» فرهنگ و تاریخ باستان » فروید و تشبیه روانکاوی به باستان‌شناسی
فروید و تشبیه روانکاوی به باستان‌شناسی

فروید و تشبیه روانکاوی به باستان‌شناسی

مهر ۲, ۱۴۰۵ 1012

فرهنگی

به گزارش خبرگزاری تسنیم، زیگموند فروید جایی در میانه نامه‌نگاری‌هایش با ویلهلم فلیس، در همان سال‌هایی که شالوده تعبیر خواب را می‌ریخت، تمثیلی به کار می‌برد که تا واپسین روزهای حیاتش در لندن دست از سر او برنداشت: کار روانکاو بیش از هر چیز شبیه کار باستان‌شناسی است که به امید یافتن بقایای یک شهر مدفون، لایه‌های سفت و فرونشسته خاک را کنار می‌زند. اما فروید خود بی‌درنگ بر این تمثیل یک تبصره هولناک می‌زند؛ تفاوتی بنیادین میان خاک و روان آدمی وجود دارد: در روان، هیچ خشتی واقعاً خرد نشده و هیچ دیواری فرو نریخته است. هر بنایی که در روزگاران گذشته سر به فلک کشیده بود، هنوز با تمام ستون‌ها و گچ‌بری‌هایش زیر خروارها فراموشی نفس می‌کشد. زمان در ناخودآگاه جریان تقویمی ندارد؛ رخدادی که چهل سال پیش به خاموشی گراییده، با همان حرارت و درندگیِ نخستین ساعت در کمین ایستاده است تا در هیئت یک سردرد عصبی، یک کابوس بی‌معنا، یا لکنتی نامنتظر بر صحنه ظاهر شود.

این تصویرِ تاریک و بی‌رحمانه از آدمی، وقتی از جغرافیای اروپای مرکزی رخت بربست و به فضای فکری و عمومی ما در ایران سرازیر شد، در همان نخستین گام‌های ترجمه و مصرف فرهنگی دستخوش دگردیسی شگفتی شد. جامعه‌ای که دهه‌هاست در تب‌وتاب میان سنت و تجدد، شرم و میل، پنهان‌کاری و برون‌ریزی دست‌وپا می‌زند، با متفکری روبه‌رو شد که می‌گفت انسان حاکم بر خانه خویش نیست. اما واکنش ما به این گزاره تلخ و ویرانگر چه بود؟ ما به‌جای آنکه کاناپه روانکاوی را به مجالی برای خیره شدن در شکاف‌های درونی خویش بدل کنیم، واژگان آن را به مهماتِ یک نبرد بی‌پایان در خیابان، کافه، مطبوعات و محافل خانوادگی تبدیل کردیم. روانکاوی در ایران، پیش از آنکه امکانی برای خودشناسیِ دردناک باشد، به ابزاری شیک برای تفتیش عقاید و خلع‌سلاحِ دیگری تغییر کاربری داد.

غصب واژگان برای رسوایی دیگری

برای فهم این دگردیسی باید به نحوه ورود مفاهیم روانکاوانه به زبان فارسی نگاه کرد. در سنت بالینی فروید، نشستن در برابر روانکاو و دراز کشیدن بر روی کاناپه، تجربه‌ای سراسر مبتنی بر شکست، لکنت، اعتراف به ناتوانی و مواجهه با پاره‌های ناموزون روان است. سوژه در این موقعیت درمی‌یابد که آن «منِ» مغرور و عقلانی، تنها نقابی نازک بر روی دریایی از سائق‌های مهارنشده، تعارض‌های حل‌نشده و کینه‌های فراموش‌نشده است. کار روانکاوی با خودآزاری یا قضاوت اخلاقی سر و کار ندارد، بلکه مستلزم تعلیق موقت تمام حالات است تا بتوان به صدای رنج گوش سپرد. اما در فضای مصرف عمومی، این ابزار فروتنانه ناگهان به چکش سنگین قضاوت بدل شد. لغات وارداتی مانند عقده، فرافکنی، سرکوب، و تثبیت در فاز ادیپی، از کلینیک خارج شدند و وارد ادبیات روزمره شدند تا کوتاه‌ترین راه را برای از میدان به در کردن حریف باز کنند.

اگر نویسنده‌ای نظری مخالف ما ابراز می‌کرد، کافی بود متنی نوشته شود تا نشان دهد او از عقده حقارت رنج می‌برد؛ اگر کنشگری سیاسی مسیری دیگر را برمی‌گزید، انگیزه او به سرکوب‌های جنسی دوران کودکی نسبت داده می‌شد؛ و اگر عضوی از خانواده مرزی برمی‌گزید، برچسبِ خودشیفتگی یا ناتوانی در گذر از مرحله ادیپ بر پیشانی‌اش می‌خورد. این رفتار، سازوکاری بسیار نبوغ‌آمیز اما به غایت ریاکارانه بود: ما با روانی کردنِ استدلال دیگری، خود را از زحمت اندیشیدن و پاسخ دادن معاف کردیم و هم‌زمان، با قرار دادنِ دیگری در جایگاه بیمارِ روان‌پریش، خود را در موضعِ ناظر پاک‌دست، عاقل و بی‌گزند نشاندیم. فروید برای ما حکم اسلحه‌ای را پیدا کرد که با آن می‌توانستیم پشتِ سنگر سلامت روانی پنهان شویم و به تاریک‌خانه‌های دیگران شلیک کنیم، بی‌آنکه ذره‌ای از نور این چراغ‌قوه را به دخمه‌های پنهان درون خویش بتابانیم.

سرابِ بهشتِ غریزه و تاوان سنگینِ تمدن

این سوءاستفاده اخلاقی و زبانی از روانکاوی، با یک کژفهمی نظری عمیق‌تر درباره مفهوم «میل» و «سرکوب» همراه شد؛ کژفهمی‌ای که روانشناسی زرد و قرائت‌های سطحی از روشنگری همواره به آن دامن زده‌اند. دهه‌هاست این انگاره خام در ذهن انسانِ خسته از امر و نهی‌های اجتماعی جا خوش کرده که گویی ریشه تمامی تیره‌روزی‌های بشر در یک کلمه نهفته است: سرکوب. مطابق این افسانه تسلی‌بخش، انسان طبیعتاً موجودی پاک، هماهنگ و جویای لذتِ بی‌ضرر است که تنها به دلیل قیدوبندهای سنتی، مذهبی یا اجتماعی بیمار شده است؛ پس اگر روزی برسد که این غل‌وزنجیرها فرو بریزند و غرایز بی‌هیچ مانعی به جریان بیفتند، انسان بهشت گم‌شده‌اش را بازخواهد یافت و رنج و ملال از جهان رخت برمی‌بندد. این روایت خوش‌بینانه، فروید را به پیامبر رهاییِ بی‌مهار غریزه تبدیل کرد؛ در حالی که هیچ متفکری در تاریخ به اندازه فروید، منکر امکانِ تحقق چنین بهشتی بر روی زمین نبوده است.

کافی است صفحات «تمدن و ملالت‌های آن» بازخوانی شود تا عمق بدبینی ساختاری فروید آشکار گردد. او به صراحت نشان می‌دهد که تمدن نه یک موهبت رایگان، بلکه معامله‌ای جانکاه و سرشار از خسارت است. ورود به جامعه انسانی، استقرار قانون و پرهیز از توحش، بدون قربانی کردن بخش اعظم سائق‌های غریزی ناممکن است. انسان ناگزیر است تکانه‌های پرخاشگری و میل جنسی لجام‌گسیخته‌اش را مهار کند تا بتواند در کنار دیگری دوام بیاورد؛ اما این نیروی مهارشده به هوا تبدیل نمی‌شود، بلکه به درون روان پس می‌نشیند و به خدمت فرامن (سوپراگو) درمی‌آید تا این وجدان اخلاقیِ ستمگر، پیوسته جان سوژه را بفرساید. از این منظر، ملال و رنج انسان مدرن عارضه‌ای جانبی و موقتی نیست که با تغییر قوانین یا انقلاب‌های اجتماعی محو شود، بلکه خشت اول عمارت تمدن بر ناکامیِ پایدار غریزه نهاده شده است. انسانِ متمدن همواره ناخشنود است، زیرا میان دو مطالبه آشتی‌ناپذیر پاره‌پاره شده: از سویی اصل لذت او را به سوی ارضای بی‌واسطه می‌راند و از سوی دیگر اصل واقعیت او را به انطباق، تعویق و چشم‌پوشی وادار می‌کند.

در این میان، جامعه‌ای که هنوز تکلیف خود را با مرزهای حریم عمومی و خصوصی، شرم، و انضباط اجتماعی روشن نکرده، در برزخی غریب معلق می‌ماند. از یک سو میل شدیدی به دریدن تمام پرده‌ها و فروپاشی هرگونه انضباط زیر لوای رهایی روانی پدیدار می‌شود، و از سوی دیگر خشم و کینه ناشی از سرخوردگی‌های پنهان به شکل تعصب، رفتارهای وسواسی و پرخاشگری‌های بی‌هدف در فضای عمومی سرریز می‌کند. خواندن فروید در چنین فضایی، این بیداری تلخ را به همراه دارد که هیچ میان‌برِ رهایی‌بخشی در کار نیست؛ نه تظاهر به زهد و انکار غرایز رنج را ریشه‌کن می‌کند، و نه افسارگسیختگی آن. هر دو مسیر، بدون عبور از گردنه فهم و والایش، به بازتولیدِ خشونت‌های پیچیده‌تر روانی ختم می‌شوند.

حافظه و انکار

ارتباط این گره‌های زیسته با استعاره باستان‌شناسی فروید، دقیقاً در مسئله «حافظه و انکار» رخ می‌نماید. یکی از تکان‌دهنده‌ترین آموزه‌های روانکاوی مفهوم «اجبار به تکرار» است؛ این واقعیت عجیب که انسان تمایل دارد ضربه‌ها و فجایع دردناک گذشته را بارها و بارها در روابط، تصمیم‌ها و رفتارهایش از نو زنده کند و بازبیافریند. چرا آدمی باید مشتاقانه به سوی همان چاهی برود که پیش‌تر در آن سقوط کرده است؟ پاسخ فروید در مفهوم بازگشت امر سرکوب‌شده نهفته است: آنچه در زبان جاری نشود، در رفتار تکرار می‌شود.

ما چه در حیات فردی و چه در حافظه جمعی، مدام در حال مشت زدن به گذشته‌ایم تا آن را زیر خاک پنهان کنیم. گمان می‌کنیم با فراموشی، با عوض کردن نام‌ها و با ساختن نقاب‌های خوش‌آب‌ورنگ می‌توان از فجایع عبور کرد. اما تجربه نشان داده است که گذشته تا وقتی شکافته نشود و بقایای آن با شجاعت نام‌گذاری نگردد، چونان روحی سرگردان در تمام ارکان اکنونِ ما دست‌اندازی می‌کند. انسان‌هایی که رنج‌های اولیه، حقارت‌های گذشته و شرم‌های پنهان خود را به ناخودآگاه می‌رانند، روزی آن رنج‌ها را در قالب خشم، کینه، و تخریب پیوندهای انسانی به نزدیکان خود تحمیل خواهند کرد.

از همین روست که مواجهه با فروید در این روزگار، نه تکرار ستایش‌های کور و نه تکرار لعن‌های همیشگی، بلکه پذیرش یک «بدبینی هوشیارانه و نجات‌بخش» است. ما نیازمند فرویدی هستیم که توهم‌هایمان را فرو بریزد؛ فرویدی که دستِ مچ‌گیرِ ما را در قضاوت دیگران رو کند و به ما نشان دهد هر بار که انگشت اتهام را با برچسب‌های روانشناختی به سوی کسی نشانه می‌رویم، در حقیقت داریم بر وحشتِ خود از دیدنِ کژی‌های درونی‌مان سرپوش می‌گذاریم. فروید پیامبر نیست، راه رستگاری هم پیش پای بشر نگذاشته و دستگاه نظری‌اش از خطاهای زمانه‌اش مبرا نبوده است؛ او بیش از حد زیست‌شناس باقی ماند و گاه فرهنگِ دورانِ خویش را طبیعت جهان‌شمول آدمی پنداشت. اما آن خصلتِ بی‌باکانه‌ای که در او بود یعنی نشستن در برابر تاریکی و امتناع از دادنِ تسلی‌های دروغین چیزی است که انسان امروز بیش از هر زمان دیگر به آن محتاج است.

ایستادن در برابر بناهای مدفون در روان، کلنگ زدن در گذشته‌ای که حاضر به مردن نیست، و پذیرفتن این واقعیت که تمدن همواره هزینه‌بردار و توأم با ناخشنودی است، راه را برای زیستی کمتر متوهمانه باز می‌کند. شاید تسلیِ اندکی باشد، اما دست‌کم آدمی را از دام این ریاکاری دائم نجات می‌دهد که هم‌زمان در نقشِ شاکی، قاضی، و جلادِ روانیِ دیگران بنشیند، در حالی که درِ اتاقِ تاریکِ خانه خودش سال‌هاست از ترسِ مواجهه با آنچه درونش پنهان کرده، قفل مانده است.

انتهای پیام/

 

به این نوشته امتیاز بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • ×