» فرهنگ و تاریخ باستان » روایتی از «هم‌سرنوشتی»
روایتی از «هم‌سرنوشتی»

روایتی از «هم‌سرنوشتی»

اردیبهشت ۱۳, ۱۴۰۵ 1014

فرهنگی

 به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، در بحبوحه‌ی بزرگ‌ترین لشکرکشی دهه‌های اخیر به منطقه، آنگاه که صدای غرش جنگنده‌ها و طبل تبلیغات جنگی، گوش‌ها را از شنیدن هر صدای دیگری ناتوان می‌ساخت، از میان پیام رسمیِ روز ملی خلیج فارس، جمله‌ای بیرون آمد که می‌توان آن را نه یک گزاره‌ی خبری، نه حتی یک موضع‌گیری سیاسی، که یک صورت‌بندی نظری تازه خواند: «ما با همسایگان‌مان در پهنه‌ی آبی خلیج فارس و دریای عمان هم‌سرنوشت هستیم.»

واژه‌ی «هم‌سرنوشت»، در نگاه اول، شاید صرفاً تعبیری اخلاقی یا دیپلماتیک به نظر برسد؛ عبارتی آشنا از قاموس همبستگی‌های منطقه‌ای که بارها گفته و شنیده شده است. اما اگر این جمله را در متنِ پیامی بخوانیم که تنها دو ماه پس از یک تهاجم نظامی عظیم صادر شده و در همان حال از «فصل نوین خلیج فارس» و «شکست مفتضحانه‌ی امریکا» سخن می‌گوید، آن‌گاه می‌توان پرسید: آیا «هم‌سرنوشتی» این‌جا همچنان یک تعارف است، یا دارد به مفهومی راهبردی بدل می‌شود؟

پرسش اصلی این نوشتار دقیقاً همین است: «هم‌سرنوشتی» در گفتمان کنونی ایران درباره‌ی خلیج فارس، چه نسبتی با مفاهیم سنتی‌ترِ سیاست خارجی مانند «اتحاد»، «ائتلاف» یا «همکاری» دارد؟ و چرا این مفهوم، درست در لحظه‌ای که نظم امنیتی پیشین منطقه در حال فروپاشی است، از نو صورت‌بندی می‌شود؟

آنچه در ادامه خواهد آمد، تلاشی است برای گشودن این مفهوم و نشان‌دادنِ اینکه «هم‌سرنوشتی»، برخلاف اتحادهای موقت و تاکتیکی، نه بر مبنای دشمن مشترک، که بر اساس واقعیت مشترک شکل می‌گیرد؛ واقعیتی جغرافیایی، تاریخی و تمدنی که دیر یا زود، خود را بر معادلات سیاسی تحمیل خواهد کرد.

از اتحاد تا هم‌سرنوشتی؛ دو منطق، دو بنیاد

برای فهم تمایز «هم‌سرنوشتی» از آنچه در ادبیات سیاسی «اتحاد» یا «ائتلاف» خوانده می‌شود، باید از سطح واژگان فراتر رفت و به منطق درونی هر یک نظر کرد. اتحاد، به‌معنای کلاسیک آن، پیمانی است میان چند بازیگر که بر مبنای منافع هم‌پوشان، و عمدتاً در برابر تهدیدی مشترک، شکل می‌گیرد. این پیمان، ذاتاً بروندادِ یک محاسبه‌ی عقلانی-تاکتیکی است و از همین رو، مشروط به بقای آن منافع و آن تهدید باقی می‌ماند. به بیان روشن‌تر، اتحاد، فرزندِ «موقعیت» است و با تغییر موقعیت، موضوعیت خود را از دست می‌دهد. تاریخ روابط بین‌الملل، گورستان اتحادهایی است که دیروز با هیاهو بسته شدند و امروز در سکوت فراموش گشتند.

اما «هم‌سرنوشتی» از جنسی دیگر است. این مفهوم، نه بر مبنای تهدید مشترک، که بر مبنای «واقعیت مشترک» استوار است. واقعیتی که نه ساخته‌ی اراده‌ی سیاسی این یا آن دولت، که محصول جغرافیا، تاریخ و تمدن است. هم‌سرنوشتی را نمی‌شود «تأسیس» کرد یا «منحل» نمود؛ می‌شود نادیده‌اش گرفت، می‌شود انکارش کرد، اما نمی‌شود از آن بیرون رفت. کشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس، خواه در صلح باشند خواه در تخاصم، در یک پهنه‌ی آبی تنفس می‌کنند؛ امنیت یا ناامنی این پهنه، دیر یا زود، دامن همه را می‌گیرد. این جبرِ جغرافیایی، جوهره‌ی هم‌سرنوشتی است.

تفاوت دوم به «جهت» و «دلالت» این دو مفهوم بازمی‌گردد. اتحاد، معطوف به «دشمن» است. در منطق اتحاد، آنچه ما را کنار هم نگه می‌دارد، حضور دیگری‌ تهدیدگر است. اما هم‌سرنوشتی، معطوف به «خودِ جمعی» است. در این منطق، آنچه ما را به هم پیوند می‌دهد، نه ترس از بیرون، که التزام به درون است؛ التزام به این حقیقت که رونق من در گرو رونق توست، و امنیت من، بی‌امنیتی تو نیست. این یک گردش معنادار از سیاستِ «سلبی» به سیاستِ «ایجابی» است.

تفاوت سوم در افق زمانی آن‌هاست. اتحادهای سیاسی، عمری به درازای دولت‌ها یا حداکثر رژیم‌های سیاسی دارند. اما هم‌سرنوشتی، در مقیاس تمدنی و تاریخی سخن می‌گوید. پهنه‌ی آبی خلیج فارس، قرن‌ها پیش از آنکه دولت-ملت‌های مدرن پدید آیند، میزبان تمدن‌های درهم‌تنیده‌ای بود که داد و ستد، فرهنگ و سرنوشتشان از هم جدا نبود. پیام رهبری، با قرار دادن «هم‌سرنوشتی» در کنار «هویت و تمدن»، در واقع این لایه‌ی عمیق‌تر را فعال می‌کند؛ لایه‌ای که سیاستِ روز، آن را پوشانده اما هرگز محو نکرده است.

بنابراین، آنچه در این پیام، تازه به نظر می‌رسد، نه خودِ واژه، که بار معنایی و راهبردی‌ای است که بر دوش آن نهاده شده است: عبور از منطق اتحادهای موقت و تاکتیکی، به منطق هم‌سرنوشتیِ پایدار و تمدنی. این عبور، پیش‌شرط هر نظم منطقه‌ایِ بدیلی است که بخواهد پس از شکست الگوی امنیت وارداتی، پا بگیرد.

لحظه‌ی گسست

اگر مفهوم «هم‌سرنوشتی» چنان که در بخش پیشین شرح آن رفت، حقیقتی دیرپا و نهفته در بستر جغرافیا و تاریخ است، پرسش طبیعی‌ای که پیش می‌آید این است: چرا این مفهوم درست اکنون، آن هم در پیامی رسمی و در آستانه‌ی یک تحول بزرگ منطقه‌ای، از نو برکشیده شده است؟ پاسخ را باید در «لحظه‌ی گسست»ی جست‌وجو کرد که نظم امنیتی پیشین خلیج فارس با آن روبه‌رو شده است.

برای دهه‌های متمادی، امنیت خلیج فارس بر مبنای الگویی تعریف می‌شد که می‌توان آن را «امنیت قیم‌محور» نامید: قدرتی فرامنطقه‌ای، در هیئت پاسدار نظم و ضامن ثبات، در این پهنه‌ی راهبردی حضور نظامی می‌یافت و امنیتِ آبراه‌ها و کشورها، در گروِ این حضور تعریف می‌شد. این الگو، محصول دورانی بود که هم توان منطقه‌ای برای تأمین امنیت جمعی انکار می‌شد، و هم اراده‌ای برای ساختن آن وجود نداشت. وابستگی امنیتی، همچون وابستگی اقتصادی، نه یک ضرورت که یک انتخاب بود؛ انتخابی که پیامدهای آن، سال‌ها بعد آشکار می‌شد.

جنگ تحمیلی سوم، این الگو را با آزمونی بی‌سابقه روبه‌رو کرد. بزرگ‌ترین لشکرکشیِ یک قدرت فرامنطقه‌ای به منطقه، از سوی همان بازیگری صورت گرفت که خود را ضامن امنیت می‌خواند، و دقیقاً با شکستی پایان یافت که ابعاد آن، فراتر از میدان نبرد، به حوزه‌ی «اعتبار» نیز کشیده شد. آنچه فروپاشید، نه فقط یک عملیات نظامی، که یک «تصویر» بود؛ تصویری که در آن، قدرت فرامنطقه‌ای، قادر و مایل به تأمین امنیت جلوه می‌کرد. پیام رهبری، با عبارتی دقیق و بدون پرده‌پوشی، بر همین نقطه انگشت می‌گذارد: «پایگاه‌های پوشالی آمریکا تاب و توان تأمین امنیت خود را نیز ندارد، چه‌رسد به اینکه امیدی به تأمین امنیت وابستگان و آمریکاپرستان منطقه توسط آمریکا باشد.»

در چنین لحظه‌ای، خلأ پدیدآمده فقط خلأ قدرت نیست؛ خلأ «منطق» است. الگویی که امنیت را کالایی وارداتی تعریف می‌کرد، اکنون نه‌تنها کارآمدی، بلکه مشروعیت خود را نیز از دست داده است. بازگشت به آن الگو، حتی اگر از نظر فنی ممکن باشد، از نظر شناختی ناممکن شده است؛ زیرا «ثابت شد» -تعبیری که در پیام به‌کار رفته- که حضور بیگانگان، عین ناامنی است، نه علاج آن. این «اثبات»، یک تحول شناختی در افکار عمومی منطقه و حتی در محاسبات حاکمان آن ایجاد کرده که بازگشت‌ناپذیر می‌نماید.

درست در همین نقطه است که مفهوم «هم‌سرنوشتی» از یک ایده‌ی حاشیه‌ای و فراموش‌شده، به ضرورتی راهبردی بدل می‌شود. وقتی قیم، ناتوان و نامعتبر از صحنه بیرون می‌رود، تنها دو راه پیش روی بازیگران منطقه باقی می‌ماند: یا رقابت مخرب و مسابقه‌ی تسلیحاتی بی‌فرجام، یا پذیرشِ این حقیقت که سرنوشت مشترک، نیازمند تدبیر مشترک است. هم‌سرنوشتی، در این معنا، نه یک شعار اخلاقی، که یک الزام عقلانی است که از دل فروپاشی بدیل‌ها سر برآورده است. پیام روز ملی خلیج فارس، این الزام را نه با زبان توصیه، که با زبان واقعیت بیان می‌کند: نظم کهنه رفته است، و حالا نوبت ساختن نظمی تازه بر مبنای سرنوشتی است که از پیش مشترک بوده، اما اکنون ضرورت آن آشکار شده است.

هم‌سرنوشتی در عمل

اگر «هم‌سرنوشتی» صرفاً در سطح یک مفهوم نظری باقی بماند، سرنوشتی بهتر از شعارهای دیپلماتیک نخواهد داشت. اما آنچه به این مفهوم در پیام روز ملی خلیج فارس، قوت و اعتبار می‌بخشد، آن است که می‌توان ردّ آن را در لایه‌های عینیِ امنیت، اقتصاد و فرهنگ دنبال کرد. هم‌سرنوشتی در این پیام، نه یک فرض، که یک واقعیتِ جاری است که تنها نیازمند دیده‌شدن و سپس صورتبندیِ راهبردی است.

نخستین و ملموس‌ترین تجلیِ این هم‌سرنوشتی، در «تنگه هرمز» رخ می‌نماید. این آبراهِ باریک، نه یک گذرگاه صرفاً جغرافیایی، که شاهرگ حیاتی اقتصاد جهانی و منطقه است. پیام رهبری، با تعبیر «ایران اسلامی با شکر عملی نعمتِ اِعمال مدیریت بر تنگه هرمز، منطقه خلیج فارس را ایمن خواهد کرد»، صورتبندی تازه‌ای از امنیت ارائه می‌دهد. در این صورتبندی، امنیت تنگه، نه یک امتیاز برای ایران، که یک «خیر عمومی» برای تمامی همسایگان است. منطق درونی این سخن آن است که امنیت یک پهنه‌ی آبی را نمی‌شود تجزیه کرد؛ نمی‌شود بخشی از آن امن باشد و بخشی دیگر ناامن. امنیت تنگه هرمز، مانند خودِ آب‌های خلیج فارس، یکپارچه است و از آنِ همه‌ی کسانی که در این پهنه زندگی می‌کنند. ایران، با پذیرش مسئولیت این امنیت، عملاً دعوت به همکاری جمعی را در دل یک اقدام ملی جای می‌دهد.

دومین عرصه‌ی تجلی هم‌سرنوشتی، اقتصاد است. «مواهب اقتصادی آن، دل ملت را شاد خواهد کرد»، جمله‌ای است که به صراحت از منافع اقتصادیِ نظم جدید سخن می‌گوید. اما نکته در اینجاست که این منافع، در چارچوب هم‌سرنوشتی، ماهیتی انحصاری ندارند. برخلاف الگوهای رقابت‌جویانه که در آن سود یکی در گرو زیان دیگری است، هم‌سرنوشتی اقتصادی یعنی پذیرش این اصل که رونق پایدار در خلیج فارس، تنها از مسیر رونق مشترک می‌گذرد. کشوری که همسایگانش فقیر و ناامن باشند، خود نیز روی آرامش و پیشرفت نخواهد دید. این یک اصل بدیهی در اقتصاد سیاسی منطقه‌ای است که دهه‌ها به بهای نادیده‌گرفتنش، هزینه‌های گزافی پرداخته شده است.

عرصه‌ی سوم، که شاید عمیق‌ترین و در عین حال مغفول‌ترین بُعد باشد، فرهنگ و تمدن است. پیام، خلیج فارس را «بخشی از هویت و تمدن‌مان» می‌خواند. این عبارت، دلالتی فراتر از یک ادعای تاریخی دارد. تمدن، برخلاف مرزهای سیاسی، دیوار نمی‌شناسد. پهنه‌ی تمدنی خلیج فارس، با همه‌ی تنوع قومی، زبانی و مذهبی‌اش، واجد اشتراکاتی در لایه‌های عمیق‌تر از سیاست است: در آیین‌های دریانوردی، در ضرباهنگ موسیقی، در طعم غذا، در معماری بندرها، و در حافظه‌ی جمعی مردمانی که قرن‌ها در این سو و آن سوی آب‌ها با هم زیسته‌اند. سیاستِ قدرت‌های فرامنطقه‌ای، همواره بر گسستن این پیوندهای تمدنی و جایگزین‌کردن آن با مرزهای مصنوعی و هویت‌های تحمیلی استوار بوده است. هم‌سرنوشتی، در لایه‌ی تمدنی‌اش، به‌معنای بازگشت به این وحدتِ پیشاسیاسی است؛ وحدتی که نه با فرمان حاکمان، که با زندگی مردم ساخته شده و هنوز از میان نرفته است.

بدین‌ترتیب، «هم‌سرنوشتی» در بیان رهبری، صرفاً توصیه به همکاری نیست، بلکه دعوت به «بازشناسی» واقعیتی است که از پیش وجود دارد: در امنیت تنگه، در اقتصاد درهم‌تنیده، و در تمدن مشترک. آنچه تغییر کرده، نه اصل این واقعیت، که ضرورت صورتبندیِ راهبردی آن در نظمی نوین است؛ نظمی که پس از شکست قیمِ فرامنطقه‌ای، چاره‌ای جز تکیه بر این واقعیت‌های مشترک ندارد.

بیگانگان در قعر آب، همسایگان بر عرشه‌ی کشتی

پیام روز ملی خلیج فارس، با تصویری پایان می‌پذیرد که در عین ایجاز، واجد لایه‌های معنایی متعددی است: «بیگانگانی که از هزاران کیلومتر دورتر، طمع‌کارانه در آن شرارت می‌کنند، جایی در آن ندارند مگر در قعرِ آب‌هایش.» این جمله را می‌توان چیزی فراتر از یک بیان حماسی یا یک هشدار راهبردی خواند؛ این جمله، در واقع، ترسیم‌گرِ افق نهاییِ منطق «هم‌سرنوشتی» است.

تصویر «قعر آب» در برابر «ساحل»، یا به تعبیری «عرشه‌ی کشتی»، تمثیلی گویا از وضعیت تاریخی منطقه است. کشتی خلیج فارس، برای قرن‌ها، اسیر دزدان دریایی و ناخداهای اجاره‌ای بود؛ قدرت‌هایی که از هزاران فرسنگ دورتر می‌آمدند، نه برای آبادانی، که برای غارت، و نه برای هم‌زیستی، که برای سلطه. آنان مسافران این کشتی نبودند، بلکه کسانی بودند که مسافران را به خدمت می‌گرفتند. اما آنچه در پیام رهبری به صراحت و با پشتوانه‌ی یک تجربه‌ی تاریخیِ تازه بیان می‌شود، این است که دوران این ناخداهای غاصب به سر آمده است. نه به حکم یک آرزو، که به حکم واقعیتِ میدان و شکستی که با چشم دیده شد.

در برابر این تصویر، یک تصویر دیگر نیز در متن پیام نهفته است: مسافران این کشتی -که همان ملت‌های منطقه‌اند- اکنون بر عرشه ایستاده‌اند. «هم‌سرنوشتی» یعنی پذیرش همین وضعیت: این کشتی، با همه‌ی آنچه در آن هست، متعلق به کسانی است که در آن زندگی می‌کنند، نه کسانی که از دور آمده‌اند تا آن را به خدمت منافع خود درآورند. و اگر چنین است، آن‌گاه سکان‌داری این کشتی نیز باید به دست همین مسافران باشد. پیام، با دعوت ضمنی به «همسایگان»، این نکته را یادآور می‌شود که امنیت و پیشرفت، نه از قیم‌های بیرونی، که از «هم‌سرنوشتی» آگاهانه و فعالِ کشورهای منطقه می‌جوشد.

اما رسیدن به این افق، مستلزم چیزی فراتر از فهمِ نظری است. هم‌سرنوشتی، اگر از یک واقعیت منفعل به یک پروژه‌ی فعال بدل نشود، در حد یک عبارت خوش‌ساخت در متون دیپلماتیک باقی خواهد ماند. پروژه‌ای شدنِ هم‌سرنوشتی یعنی پذیرش این حقیقت که اختلافات سیاسی، هرچند جدی، نمی‌توانند واقعیت‌های جغرافیایی و تمدنی را منتفی کنند. می‌شود اختلاف داشت، اما در چارچوب سرنوشتی که مشترک است؛ همچنان که اعضای یک خانواده، با همه‌ی اختلافاتشان، در نهایت زیر یک سقف زندگی می‌کنند.

پیام روز ملی خلیج فارس، از این منظر، نه یک بیانیه‌ی مناسبتی، که یک فراخوان است؛ فراخوانی برای تبدیل «هم‌سرنوشتی» از یک اجبار جغرافیایی، به یک انتخاب آگاهانه. قدرتی که تا دیروز امنیت را گروگان گرفته بود، اکنون خود در موضع ضعف قرار دارد. این لحظه، لحظه‌ای تاریخی است برای کسانی که در این پهنه زندگی می‌کنند تا پیش از آنکه دیگران دوباره برایشان تصمیم بگیرند، خودشان درباره‌ی سرنوشت مشترکشان تصمیم بگیرند. بیگانگان، به تعبیر پیام، جایشان در قعر آب است؛ اما همسایگان، جایشان بر عرشه‌ی کشتی. و ماندن بر عرشه، نه یک انتخاب از میان انتخاب‌های متعدد، که یگانه راهی است که جغرافیا و تاریخ پیش روی همه‌ی ما نهاده است.

یادداشت از  محمدمتین کریمی

انتهای پیام/

 

به این نوشته امتیاز بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • ×