب داشته است،  روایتی که لابه لای آن سروده‌های شاعر برای آقای شهید نیز آمده است،  این روایت به شرح ذیل است: 

«در را پشت سرم می‌بندم و خانه در سکوتی سنگین و غریب فرو می‌رود. خلوت اتاق، هجوم ناگهانی حقیقتی است که تمام روز، میان هیاهوی جمعیت و فریادهای عزاداران، از باور کردنش می‌گریختم. گوشه‌ای کز می‌کنم؛ هنوز غبار مسیر تشییع، روی کفش‌ها و لباسم نشسته است و بوی گلاب و اسپند، در میان سلول‌های تنم نفس می‌کشد.

یادم می آید که در بین راه بیت‌هایی  به ذهنم هجوم آورده‌اند:

بی تو شبهایم سحرگاهی نمی‌بیند دگر
روزگارم هیچ سامانی ندارد بعد از این

آتشی افتاده بر دل از فراقت ای امام
گریه‌هایم هیچ پایانی ندارد بعد از این

زخم کاری خورده بر جان از غم هجران تو
درد ما درمان آسانی ندارد بعد از این…

چشم‌هایم را می‌بندم، اما تصویر آن تابوت‌های سوار بر ماشین، آن دریای بی‌قرار انسان‌ها و آن وداع جانسوز، از پشت پلک‌هایم کنار نمی‌رود. در گوش‌هایم هنوز صدای هق‌هق جمعیت، تکان خوردن پرچم‌های سرخ و فریادهای انتقام انتقام، و نوحه‌های حماسی و جانگداز طنین‌انداز است؛ اما حالا در این چهاردیواری خاموش، تنها صدای نفس‌های لرزان و ریزش بی‌امان اشک‌های من است که سکوت را می‌شکند. 

جای خالی شهیدی از تبار سینه‌سرخان مهاجر

پذیرفتن زندگی بدون تو چقدر سخت است! باور کردن دنیایی که دیگر تو در آن نفس نمی‌کشی سخت تر. تا چند ساعت پیش، در میان غوغای مردم، ناله کردن آسان‌تر بود؛ گویی غمی عظیم در بین میلیون‌ها دل تقسیم شده بود. اما اکنون، در این تنهایی مطلق، تمام آن اندوه یک‌باره روی شانه‌هایم آوار شده است.

برای آرامش دل قلم به دست می‌گیرم تا آنچه به چشم دیده‌ام روی کاعذ بیاورم. می نویسم: 
«…این دریای بی‌کران انسان‌هاست که با چشمانی نمناک و دل‌هایی شکسته، برای بدرقه‌ مسافری آسمانی گرد هم آمده‌اند. هر قطره اشکی که بر گونه‌ها می‌لغزد، مرثیه‌ای است در فراق امام شهیدی که کلامش نور بود و حضورش، لنگرگاه آرامش در طوفان‌های سخت روزگار. شانه‌ها زیر بار این غم سترگ می‌لرزند…» 

اینجا که می‌رسم، اشک‌ها جاری می‌شوند و شانه‌هایم تکان می‌خورند. قلم از دستم می‌افتد … دقایقی بعد باز قلم می‌گیرم و اینبار شمرده شمرده شعر می‌نویسم:  
راستی!
مگر می‌شود
خورشید را به خاک سپرد؟
او فقط می‌رود
تا از پنجره‌ای دیگر طلوع کند…
و باز ادامه می‌دهم: 
«… ای تکیه‌گاه روزهای دشوار! گرچه ناباورانه تابوت تو و خانواده‌ات  را دیدیم و با چشمانی خون‌بار با تو وداعی تلخ کردیم، اما می‌دانیم که اندیشه نورانی‌ات،  در تار و پود مردم این میهن آفتابی ریشه دوانده و هرگز فراموش نخواهد شد. حالا آسوده بخواب، که رسالتت را به انجام رساندی و بار امانت را به منزل مقصود رساندی. پروازت به سوی افلاک و هم‌نشینی‌ات با قدسیان و صالحان، مبارک باد!…»
با خود می‌گویم  در این خلوت و تنهایی، بگذار چشم‌هایم به نیابت از تمام ثانیه‌های دلتنگی ببارند و زیر لب زمزمه می‌کنم:  بدرود، تکیه‌گاه روزهای سخت؛ بدرود…»

انتهای پیام/

 

به این نوشته امتیاز بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • ×