آکادمی روابط بینالملل در 15 تیرماهِ مصلی
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، مهدی خانعلیزاده؛ کارشناس روابط بین الملل دانشگاه در یادداشتی اختصاصی برای تسنیم نوشت:
«کسی که کشت امام مرا، چرا نکشیم؟». این بخش از شعر محمد رسولی که در فضای حیاط مصلی طنین انداخت، تکبیرها بالا رفت؛ هر کسی از هر جایی و با هر توانی، اللهاکبر میگفت و مشت گرهکرده را به سمت آسمان پرتاب میکرد. حجم و شدت واکنشها بیشتر از آنجا ناشی میشد که تهدیدها و رجزخوانیهای مقامات آمریکایی و رژیم صهیونیستی علیه کشورمان و بازخوانی نحوهی ترور رهبر شهید انقلاب، با پاسخ همسطحی از سوی سیاستمداران ایرانی روبهرو نشده بود و این بغض در گلو، حالا و با شعر پیش از اقامه نماز بر پیکر شهید آیتالله سیدعلی خامنهای ترکیده بود.
پس از اقامه نماز و برگزاری مراسم عزاداری، به سمت مسیر خروج از حیاط مصلی و سپس درِ خروج به سمت خیابان شهید قنبرزاده رفتم؛ فرآیندی که به دلیل ازدحام و فشردگی جمعیت، بیشتر از دو ساعت طول کشید. در این مسیر، مردمی که من را از تلویزیون یا کلیپهایی در شبکههای اجتماعی میشناختند، ابراز لطف میکردند و مطالباتی هم از مسئولان و مقامات کشور داشتند که میخواستند من مطرح کنم. در بین همه گفتوگوهایی که در این جریان و مسیر، با سوگواران امام شهید داشتم، گپ اصلی با یک گفتوگوی تقریبا نیمساعته با یک پیرمرد شیرازی شکل گرفت؛ پیرمردی که اگرچه موهای سفیدش خبر از سن و سال بالایش میداد اما قامت استوار و غیرخمیدهاش، حدس زدن و تخمین سال تولدش را مشکل میکرد.
«شما که این کارهای و با اینا (منظورش اهالی سیاست و مقامات کشور بود) رفتوآمد داری، چرا بهشون نمیگی که این حرفا (منظورش محتوای شعر محمد رسولی بود) رو اجرایی کنن؟» اول تلاش کردم تا با ادبیات سادهای توضیح بدهم که مسائلی مانند حقوق بینالملل و محدودیتهایی که در زمینه تهدید رئیسجمهور یک کشور دیگر وجود دارد، محور اصلی تفکر اهالی سیاست در کشورمان است و قاعدتا نمیتوان در این زمینه انتظار بیشتری داشت، اما چند دقیقه که گذشت، متوجه شدم ماجرا به همین سادگی نیست: «ببین جوون؛ من نمیدونم تو این کتابایی که شما میخونید چی نوشتن ولی این دنیا، جنگله؛ خودِ خودِ جنگل. تا ازت حساب نبرن، نمیتونی زندگی کنی. چوب دستت نباشه؛ حرفت هر چقدر هم شیک باشه، دو زار نمیارزه.»
شنیدن این جملهها – که بنیان نظریه رئالیسم در روابط بینالملل را تشکیل میدهند – در آن شرایط و در شلوغی میان جمعیت و صدای تکبیرها و شعارها و اشکها، واقعا عجیب بود. برای همین اول خودم را جمعوجور کردم و سپس با تعجب و برای کنکاش بیشتر از او پرسیدم: «حاج آقا؛ یعنی شما میگی این مسئولان بنده خدا چی کار کنن؟» چند ثانیهای به مدیریت جمعیت و تلاش برای خروج از درِ شبستان مصلی گذشت؛ تا اینکه حاج آقا نفسی تازه کرد و گفت: «مگه همین چند روز پیش وقتی قالیباف اینا رفته بودن سوئیس، این کلهزرد ملعون تهدید نکرد که نمیذارم زنده برگردید تهرون؟ (و تهران را با تلفظ غلیظ کوچه بازاری، «تهرون» بیان میکرد) خب؛ همونجا اینا هم میگفتن ما داریم برنامهریزی میکنیم که قاتل رهبرمون رو بکشیم. باور کن دیگه جرات نمیکرد کاری بکنه.»
مبهوت شدم؛ هر چند در میان آن همه جمعیت به سختی میشد قدم از قدم برداشت، اما حالا دیگر توان ادامه دادن همان قدمهای لاکپشتی را هم نداشتم. اینجا، بعد از نماز بر پیکر رهبر شهید و در میان سیل جمعیتی که از سراسر ایران آمده بودند، یک پیرمرد که به نظر نمیرسید تحصیلات آکادمیک جدیای هم داشته باشد، در حال ارائه تحلیلی بود که مطمئنم حتی از خیال بسیاری از مقامات هم نگذشته بود؛ تحلیلی که کاملا منطبق بر اصول و بنیانهای نظری علم روابط بینالملل بود و کارآیی اثباتشدهای هم داشت.
انگار این پیرمرد از میانهی سال 1938 میلادی و در نزدیکی «نویل چمبرلین» آمده بود و خبر از «ناکارآمدی نظریه سازش و مماشات» میداد؛ راهبردی که تلاش کرد تا انگلستانِ فرسوده آن روزها را به یک تنفس طولانی دعوت کند، اما نهایتا به خونینترین جنگ تاریخ بشریت منجر شد. همین راهبرد غلط بود که زمینه را برای پایان امپراتوری بریتانیا فراهم کرد و «مارگارت تاچر»؛ نخستوزیر معروف انگلستان به تلخی فراوان از آن یاد کرد.
ترکیبِ عجیبی شده بود؛ هنوز چشمان من و خیلیهای دیگر از «اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرا» بر پیکر رهبر شهید خیس بود و ذهنم درگیر Appeasment و جنگ جهانی دوم و تاچر و وینستون چرچیل شده بود. فشار جمعیت هم فاصله من و پیرمرد را زیاد کرده بود و امکان ادامه گفتوگو نبود. فقط تمام توان و صدایم را جمع کردم و با لبخند خطاب به او فریاد زدم: «کاش شما رو به عنوان مذاکرهکننده میبردن سوئیس!» پیرمرد چیزهایی در جوابم گفت، اما فاصله آنقدر زیاد شده بود که حتی هنر لبخوانی هم کمکی به فهمیدن آن نکرد و سیل جمعیت هر یک از ما را به سویی برد.
از آن لحظه تا یکی دو ساعت بعد که پس از چند کیلومتر پیادهروی در خیابان شهید بهشتی به ماشینم رسیدم، ذهنم کاملا درگیر این ماجرا شد. سیدعلی خامنهای همان مسیری را که در کتاب «انسان 250 ساله» درباره فرآیند تکمیلی رشد مسلمانان در جریان رسالت و امامت توصیف کرده، برای ملت ایران طراحی و اجرایی کرد؛ تا جایی که حالا و به جرات میتوان گفت که میانگین درک و فهم سیاسی عموم مردم جامعه اگر بالاتر از سیاستمداران و فعالان سیاسی کشور نباشد، حتما کمتر نیست. به همین مسائل فکر میکردم که ناگهان متوجه شدم بیاختیار درحال زمزمه کردن یک مصرع هستم: «کسی که کشت امام مرا، چرا نکشیم؟»…
انتهای پیام/
